بایگانی برای شهریور/۱۳۸۶

مغز من ازاد است

شنبه،۳۱/شهریور/۱۳۸۶

کم نیازم من

به دور از آرزوهای دراز

خواسته‌ای نیست دیگر

دود شده رفته هوا

همه چی به معنی

نه سیاه و نه سفید

بی‌رنگ است

کودک که بودم پرواز ارزوی من بود

بر فراز کوه‌ها

چه هیجانی داشت

به به

به به

رفته بودم امتحان خلبانی

پذیفرته شده بودم من

لکن وقتی لختم کردند

:)

گفتند که تنها کمرم گود است

اما یک کسی بود آن‌جا

که به نظر پارتی داشت

هیکلش چپ بود

زانوها پرانتزی

چیزی داغونی بود

او را قبول کردند گویا

تنها روزی بود

یا تنها چیزی بود که برایش گریه کردم من

تنها چیزی بود که دوستش داشتم

شغل من معلوم نیست

وب‌باز هستم من

و مدیر سابق

رشته‌ام علافی است

کلا هم الان رفته‌آم رو سهراب!

عین او می‌گویم شرح حال خود را

چه  عیبی دارد من که دارم می‌روم

شعر من همرا نیست

همه چی بیاره است

شعرمکارم

خودم

پی چیزی نیستم

من الان ایرانم

فرداروزی که آمد نیستم

به یه

چه سبک هستم من

چه رفیع

چقدر خوشحالم

چه روزی خواهد بود

همگی خاموش و عجبمندند

کوفت خواهند کرد حلوای مرا

نوش جان

گریه‌ّای الکی

سخت و تهی

پوچ همچون ‍وچ

چی بود آهان

هیچ همچون پوچ

من نخورده مستم

به قول استاد

قایقی باید ساخت دور شد از این کوفت خراب که در آن هیچ کسی …

داشتم می‌گفتم…

چند کار کوچک دارم

باید بروم

مثلا نوشتن چند خطی برای چند نفر

من حضورم همه در پیش خودم

چه فضایی چه هوایی

همه درد

همه رنج و همه زرد

فردا که همه کودکان بدبخت می‌روند مدرسه

چه روز خوبی

درس و دانش

با در کوزه یکی است

کوزه‌‌ی خیام کو؟

دو در دو می شود چاهار

بچه‌ها خنداننند

چه حالی دارند

اما من بهترم

بهتر از هر انسان

آنچنان مغرور

و آن‌چنان خودخواهم

آنچنان بیرحمم

انچنان بییتابم

ای خوش انروز که نیست شوم

پیش هستی آیم تیز شوم

آره

چه دلی دارم من

پر کین و غصه پر درد

ولی فردا همه رفته است توی خاک زرد

و من هم ازادم

و رها از دنیا

و گوارا

آری من بد کردم

چه کسی می‌داند

درهای قضاوت باز است

بنویسید

که رفت

بنویسید

که ضعیف بود و بد

بنویسید و بگویید و ببینیم که به کجا می‌تازید

من هم باید بروم

همه باید بروند

یک کسی قاطر

یک سی با ماشین

همگی خواهند رفت

مثل پدر من

مثل دوستم حسین

چه مردی بود و چه ساده

به به

توی چشمش دریا بود

آسمان آبی است

این را که همه می‌دانند

من پی چیزی نیستم

پی هستی نیستم

پی چیستی بودم

هیچ یافت نش د

از نیچه بگیر تا سقراط

تا ته خط

همه بودش مهبل

من هم هستم

من هم نیستم

من هم بودم

من هم شده‌ام

درد من دیگر نیست

من خوب شده‌آم خوب خوب با هوای خنک استغنا

فردا که شوم خاک خوب

فردا که شدم ناپیدا

فردا که شدم نیست چه خوب

همه نیستند هیچ‌جا

اینک به سرم زد که بروم در سه گاه

لحظه‌ای برخیزم

