روزها میروند و گذر میکنند و نمیآیند و من در بیهودگی مطلق خویش آگاهانه این جمله را هر روز و هر نیمروز و هر شب زمزمه میکنم
تلخ است شاد نبودن٬ تلخ است نگران و افسرده بودن و تلخ است با دو چشم خویش فروپاشی اجتماعی ایران را دیدن و دم برنیاوردن و کاری نکردن
اما مگر نه این است که مردم هر حکوت شایستهی همان حکومتند؟ مگر نه این است که در فرهنگ این مردم عدم مشارکت در کارها رخنه کرده است و منفعت طلبی به سرحد خود رسیده است؟ و همگان منتظر کسی یا چیزی به جز خودشان هستند که مشکلاتشان را برای آنها حل کند(امام زمانی یا آمریکایی و یا هرکسی به جز خود آنها) و موجب پیشرفتشان شود؟ مگر نه این است که من تنها یکی از این هفتاد میلیون هستم پس چرا باید باری بیش از توان و سهم خود بر روی دوشم احساس کنم؟
دانشگاهها اخته شدهاند٬ تولید دانش از نظر کیفی به پایینترین درجهی خود رسیده است٬ تعداد تالیفات کتابهای بسیار پاینن آمده است و اکثر کپی و ترجمه است٬ همچنین کسی رغبت استاد شدن در دانشگاهها را ندارد از آنان که چیزی بارشان هست میگویم نه آنان که مجبورند به استادی و نان آوری و فراموشی خویشتن
و دانشجویان کپی برداری پروژهها٬ تقلب بر سر آزمونها و حالی به استاد میدهی که میتواند مالی و حتی جنسی باشد و در نهایت گرفتن نمرهای در کارنامه.
این میشود لیسانس اگر پسر باشی انگیزهای داری برای آزمون فوق لیانس و اگر دختر باشی زوج خود را احتمالا تا همان دوران ۴ ساله یافتهای پس دیگر انگیزهای برای تحصیل نداری چون پیش از آن هم برای خانه نشین نبودن و آزادیهای نسبی به دانشگاه آمده بودی و….
لاابالیگری و مهم نبودن هیچچیز برای نسل سوم کاملا قابل مشاده است: برای آنکه جامعهای فلج شود کافی است یک نسل از آن سوخته شود و نسل سوخته تنها نسل عذاب کشیده نیست بلکه نسلی است که گرایشی به بهتر شدن و آرمانی شدن اوضاع خویش ندارد٬ نسلی است که به اندازهای حقیر میشود تا ارزویی نداشته باشد٬ نسلی تنبل٬ دروغگو و بیهوده نسل سوم نسلی اخته است و ناکارا. یادگرفته است که به جای تلاش برای ترمیم سیستم یا دستگاه در جهت بهبودی با همان شرایط کنار آید و زندگی خویش را درازا دهد (مرگی تدریجی)
برای آنکه کشوری به فروپاشی رود تنها کافی است که حسگرهای نسل موثر آن را خاموش کنی تا نه چیزی ببینند و نه چیزی بشنوند و آنگاه زمین و ایرانزمین مال توست
مردم تا سطح نیازهای اولیهی خویش پایین آمدهاند: بزرگترین آرزوی یک زوج جوان تا شاید ۲۰ سال داشتن خانه و یک خودروی فکستنی است
بالاترین آرزو! و در آمدی در حد ۱ میلیونتومان در ماه این ذهن طبقهی متوسط است
اتفاقی که میافتد ۸ ساعت کار در ۷ روز هفته و برای برخی اضافه کاری اگر کارمند باشند و آمدن در خانه و استراحت کردن و صبح دوباره رفتن و کار کردن و برگشتن
نه فرصتی برای خواندن چیزی و نه فرصتی برای اندیشیدن آن هم درکشوری که تنها با مدیریت درآمدهای منابع طبیعی و … هر ایرانی میتوانست بسیار آسوده خاطر به نیازهای دیگر ذهنیاش بپردازد و بدینسان در تنگنا نباشد.
کیفیت به حد شگفتآوری پایین است: واین نه در زمینهی تولید کالاست بلکه کیفیت خدمات و کیفیت مدیریت و کیفیت هرگونه برخورد اجتماعی به شدت پاینن است
ایران شده است ملغمهای از سنت و مدرنیته که هر دو با پافشاری بر خوب بودن چیزهایی و بد بودن چیزهای دگر نفس انسان را تنگ کردهاند و برای رها شدن از این جریان راهی جز پرورندان نسلی قوی و حساس و آرمانگرا نیست
اما برای آنکه نسلی فروریخته شود کافی است مادرانش اخته شوند نه اخته جسمی و جنسی بلکه اختگی فرهنگی٬ بیمسوولیتی در دختران را میبینم٬ خوشیهایی به نهایت سطحی رنگ مو و کمر باریک و لاغری موضعی و لیفتینگ و ساکشن را میبینم٬ مد را به کثیفترین حالت میبینم زشتترین مدگرایی تاریخی را میبینم و ان چیزی نیست جز معنادار شدن زندگی با قرار گرفتن این قبیل چیزها برایشان کمترین توجه به کودکان و پرورش آنها
اما اینها تنها بخشی از دلایل این فروپاشی است٬ ملتی که تاریخش را فراموش کند ناچار به تکرار اشتباهاتش میشود و مردمی که تلاشی برای شناخت آنچه بر پیشینیانشان گذشته است نمیکنند محکوم به خواری هستند و نسلی که برایش سخت است مستند کردن هرچیزی و هرکاری٬ از مستند کردن وقایع تاریخی سیاسی و اجتماعی گرفته تا مستند کردن بخشی از کار تخصصی حرفهاش محکوم به بردگی است.
چرا که چیزی که هویت نداشته باشد نامی ندارد و چیزی که نامی نداشته باشد نشانی ندارد و چیزی که نشانی نداشته باشد اهیمتی ندارد و چیزی که اهمیتی نداشته باشد به فراموشی سپرده میشود
و آنچه به فراموشی سپرده شود بستری را فراهم میکند تا خودباوری (عزت نفس) عمومی یک جامعه به سطح پایینی سقوط کند و مقدمهای شود برای پذیرش هرچیزی از همسایه و جای دیگر. فنآوری ٬ فرهنگ و … و به سمتی برود که نه تنها از پیشرو بودن بیفتد بلکه یگانه سنگ محک پیشرفتش دیگران باشند و نه خویشتنخویش…