برج آزادی تهران
اگر تازگیها از میدان آزادی گذر کرده باشی
میبینی که دورش رو پیچیدهاند به میله و آگهیهای ماکارونی،
و کمی که سربجنبانی کامیون و لودر و بولدوزر میبینی که هستند در میدان مستقر
من نگرانم که چه میکنند، آنجا
این خرابی است یا سازندگی آیا؟
هیچکس نمیداند اما و کسی نمیپرسد از خود…
برای همین هم چیزی نیست -پارچهای، گیرهای، سنگی- که بگوید که به چه کارند این همه انسان در آنجا
این بار دندان حرص گشادهاند گویا و برق تیزیاش تاریکی شب تهران را نورانی کرده گرچه تاریکی ژرف است و نور کم بها!
نگرانم چون یادم نیست سازندگیای چیزی را در این کشور که بهایش کمتر از ویرانی چیزها باشد
من نگرانم از چیزی که توضیح داده نمیشود
من از چیزی که پرسیده نمیشود بیشتر میترسم
من از خرابی و تجاوز می ترسم و بیزارم
من از خویشتن اما بیشتر از هر چیز میترسم
…
چند گام جلوتر که میروی، اینک خیابان ازدی در آسفالت داغ و میلهها چهرهای نااشناست… درختان پس کجا رفتهاند؟ درختها را که بریدید…
کجا کاشتهاید…میلهها اما
اتوبوس، بنزین، خشکی، آفتاب…
گرم، داغ، زرد
آسفالتهای قلمبه قلمبه،
ماشینها وحشیانه
میروند و میآیند
بوق بوق…به کجا چنین شتابان..
سبز، خاکستری اما
میلهها
برج سفید شهر خواهد ریخت من میدانم
من میدانم
برج، خواهد ریخت
برجی که کودک من نخواهد دیدش
برج رو سفید و زیرش آبی با اسانسورهایی که ۳۰ سال…
برجی در میدانی سبز، برج من، برج تو، برج آزادی
برج رهایی …
برج نرم، برج زن اما خواهد رست برج میلاد، برج مرد، برج زور، برج سخت، برجی که حتی یکسال…
جایی برای خندهی کودکِ د لتنگِ فردایِ تارِ سختِ جانکاهِ پلشتِ خوارِ خستهی ِ تو نخواهد داشت..
برج زندگی یا برج آزادی آیا
میهمانی بود یا تزویر
و با خود میاندیشید
که این خرابی است یا سازندگی آیا؟