و پی چیزی نروم

من چقدرم تنهام

و چقدر هم خوب که هستم تنها

نه کتابی نه پیامی نه سری نه صدایی

همه چیز هست درست

تنها چیز خراب

من بودم

که برفتم

و شدم خاک چه خوب

همه‌چیز خودخواهی است

نمی‌دانستم که چه حالی دارد

لحظه‌ای که نیستی

جای من قبرستان است

البته این مکانی است که شما می‌بینید

لکن در صدر اسلام گفته شد ه که من در دوزخ هستم

جای من که بهشت نیست

چه خوب

یک بلیطی دارم تک سفره است گویا

به جهنم یکراست

جای من فکر کنم تقریبا همانجاست

درست است که ندزدیدم از کسی من چیزی

یا نکردم بدگویی پشت کسی

لکن من نمازم بیجاست

و کفر گفتم همه وقت

پس جای من در آن‌جاست

زمانی بود که دلم دوست داشت بگوید تا صبح

ای انسان آی انسان

نکشید هم را

آخ آخ چه بیخود شد این نوشته‌ی من

باید سریعش ببندم تا نرود بر نروم

گفتم نرو یاد یک چیز باحال افتادم

خلاصه همه چیز خوب است و زیباست و به من بیربط است

این جهان مال شما ما که رفتیم خدا مبارک بادا

این جهان بیمار است

یا که من ویروسم

باید ویندوز میندوز بیرزد یک کسی

و آپگریدش بککنند

و گرنه خیلی اوضاش خیط است و شبش مهتاب است

و زبانش کال است

چه اهمیت دارد

که کسی هذیان مرا می‌‌خواند

و مرا می‌بیند

و مرا می‌بوید

یا مرا میشناسد

ما که کف دستیم و صاف

و نداریم ز چیزی حتی یکمی باک

خلاصه من شادم

چون که ناک اوت شده‌ام

به به چه هوایی فردا می‌روم من

که بسازم فیلمی

از سر شکم سیری

دل من پر شده است

بعد از این ازادم

ربویم از سر ان کاج بلند

دل من پرواز است

مغز من ازاد است

هیچ مهم نیست که کسی هست یا نیست

جهان بیمار است

اسن همه حرف ناشی هذیان است

فعلاتن مفعولون لوبیا

ادامه دارد…

نوشته شده درباره‌ی
Comments Off

باید رفت

شنبه،۳۱/شهریور/۱۳۸۶

اما چگونه؟

باید ماند اما

چگونه

باید ساخت

اما چرا؟

باید زیست

اما چطور

باید سوخت

اما چقدر؟

باید از شر جهان رفت به گرو و ملکوت

باید از دیوار بلند

بالا رفت

شاید با طنابی چیزی

زمزمه‌هایی می‌آید

من هم خواهم رفت

نیست خواهم شد

زنده ماند بس است

زندگی خود درد است

زندگی پیچیده و گنگ و سرد است

دستانم گرم نیست و دلم بیتاب است

خنده دار است می‌دانم

هم فکرم هم شعرم

خنده  دار است دنیا

خنده دار است زمین

من پی چی می‌گردم؟

یا که کجا می‌رفتم؟

شادی از کف رفته است سال‌هاست …

که این زندانی اسیر اینجاست

پر و بالش کوتاه است

و میله‌ها آخ میله‌ها

یادم افتاد که بگویم میله‌های اینجا خود مردم هستند

میله‌های طمع انسانی

میله‌های گرگان

میله‌هایی به غایت ناپیدا

من نمی دانم چه کسی هستم

و چرا می‌مانم و چرا می‌روم و در کدام نمایش هستم؟

هرچه هست تاریکی است

هرچه هست بیماری است

هرچه هست دوستش نمی‌دارم من

من چه کرده‌ام در این وانفسا؟

و به که خدمت کردم؟ هیچ

