قصیده‌ی آن‌که زخم خورده‌ی آب است

می‌خواهم به چاه اندر شوم

می‌خواهم بر شوم از دیوارهای غرناطه

به دیدن قلبی سفته از نیزه آب‌ها

کودک ناله می‌کند

با تاج شبنمی بر سر

و تالاب‌ها و چشمه‌ها در باد

شمشیر بر می‌افرازند

وه چه خشم عاشقی

چه شمشیر خونریزی

چه زمزمه‌ی شبانه٬ چه مرگ روشنی!

بیابان فرورفته در ماسه‌زار سپیده

کودک

با سرزمین خفته‌ای در حنجره‌اش

تنها بود

جوشش چشمه‌ای از هجوم جلبکان ایمنش می‌داشت

او و مرگ

دو رگبار سبز تو به تو بودند

او خفته‌ی خاک و مرگ

بر اندام کوچکش

خمیده بود

می‌خواهم به چاه اندر شوم

می‌خواهم مرگ خود را جرعه جرعه بمیرم

می‌خواهم دلم را از خزه‌ها سرشار کنم

به هنگام نگریستن به کودکی

که زخم‌خورده‌ی اب است

نوشته‌های همسو:

  • هیچی

نمی‌توانید دیدگاه‌تان را زیر این نوشته بنویسید.


Valid XHTML 1.0 Transitional Valid CSS!