بایگانی برای دسته‌ی ‘ایران

ریز مکالمات

یکشنبه،۲۲/مهر/۱۳۸۶

الان حدود ۴۵ دقیقه هستش که من برای دیدن ریز مکالمات خودم در این‌جا دارم با این وب‌گاه مسخره‌ی مخابرات سروکله می‌زنم.  وقتی از بی کیفیت بودن همه‌چیز صحبت می‌کنم در این‌جا (ایران خانه‌‌ی ویران) به دلیل همین چیزهاست. سایت کند و ناکاراست طوری که من در حال دیوانه شدن هستم.

واقعا چرا نباید این چیزها مثل ساعت درست کار کنه که مثلا من برای گرفتن ریز مکالمات نروم از خانه بیرون؟ من این چیزها رو می‌نویسیم چون خیلی‌ها نمی‌نویسند و به این خاطر که اونقدر این چیزها عادی شده و به فراوانی یافت می‌شود که گویا گفتن ندارد و چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است. منتها من می‌»ویسم برای کسانی که کلا به این چیزها عادت کرده‌اند و وقتی هم باهاشون گپی می‌زنی انگار واقعا این چیزها رو نمی‌بینند…

مساله‌ی واقعی این‌جا پایین بودن شدید کیفیت خدمات سازمان‌های دولتی و در رده‌ی دوم خصوصی هستش و این نتیجه‌ی مستقیم سیاست‌گذاری‌های نادرستی هست که انجام شده و نشان‌دهنده‌ی بیکفایتی کسانی است که چرخاننده‌ی اصلی این جریان هستند

این که من یکهو می‌روم به سیاست و فرهنگ مردم گیر می‌دهم از روی ژست روشنفکری گرفتن نیست دقیق به این خاطر هستش که  این چرخ‌ها و دنده‌هاشون روی هم اثر دارند و اون هم اثر مستقیم و روی چیزهای اثر دارند که در زندگی روزمره‌ی خودت احساسشون می‌کنی. بنابراین چیزهای از هم جدایی نیستند و یا از سر شکم‌سیری نیست که بهشون هر از چندگاهی می‌پردازم بلکه از روی درد هستش. تنها تفاوت اینه که من هنوز حس‌گرهام رو از دست ندادم و صد البته به چیز گه عادت نکردم (به طور نسبی)

هنوز هم نیامده است این برگه‌ی نفرین شده‌اش: پول نداری؟ امکانات نداری؟ یا شعور نداری که درستش نمی‌کنی

ای دولت الکترونیک٬ ای فن‌آوری٬ ای اصل ٬۴۴ ای  خدمت به مردم٬ ای بوی گند رایحه‌ی خوش خدمت٬ ای ایرانی وظیفه نشناسی که این درپیت رو درست کردی و تحویل کارفرما دادی (که مخابرات باشه)٬ ای کارفرمای بی‌خرد٬ ای دزد٬ ای نفت ۸۸ دلار٬ ای پالسی ۴۴.۷ ریال نرخ مکالمه٬ ای شبکه‌ی صیهونیستی هوشمند٬ خجالت بکشید٬ من هنوز می‌فهمم و هوش حواسم هست که چه گندی دارید می‌زنید

البته ناگفته نماند که مردم هر حکومت شایسته‌ی همان حکومتند

نوشته شده درباره‌ی ، ، ،
Comments Off

روزهای اختگی

پنجشنبه،۱۹/مهر/۱۳۸۶

روزها می‌روند و گذر می‌کنند و نمی‌آیند و من در بیهودگی مطلق خویش آگاهانه این جمله را هر روز و هر نیمروز و هر شب زمزمه می‌کنم

تلخ است شاد نبودن٬ تلخ است نگران و افسرده بودن و تلخ است با دو چشم خویش فروپاشی اجتماعی ایران را دیدن و دم برنیاوردن و کاری نکردن