چه خواهم بکنم؟ هیچ

به کجا خواهم رفت؟ هیچ

و چرا ناشادم؟

و چرا دربندم؟

و چرا و چرا و چرا و چرا…

خلاصه اینکه؟

از آمدنوم نبود گردون را سود

وز رفتن من جاه و جلالش نفزود

وز هیچ کس (بدمذهبی) نیز دو گوشم نشنود

کاین آمدن و رفتن من بهر چه بود

من در این‌جا تنهام

با کسی نیستم شاد

و نمی‌خواهم دوستی که شود تار و کبود

می‌خواهم بروم

به کجا؟

جایی که در آن هیچ کس نیست

جایی که تو برای گفتن شعری رنج قایف نبری!

دیگر چه بگویم با خود؟

:)

کف کرد ه‌ام

نوشته شده درباره‌ی
Comments Off

با قرار ۲۵ میلیون تومان موقتا آزاد شدم

شنبه،۳۱/شهریور/۱۳۸۶

آذرماه سال پیش بود حدودا ساعت ۱۰ شب که توی بزرگ‌راه ارتش خط ۳ سرعت زیر پل ازگل از سمت چپ یکهو یکی اومد جلوی ماشین من همچنان که ترمز کرده بودم فرمون رو کشیدم سمت راست که بهش نزنم ولی طرف نیت کرده بود که خودش رو بزنه به ماشن من پرید روی کاپوت و رفت هوا اومد زمین…

من که ماشین رو سمت راست و کج نگه داشتم بیرون اومدم که ببینم چی شده یک لنگه کفش تو لاین دو داشت می‌چرخیدع مرد حدودا ۳۴-۵ ساله‌ای گوشه‌ی بزرگراه سمت راست افتاده بود و کل زمین پر خون شده بود هیچ تکانی نمی‌خورد همین‌طور که جلوتر رفتم یکهو انگار که به هوش آمده باشه داد زد آی پام ای پام و پاش رو گرفته بود و هی داد می‌زد

زنگ زدم آمبولانس اومد و همزمان زنگ زدم ۱۱۰ و بردنش٬ ماشین رو توی پارکینگ توقیف کردند و  من هم رفتم برای نوشتن گزارش و اظهارات و …

قرار بود که من فقط گزارش بدهم چهارشنبه بود و تازه برف باریدن گرفته بود٬ هموا هم خیلی سرد شده بود که بعد ز اینکه فیلم هند دیدن افسر نگهبان چاق و کند تموم شددستور بازرسی بدنی داد و گفت که باید بروم بازداشتگاه!

جریان این بود که افسری که از ۱۱۰ آمده بود گشادبازی درآورده بود و از عابر پیاده به دلیل اینکه قادر به بازجویی نمی‌باشد بازجویی نکرده بود

همچنین افسر راهنمایی رانندگی حال کرده بودند و کروکی رو همون‌جا نکشیده بودند و گذاشته بودند فردا صبح بیاورند کلانتری و آگاهی

نتیجه این شد که من به دلیل نبودن دلایل کافی برای بیگناهی بازداشت شدم تا کروکی بیاد و  اظهارات عابر پیاده هم نوشته بشود

اما داستان تنها همان شب نبود٬ تصادف چهارشنبه شب رخ داده بود  و پنجشنبه و جمعه هم دادسرا  تعطیل است و قاضی کشیک در آن‌جاست

قاضی کشیک چون از خود شعوری ندارد معمولا همن حکم قبلی را تمدید می‌کند تا روز کاری فرا برسد نتیجه این می‌شود که من پنجشنبه و جمعه هم در بازداشت می‌مانم  اگرچه نظر اولیه‌ی کارشناس راهنمایی و رانندگی ۵۰٪ عابر را مقصر می‌دانسته است

اگر چه من می‌ةوانسم فرار کنم در آن شب چون هیچکس در آن‌جا نبود ولی به اورژانس زنگ زده‌ام

ار چه من خودم با ۱۱۰ برای دادن گزارش تماس گرفته‌ام

اگرچه که ماشین در پارکینگ توقیف مانده است!

