باید رفت

اما چگونه؟

باید ماند اما

چگونه

باید ساخت

اما چرا؟

باید زیست

اما چطور

باید سوخت

اما چقدر؟

باید از شر جهان رفت به گرو و ملکوت

باید از دیوار بلند

بالا رفت

شاید با طنابی چیزی

زمزمه‌هایی می‌آید

من هم خواهم رفت

نیست خواهم شد

زنده ماند بس است

زندگی خود درد است

زندگی پیچیده و گنگ و سرد است

دستانم گرم نیست و دلم بیتاب است

خنده دار است می‌دانم

هم فکرم هم شعرم

خنده  دار است دنیا

خنده دار است زمین

من پی چی می‌گردم؟

یا که کجا می‌رفتم؟

شادی از کف رفته است سال‌هاست …

که این زندانی اسیر اینجاست

پر و بالش کوتاه است

و میله‌ها آخ میله‌ها

یادم افتاد که بگویم میله‌های اینجا خود مردم هستند

میله‌های طمع انسانی

میله‌های گرگان

میله‌هایی به غایت ناپیدا

من نمی دانم چه کسی هستم

و چرا می‌مانم و چرا می‌روم و در کدام نمایش هستم؟

هرچه هست تاریکی است

هرچه هست بیماری است

هرچه هست دوستش نمی‌دارم من

من چه کرده‌ام در این وانفسا؟

و به که خدمت کردم؟ هیچ

چه خواهم بکنم؟ هیچ

به کجا خواهم رفت؟ هیچ

و چرا ناشادم؟

و چرا دربندم؟

و چرا و چرا و چرا و چرا…

خلاصه اینکه؟

از آمدنوم نبود گردون را سود

وز رفتن من جاه و جلالش نفزود

وز هیچ کس (بدمذهبی) نیز دو گوشم نشنود

کاین آمدن و رفتن من بهر چه بود

من در این‌جا تنهام

با کسی نیستم شاد

و نمی‌خواهم دوستی که شود تار و کبود

می‌خواهم بروم

به کجا؟

جایی که در آن هیچ کس نیست

جایی که تو برای گفتن شعری رنج قایف نبری!

دیگر چه بگویم با خود؟

:)

کف کرد ه‌ام

نوشته‌های همسو:

  • هیچی

نمی‌توانید دیدگاه‌تان را زیر این نوشته بنویسید.


Valid XHTML 1.0 Transitional Valid CSS!