ماندگی
بوی نای جهان در آمده است
بوی پر آزار ستمکنندگان
بوی ثروت و بوی زور
بوی فریب و نیرنگهای کور
من اینجا چه میکنم
در این کارزار بیرمق
در این گنداب زمخت
پلشتی روزیرسان
با ذرهای آشتی
مراودهای سخت جانکاه
سخت نارس
سخت بیهوده
پی آن احساس خوبیم و پی هیچیم ما
دم و بازدم ما کفری است بر دشنام دشمن
کفری است بر تو
بر تو که سوزاندهای کودک فردا را
در گهوارههای پر ازار فریب
بیگمان هستند مردمانی شاد
مردمانی زیبا
چهرههاشان خندان
شهر من تاریک است
لحظهها بیخوابند
پاسبانها بیدار
همگان زندانند
ایران ویران است
و پلشتی بیدار
ای کاش قفل دهانها باز بود
و میدانستند رنجشان ز کجاست
ای کاش میشد کودکان فردا
صدای توپ و تفنگ را نشناسند
بیگانه باشند با لفظ دشمن
مهر را کاشته باشند در میان لبها
بوسهای بفرستند
لبخندی
و خالی باشند
از کینه و خشم