قاضی کشیک با قرار وثیقه مخالفت می‌کند چون سه سند خانه‌ای که با خود آورده بودیم باید استعلام می‌شد که جعلی نیست!

از طرفی ۳ بار مامور از طرف کلانتری به بیمارستان فرستاده می‌شود که ر سه بار مسوولین بیمارستان اجازه‌ی ملاقات نمی‌دهند بنابراین باز به همان دلیل که عابر قادر به بازجویی نمی‌باشد من بازداشت می‌شوم

در آن روزا ۳ بار قراربازداشت من صادر شد و هر بار از یک‌جا و نهایتا شنبه با رونوشت یک فیش حقوقی قاضی قرار آزادی موقت را با وثیقه‌ی ۵ میلیونی دستور داد

همان چیزی که می‌بایست چند روز قبل قاضی کشیک اصولا انجام می‌داد و نداد و دهن ما ر صاف نمود

چن د روز پیش پس از گذشت ۹ ماه از دادسرا به خانه زنگ زدند و ما را خواستند پس از ۴ ساعت الافی قرار بازداشت تمدید شد و امروز پروده برای اظهار نظر پیش قاضی دیگری رفت و پس از یک رفت و برگشت ۲۵ میلیون تومان دیه تشخیص داده شد با توجه به اینکه در ماه حرام تصادف شده است و ۵۰٪ خود عابر قصور داشته است!

و امروز من با قرار ۲۵ ملیون تومان به صورت موقت دوباره آزاد شدم تا این‌که نوبت دادگاه فرا برسد.

حالا یک مقایسه‌ی کوچک نتیجه‌ّای خوبی می‌ةواند داشته باشد:

من آن‌شب می‌توانستم بدون کمترین توجهی گاز ماشین را بگیرم و بروم٬ وجدانم هم اسوده بود چرا که کوتاهی از عابر بود نه من او قانون را زیرپاگذاشته بود و از میلهّ‌ای عمودی وسط بزرگراه پریده بود وسط بزرگراه و از پل عابر بالای سرش رد نشده بود

من سه شب در سرما و بدون امکانات اولیه در بازداشت به شسر بردم

هم اکنون با قرار وثیقه‌ی بالایی موقتا آزادم

۱۰۰ بار این‌ور و آن‌ور رفته‌ام خانواده‌ام درگیر شده‌اند

و اعصاب هر دفعه سر این موضوع به هم می‌ریزد

چند روز بد از این حادثه ماشینی عمو و پسرعموی مرا زیر می‌گیرد و فرار می‌کند در سر راه عوارضی کرج آن دو هم در بیمارستان بستری می‌شوند به دادگاه رفته و شکایت می‌کنند اما نمی‌ةوانند راننده را پیدا کنند

آن راننده راست راست می‌گردد و می‌چرخد و نه بازداشت شده است نه به دادگاه رفته است نه وقتش تلف شده است و …

تنها یک مقایسه کافی است تا به نتیجه‌ای برسی که درست خلاف خاستگاه قانون به ظاهر انسانی جمهوری اسلامی است

نتیجه این می‌شود که هیچکس به خاطر چنین قوانین احمقانه‌ای حاضر نخواهد بود  خودش را به دردسر بیندازد قانونی که می‌گوید:

اگر برپل عابر پیاده‌ای شخصی قصد خودکشی داشته باشد شما با خودروی خود در همان هنگام از زیر پل رد بشوید و او خودش را از روی پل به پایین پرت کند ۵۰٪ راننده‌ی خودرو مقصراست.

قانونی که می‌گوید: راننده در هر صورتی مقصر ایت حتی اگر عابر پیاده نقض قانون کند.