اما مگر نه این است که مردم هر حکوت شایسته‌ی همان حکومتند؟ مگر نه این است که در فرهنگ این مردم عدم مشارکت در کارها رخنه کرده است و منفعت طلبی به سرحد خود رسیده است؟ و همگان منتظر کسی یا چیزی به جز خودشان هستند که مشکلاتشان را برای آن‌ها حل کند(امام زمانی یا آمریکایی و یا هرکسی به جز خود آن‌ها) و موجب پیشرفتشان شود؟ مگر نه این است که من تنها یکی از این هفتاد میلیون هستم پس چرا باید باری بیش از توان و سهم خود بر روی دوشم احساس کنم؟

دانشگاه‌ها اخته شده‌اند٬ تولید دانش از نظر کیفی به پایین‌ترین درجه‌ی خود رسیده است٬ تعداد تالیفات کتاب‌های بسیار پاینن آمده است و اکثر کپی و ترجمه است٬ همچنین کسی رغبت استاد شدن در دانشگاه‌ها را ندارد از آنان که چیزی بارشان هست می‌گویم نه آنان که مجبورند به استادی و نان آوری و فراموشی خویشتن

و دانشجویان ک‍پی برداری پروژه‌ها٬ تقلب بر سر آزمون‌ها و حالی به استاد می‌دهی که می‌تواند مالی و حتی جنسی باشد و در نهایت گرفتن نمره‌ای در کارنامه.

این می‌شود لیسانس اگر پسر باشی انگیزه‌ای داری برای آزمون فوق لیانس و اگر دختر باشی زوج خود را احتمالا تا همان دوران ۴ ساله یافته‌ای پس دیگر انگیزه‌ای برای تحصیل نداری چون پیش از آن هم برای خانه نشین نبودن و آزادی‌های نسبی به دانشگاه آمده بودی و….

لاابالی‌گری و مهم نبودن هیچ‌چیز برای نسل سوم کاملا قابل مشاده است: برای آن‌که جامعه‌ای فلج شود کافی است یک نسل از آن سوخته شود و نسل سوخته تنها نسل عذاب کشیده نیست بلکه نسلی است که گرایشی به بهتر شدن و آرمانی شدن اوضاع خویش ندارد٬ نسلی است که به اندازه‌ای حقیر می‌شود تا ارزویی نداشته باشد٬ نسلی تنبل٬ دروغ‌گو و بیهوده نسل سوم نسلی اخته است و ناکارا. یادگرفته است که به جای تلاش برای ترمیم سیستم یا دستگاه در جهت بهبودی با همان شرایط کنار آید و زندگی خویش را درازا دهد (مرگی تدریجی)

برای آن‌که کشوری به فروپاشی رود تنها کافی است که حس‌گرهای نسل موثر آن را خاموش کنی تا نه چیزی ببینند و نه چیزی بشنوند و آن‌‌گاه زمین و ایران‌زمین مال توست

مردم تا سطح نیازهای اولیه‌ی خویش پایین آمده‌اند: بزرگترین آرزوی یک زوج جوان تا شاید ۲۰ سال داشتن خانه و یک خودروی فکستنی است

بالاترین آرزو! و در آمدی در حد ۱ میلیون‌تومان در ماه این ذهن طبقه‌ی متوسط است

اتفاقی که می‌افتد ۸ ساعت کار در ۷ روز هفته و برای برخی اضافه کاری اگر کارمند باشند و آمدن در خانه و استراحت کردن و صبح دوباره رفتن و کار کردن و برگشتن

نه فرصتی برای خواندن چیزی و نه فرصتی برای اندیشیدن آن هم درکشوری که تنها با مدیریت درآمد‌های منابع طبیعی و … هر ایرانی می‌توانست بسیار آسوده خاطر به نیازهای دیگر ذهنی‌اش بپردازد و بدینسان در تنگنا نباشد.

