تاب بیمزه
هنوز وقت ناهار نشده بود که پسر به پدربزرگش گفت برویم پارک و تاب بازی کنیم، پدربزرگ که خیلی مهربون بود، شلوار راهراهش را درآورد و شلواری که همیشه بیرون از خانه میپوشید را پوشید، دست پسر را گرفت و از خانه بیرون رفتند، وقتی به پارک و زمین بازی رسیدند، بچههای خیلی زیادی بازی میکردند، الاکلنگ و سرسره و تاب، همهشان پر بود، پسر تاب را از همه بیشتر دوست داشت، اما چون خیلی شلوغ بود و همهی تابها هم پر بود با لپی آویزون سراغ سرسره رفت البیته سرسره هم خیلی کیف میداد فقط باید حواسش میبود که شلوارش پاره نشود اکثر سرسرهةا لبهةای تیزی داشت که هربار که پسرک سوار سرهسره میشد به شلوارش گیر میکردند و پارهاش میکردند، مهمترین چیز برای سرسره سواری زمانی بود که از شیب سرسره رد میشد و باید از سرسره پایین میجهید، در این جا هم مشکلی بود؛ بعضی وقتها زیر سرسرهها چاله بود و در چالهها آب بود و این باعث میشد که کفش پسرک گلی شود، از طرفی چون شت سرهم بچههای دیگری از سرسره بالا میرفتند اگر تند از سرسره پایین نمیآمد نفر بعدی با سرعت به او میرسید و پایش محکم توی کمر پسرک میخورد و دردش میگرفت، بنابراین سرسره همه چیزش کیف داشت به جز آن دو تا مشکلی که بود
الا کلنگ هم خیلی دوست داشت اما فقط بعضی وقتها میشد که حسابی با الاکلنگ کیف کرد چون باید یک بچهی دیگری میامد که تقریبا هم وزن او بود که بتوانند یکی در میان بالا و پایین بروند و این همهی ماجرا نبود چون باید بلد هم میبود که چجور ی پایین بیاید و گرنه پسرک محکم به زمین میخورد دردش میگرفت
اما تاب این مشکلةا را نداشت همیشه روی هوا بودی و تازه یادگرفته بود که چوری با باز کردن و بستن پاهایش به جلو و عقب بیشتر بالابرود
اما امروز شلوغ بود بعد از سرسره و الاکلنگ به پدربزرگش گفت که میخواهد تاب بازی کند، برای سوار تاب شدن باید صبر میکرد تا تاب خالی شود اما هرچقدر که منتظر میشدع پری که روی تاب بود پایین نمیامد چون خیلی کیف داشت…
پدرها و مادرهای دیگه به دختر کوچولو گفتند که بچههای دیگر هم میخواهند بازی کنند و دختر مجبور شده که از تاب پیداه شود از ان به بعد هرکسی فقط ۱۰ بار میتوانست تاب بخورد نه بیشتر و باید پیاده میشد، پسرک که از این اتفاق تازه خوشحال شده بود و خیز برداشته بود که سوار تاب شود، دید که یک آقایی…