و قانونی که می‌گوید: ۴ مه وجود دارد که مردم و دیه گرفتن در آن بیشتر حال می‌دهد و این ۴ ماه با دیگر ماه‌ّا متفاوت است حالا اینکه چرا و با کدام دلایل عقلی هیچکدام نمی‌دانند نا قانون‌گزار و نه مجری قانون

قانونی که می‌گوید: اگر راننده خودش طرف را به بیمارستان رساند و خودش به پاسگاه برای گزارش آمد و ماشینش توقیف شد… برای آن‌:ه مبادا فرار کند باید بازداشت باشد

قانونی که می‌گوید اصلا مهم نیست که به خاطر کوتاهی افسر پلیس در نوشتن گزارش و کشیدن کروکی راننده در بازداشت باشد

و باز قانونی که می‌گوید اصلا مهم نیست کوتاهی افسر آگاهی در نوشتن اظهارات عابر پیاده در همان لحظه‌ی حادثه که نتیجه‌اش سه روز بازداشت باشد

قانونی که می‌گوید: قاضی می‌ةواند حال کند و قرار وثیقه صادر نکند حتی با سه سند ۶ دانگ و ۲۰ میلیون پول نقد با در نظر گرفتن توقیف بودن خودرو و اینکه حسن نیت راننده محرز بوده است ولی قاضی دیگری می‌تواند تناه با گرفتن رونوشت فیش حقوقی کفیل قرار آزادی را دستور دهد و از عملکرد قاضی کشیک نیز شگفت زده شود!

این اتفاق تنها یکی از ده‌ها تفاقی است که در این ۵-۶ سال بر من چنان اثری گذاشته که ایارن را خانه‌ای خراب خطاب کنم و چنان مرا افسرده و سرگشته کرده است که بخواهم از این کشور با چنین قوانین احمقانه و فرهنگی بیمار و تهی و نظامی کثیف برای همیشه بروم.

این‌ها برخوردهای شخصی محسوب نمی‌شوند هزارن بار در روز برای هزارن نفر رخ می‌دهند مساله اینجاست که مکانیزم موثری برای اصلاح چنین ساختاری وجود ندارد و وکلای مجلس و همچنین قانون‌گزاران خرفت این کشور فاقد هرگونه شعور و آگاهی نسبت به ساز و کار چنین دستگاه‌هایی هستند که خود بوجودش آورده‌اند

نوشته شده درباره‌ی

رخوت

شنبه،۳۱/شهریور/۱۳۸۶

تقریبا با نابودی ۲ قدم فاصله دارم

نوشته شده درباره‌ی
Comments Off

slug

چهارشنبه،۲۱/شهریور/۱۳۸۶

نامک

نوشته شده درباره‌ی
Comments Off

سرودِ سرد ِ سد

چهارشنبه،۱۴/شهریور/۱۳۸۶

خفتن،

.

.

.

خفتن

یا

بیداری

.

.

.

بیداری

نوشته شده درباره‌ی
Comments Off

موم و خط کش و ژلاتین

پنجشنبه،۸/شهریور/۱۳۸۶

سکوت من، خاموشی مرد مرده نیست

فریادم عربده‌ی مستانه نیست

اشکم بیان چهره‌ای فرزانه نیست

من خود دردم!