کیفیت به حد شگفت‌آوری پایین است: واین نه در زمینه‌ی تولید کالاست بلکه کیفیت خدمات و کیفیت مدیریت و کیفیت هرگونه برخورد اجتماعی به شدت پاینن است

ایران شده است ملغمه‌ای از سنت‌ و مدرنیته که هر دو با پافشاری بر خوب بودن چیزهایی و بد بودن چیزهای دگر نفس انسان را تنگ کرده‌اند و برای رها شدن از این جریان راهی جز پرورندان نسلی قوی و حساس و آرمان‌گرا نیست

اما برای آن‌که نسلی فروریخته شود کافی است مادرانش اخته شوند نه اخته جسمی و جنسی بلکه اختگی فرهنگی٬ بی‌مسوولیتی در دختران را می‌بینم٬ خوشی‌هایی به نهایت سطحی رنگ مو و کمر باریک و لاغری موضعی و لیفتینگ و ساکشن را می‌بینم٬ مد را به کثیف‌ترین حالت می‌بینم زشت‌ترین مدگرایی تاریخی را می‌بینم و ان چیزی نیست جز معنادار شدن زندگی با قرار گرفتن این قبیل چیزها برایشان کمترین توجه به کودکان و پرورش آن‌ها

اما این‌ها تنها بخشی از دلایل این فروپاشی است٬ ملتی که تاریخش را فراموش کند ناچار به تکرار اشتباهاتش می‌شود و مردمی که تلاشی برای شناخت آن‌چه بر پیشینیانشان گذشته است نمی‌کنند محکوم به خواری هستند و نسلی که برایش سخت است مستند کردن هرچیزی و هرکاری٬ از مستند کردن وقایع تاریخی سیاسی و اجتماعی گرفته تا مستند کردن بخشی از کار تخصصی حرفه‌اش محکوم به بردگی است.

چرا که چیزی که هویت نداشته باشد نامی ندارد و چیزی که نامی نداشته باشد نشانی ندارد و چیزی که نشانی نداشته باشد اهیمتی ندارد و چیزی که اهمیتی نداشته باشد به فراموشی سپرده می‌شود

و آن‌چه به فراموشی سپرده شود بستری را فراهم می‌کند تا خودباوری (عزت نفس) عمومی یک جامعه به سطح پایینی سقوط کند و مقدمه‌ای شود برای پذیرش هرچیزی از همسایه و جای دیگر. فن‌آوری ٬ فرهنگ و … و به سمتی برود که نه تنها از پیشرو بودن بیفتد بلکه یگانه سنگ محک پیشرفتش دیگران باشند و نه خویشتن‌خویش…

نوشته شده درباره‌ی ، ،

درختانِ باغ، درختانِ راه

پنجشنبه،۸/شهریور/۱۳۸۶

درختان بی‌آزارِ سایه دار

درختان کوچه‌ی خاکی ما

درختان جوی‌های زیبای آب

درختان کهن‌سال در میانه‌ی خیابان

درختان طرشت

درختان خانه‌ی ما

درختان بلند و پهن

درختان پر ریشه

تیرهای چراغ برق

آسفالت روی ریشه

و سنگ‌های راهبری آب به پوچستان

سنگ‌ةای کنس و سخت

و سیمان بین سنگ‌ها

که جوی تازه‌ی خیابان ما را ساخته‌اند

نخواهند گذاشت که آب به درختان کوچه برسد و آب خواهد رفت تنها به درختانِ باغ

آب در دل زمین نخواهد رفت تا ریشه‌ی درختان کهنسال را سیراب کند و درختان بی‌آزار

درختان با سایه

درختان زیبای ما خواهند رفت

خواهند مرد و حوی پر آب سیمان سخت، خواهد ماند

آری خواهد ماند

بی‌هویت اما همچون من در این دنیا

نوشته شده درباره‌ی ،
Comments Off

برج آزادی تهران

پنجشنبه،۸/شهریور/۱۳۸۶

اگر تازگی‌ها  از میدان آزادی گذر کرده باشی

می‌بینی که دورش رو پیچیده‌اند به میله و آگهی‌های ماکارونی،

و کمی که سربجنبانی کامیون و لودر و بولدوزر می‌بینی که هستند در میدان مستقر

من نگرانم که چه می‌کنند، آن‌جا

این خرابی است یا سازندگی آیا؟

هیچ‌کس نمی‌داند اما و کسی نمی‌پرسد از خود…

برای همین هم چیزی نیست -پارچه‌ای، گیره‌ای، سنگی- که بگوید که به چه کارند این همه انسان در آن‌جا

این بار دندان حرص گشاده‌اند گویا و برق تیزی‌اش تاریکی شب تهران را نورانی کرده گرچه تاریکی ژرف است و نور کم بها!