مانایی، روانی را می‌دانی اما سومی را هرگز نداری

نوشته شده درباره‌ی
Comments Off

لذت

پنجشنبه،۸/شهریور/۱۳۸۶

پر کردن

خالی کردن

دادن

گرفتن

هستی

نیستی

آن‌که پر می‌کند و می‌دهد و هست

و ان‌که خالی می‌کند و نمی‌دهد و نیست می‌شود

نوشته شده درباره‌ی
Comments Off

گریز

پنجشنبه،۸/شهریور/۱۳۸۶

ای کاش گریزی بود از غم

گریزی واقعی

گریزی اصیل

گریزی که سنگ گور اندوه بود

گریزی که اندوه نمی‌آفرید

گریزی نه به کوهستان‌ها

گریزی به مردم

نوشته شده درباره‌ی
Comments Off

دست من

پنجشنبه،۸/شهریور/۱۳۸۶

دست نوازش

دست درد

دست سنگین یک مرد بر پیکر زنی

دستی برای گرفتن

دستی برای دادن

دستی برای درآغوش کشیدن

دستی برای دادن فرمان واپسین

دستی که گردن می‌زند

و دستانی که تشویقش می‌کنند

دستان خونخواه

دستی که زندگی می‌گیردد

و دستی که زندگی می‌دهد

دستی که می‌سازد، دستی که نمی‌سازد، دستی که ویران می‌کند

دستی که جشن آشتی انسان را  برپا می‌کند

و پایی که می‌دود تا دستانی

نان‌ها را قسمت کنند

دستی که بمبی می‌سازد

و سرانجام

دستی که دست بمب‌ساز را می برد و خود هر گز بمبی نمی‌سازد

نوشته شده درباره‌ی
Comments Off

درختانِ باغ، درختانِ راه

پنجشنبه،۸/شهریور/۱۳۸۶

درختان بی‌آزارِ سایه دار

درختان کوچه‌ی خاکی ما

درختان جوی‌های زیبای آب

درختان کهن‌سال در میانه‌ی خیابان

درختان طرشت

درختان خانه‌ی ما

درختان بلند و پهن

درختان پر ریشه

تیرهای چراغ برق

آسفالت روی ریشه

و سنگ‌های راهبری آب به پوچستان

سنگ‌ةای کنس و سخت

و سیمان بین سنگ‌ها

که جوی تازه‌ی خیابان ما را ساخته‌اند

نخواهند گذاشت که آب به درختان کوچه برسد و آب خواهد رفت تنها به درختانِ باغ

آب در دل زمین نخواهد رفت تا ریشه‌ی درختان کهنسال را سیراب کند و درختان بی‌آزار

درختان با سایه

درختان زیبای ما خواهند رفت

خواهند مرد و حوی پر آب سیمان سخت، خواهد ماند

آری خواهد ماند

بی‌هویت اما همچون من در این دنیا

نوشته شده درباره‌ی ،
Comments Off

برج آزادی تهران

پنجشنبه،۸/شهریور/۱۳۸۶

اگر تازگی‌ها  از میدان آزادی گذر کرده باشی

می‌بینی که دورش رو پیچیده‌اند به میله و آگهی‌های ماکارونی،

و کمی که سربجنبانی کامیون و لودر و بولدوزر می‌بینی که هستند در میدان مستقر

من نگرانم که چه می‌کنند، آن‌جا

این خرابی است یا سازندگی آیا؟

هیچ‌کس نمی‌داند اما و کسی نمی‌پرسد از خود…

برای همین هم چیزی نیست -پارچه‌ای، گیره‌ای، سنگی- که بگوید که به چه کارند این همه انسان در آن‌جا

این بار دندان حرص گشاده‌اند گویا و برق تیزی‌اش تاریکی شب تهران را نورانی کرده گرچه تاریکی ژرف است و نور کم بها!

نگرانم چون یادم نیست سازندگی‌ای چیزی را در این کشور که بهایش کمتر از ویرانی چیزها باشد

من نگرانم از چیزی که توضیح داده نمی‌شود

من از چیزی که پرسیده نمی‌شود بیشتر می‌ترسم

من از خرابی و تجاوز می ترسم و بیزارم

من از خویشتن اما بیشتر از هر چیز می‌ترسم

چند گام جلوتر که می‌روی، اینک خیابان ازدی در آسفالت داغ و میله‌ها چهره‌ای نااشناست… درختان پس کجا رفته‌اند؟ درخت‌ها را که بریدید…

کجا کاشته‌اید…میله‌ها اما

اتوبوس، بنزین، خشکی، آفتاب…

گرم، داغ، زرد

آسفالت‌های قلمبه قلمبه،

ماشین‌ها وحشیانه

می‌روند و می‌آیند

بوق بوق…به کجا چنین شتابان..

سبز، خاکستری اما

میله‌ها

برج سفید شهر خواهد ریخت من می‌دانم

من می‌دانم

برج، خواهد ریخت

برجی که کودک من نخواهد دیدش

برج رو سفید و زیرش آبی با اسانسورهایی که ۳۰ سال…

برجی در میدانی سبز، برج من، برج تو، برج آزادی

برج رهایی …

برج نرم، برج زن اما خواهد رست برج میلاد، برج مرد، برج زور، برج سخت، برجی که حتی یک‌سال…

جایی برای خنده‌ی کودکِ د لتنگِ فردایِ تارِ سختِ جانکاهِ پلشتِ خوارِ خسته‌ی ِ تو نخواهد داشت..

برج زندگی یا برج آزادی آیا

میهمانی بود یا تزویر

و با خود می‌اندیشید

که این خرابی است یا سازندگی آیا؟

نوشته شده درباره‌ی ، ، ،
Comments Off

یکشنبه،۴/شهریور/۱۳۸۶

دهليزى‌ لاينقطع‌ در ميان‌ دو ديوار
و خلوتى‌ که‌ به‌ سنگينى
چون‌ پيرى‌ عصاکش

از دهليز سکوت‌ مى‌ گذرد

و آن‌گاه‌ آفتاب
‌و سايه‌اى‌ منکسر
نگران‌ و منکسر
خانه‌ها، خانه‌ خانه‌ها
مردمى‌ و فريادى‌ از فراز
شهر شطرنجى‌، شهر شطرنجى

دو ديوار و دهليز سکوت
‌و آن‌گاه‌ سايه‌اى‌.
که‌ از زوال‌ آفتاب‌ دم‌ مى‌ زند
مردمى‌ و فريادى‌ از اعماق
مُهره‌ نيستيم
‌ما مُهره‌ نيستيم

نوشته شده درباره‌ی
Comments Off

یکشنبه،۴/شهریور/۱۳۸۶

نه بدان سان زیست باید کرد، نه بدین سان
این را بگفت و فریاد آغاز کرد، در چشمانش خط‌های خیابان آشکار شد، در شیب خیابان که سرازیر بود، آرام آرام قدم برداشت. تنها بود، تنهایی در آغوشش گرفته بود، چیزی نداشت که ببازد، پاک باخته بود سبک راه می‌رفت با خودش زمزمه کرد:

فرصت‌ کوتاه‌ بود و سفر جانکاه‌ بود
اما یگانه‌ بود و هیچ‌ کم‌ نداشت
‌به‌ جان‌ منّت‌ پذیرم‌ و حق‌ گذارم‌
چنین‌ گفت‌ بامداد خسته

هربار که شکست دربرش می‌گرفت برایش آرامش بخش بود همچون سرود مرگی بود که نوازشش می‌کرد

نوشته شده درباره‌ی
Comments Off

تاب بی‌مزه

شنبه،۳/شهریور/۱۳۸۶

هنوز وقت ناهار نشده بود که پسر به پدربزرگش گفت برویم پارک و تاب بازی کنیم، پدربزرگ که خیلی مهربون بود، شلوار راه‌راهش را درآورد و شلواری که همیشه بیرون از خانه می‌پوشید را پوشید، دست پسر را گرفت و از خانه بیرون رفتند، وقتی به پارک و زمین بازی رسیدند، بچه‌های خیلی زیادی بازی می‌کردند، الاکلنگ و سرسره و تاب، همه‌شان پر بود، پسر تاب را از همه بیشتر دوست داشت، اما چون خیلی شلوغ بود و همه‌ی تاب‌ها هم پر بود با لپی آویزون سراغ سرسره رفت البیته سرسره هم خیلی کیف می‌داد فقط باید حواسش می‌بود که شلوارش پاره نشود اکثر سرسره‌ةا لبه‌ةای تیزی داشت که هربار که پسرک سوار سرهسره می‌شد به شلوارش گیر می‌کردند و پاره‌اش می‌کردند، مهمترین چیز برای سرسره سواری زمانی بود که از شیب سرسره رد می‌شد و باید از سرسره پایین می‌جهید، در این جا هم مشکلی بود؛ بعضی وقت‌ها زیر سرسره‌ها چاله بود و در چاله‌ها آب بود و این باعث می‌شد که کفش پسرک گلی شود، از طرفی چون شت سرهم بچه‌های دیگری از سرسره بالا می‌رفتند اگر تند از سرسره پایین نمی‌آمد نفر بعدی با سرعت به او می‌رسید و پایش محکم توی کمر پسرک می‌خورد و دردش می‌گرفت، بنابراین سرسره همه چیزش کیف داشت به جز آن دو تا مشکلی که بود

الا کلنگ هم خیلی دوست داشت اما فقط بعضی وقت‌ها می‌شد که حسابی با الاکلنگ کیف کرد چون باید یک بچه‌ی دیگری می‌امد که تقریبا هم وزن او بود که بتوانند یکی در میان بالا و پایین  بروند و این همه‌ی ماجرا نبود چون باید بلد هم می‌بود که چجور ی پایین بیاید و گرنه پسرک محکم به زمین می‌خورد دردش می‌گرفت

اما تاب این مشکل‌ةا را نداشت همیشه روی هوا بودی و تازه یادگرفته بود که چوری با باز کردن و بستن پاهایش به جلو و عقب بیشتر بالابرود

اما امروز شلوغ بود بعد از سرسره و الاکلنگ به پدربزرگش گفت که می‌خواهد تاب بازی کند، برای سوار تاب شدن باید صبر می‌کرد تا تاب خالی شود اما هرچقدر که منتظر می‌شدع پری که روی تاب بود پایین نمی‌امد چون خیلی کیف داشت…

پدرها و مادرهای دیگه به دختر کوچولو گفتند که بچه‌های دیگر هم می‌خواهند بازی کنند و دختر مجبور شده که از تاب پیداه شود از ان به بعد هرکسی فقط ۱۰ بار می‌توانست تاب بخورد نه بیشتر و باید پیاده می‌شد، پسرک که از این اتفاق تازه خوشحال شده بود و خیز برداشته بود که سوار تاب شود، دید که یک آقایی…

نوشته شده درباره‌ی ، ،

ADSL

پنجشنبه،۱/شهریور/۱۳۸۶

بالاخره پس از دوماه ADSL‌ای که قرار بود نهایتا ده روزه راه‌آندازی بشود، راه‌اندازی شد نه با تماس شرکت اسیاتک بلکه با تماس خودم انقدر دیگه از این بی‌نظمی‌ها دیدم که فکر می‌کنم عادت کرده‌ام شما فرض کنید شرکتی که خدمت اینترنتی بده سایتش و دیتابیسش به ورز نباشه یا انقدر کند خدمات بده، اینترنت ایرانی، زن ایرانی، دوست ایرانی، خدمات ایرانی، همه چیز آشغال شده واقعا چرا کیفیت کار برامون مهم نیست؟ این یک پرسشی ستش که من همیشه باهاش درگیر بودم.

کمترین چیزی که اهمیت داره برامون کیفیت کار و کیفیت تولید و کیفیت خدمات است، بیشتر چیزها تنها ظاهر خوبی دارند و از درون تی هستند مثل همین مردم ما یا حتی مثل همین به اصطلاح روشن‌فکران ما صوری و ظاهری، پوسته‌ی خوبع هسته‌ی کپک زده

نوشته شده درباره‌ی
Comments Off

Valid XHTML 1.0 Transitional Valid CSS!