نگرانم چون یادم نیست سازندگی‌ای چیزی را در این کشور که بهایش کمتر از ویرانی چیزها باشد

من نگرانم از چیزی که توضیح داده نمی‌شود

من از چیزی که پرسیده نمی‌شود بیشتر می‌ترسم

من از خرابی و تجاوز می ترسم و بیزارم

من از خویشتن اما بیشتر از هر چیز می‌ترسم

چند گام جلوتر که می‌روی، اینک خیابان ازدی در آسفالت داغ و میله‌ها چهره‌ای نااشناست… درختان پس کجا رفته‌اند؟ درخت‌ها را که بریدید…

کجا کاشته‌اید…میله‌ها اما

اتوبوس، بنزین، خشکی، آفتاب…

گرم، داغ، زرد

آسفالت‌های قلمبه قلمبه،

ماشین‌ها وحشیانه

می‌روند و می‌آیند

بوق بوق…به کجا چنین شتابان..

سبز، خاکستری اما

میله‌ها

برج سفید شهر خواهد ریخت من می‌دانم

من می‌دانم

برج، خواهد ریخت

برجی که کودک من نخواهد دیدش

برج رو سفید و زیرش آبی با اسانسورهایی که ۳۰ سال…

برجی در میدانی سبز، برج من، برج تو، برج آزادی

برج رهایی …

برج نرم، برج زن اما خواهد رست برج میلاد، برج مرد، برج زور، برج سخت، برجی که حتی یک‌سال…

جایی برای خنده‌ی کودکِ د لتنگِ فردایِ تارِ سختِ جانکاهِ پلشتِ خوارِ خسته‌ی ِ تو نخواهد داشت..

برج زندگی یا برج آزادی آیا

میهمانی بود یا تزویر

و با خود می‌اندیشید

که این خرابی است یا سازندگی آیا؟

نوشته شده درباره‌ی ، ، ،
Comments Off

چه خبر از دوربین خریدن من

شنبه،۲۰/مرداد/۱۳۸۶

من دیروز رفتم جمهوری که دوربین‌های بیشتری دارد و کلا هم بورس دوربین‌های خانگی فکر کنم آن‌جا باشد. ولی اگر جای دیگری است و من نمی‌دانم به من بگویید.

جمهوری خیلی بد مسیر است من با ماشین رفتم و شانسی یک جای پارک یدا کردم که دقیقا روبه‌روی پاناسونیک بود. کلا چیز زیادی دستگیرم نشد، جو جمهوری و برخورد فروشندگان زمین تا آسمان با پایتخت فرق دارد؛ این‌جا اصلا جواب تو را نمی‌دهند، و انگار حوصله‌ی تو را ندارند کلا هیچ توضیحی در مورد چیزی که می‌خواهی نمی‌دهند و فقط قیمت را به تو می‌گویند، هیچ‌گونه کاتالوگ یا بروشوری به تو نمی‌دهند و قیمت‌ها را روی کاغذی پرینت شده به تو نمی‌دهند، خیلی از دوربین‌ها اتیکت ندارد و تو باید دانه دانه آن‌ها را از فروشنده‌ای که یا در حال تلفن زدن است و یا در حال جواب دادن هم زمان به چند مشتری بپرسی، جمعیت در هر مغازه‌ای موج می‌زند کلا خیلی احساس بدی داری.

وقتی آمدم بیرون یک برگ جریمه‌ی ۱۳ تومانی هم چاشنی کار بود که کلی مرا کلافه کند ولی این باعث شد که من یک کار باحالی بکنم:

من آمدم خانه و کل دوربین‌هایی را که بررسی کرده بودم دوباره بررسی کردم و از بین آن‌ها ۸ تا دوربین را انتخاب کردم که در کلاس‌های مختلفی هم هستند یعنی هم dv و هم dvd‌ و هم هارد و هم حافظه‌ای و جلویش رو خالی گذاشتم و به تعداد زیادی آن‌ها را پرینت گرفتم یعنی ۴۰ تا که فکر می‌کنم کافی است این بار با اتوبوس می‌روم و به هر فروشنده‌ای یکی از این‌ها می‌دهم و می‌گویم قیمتت را بنویس این‌جوری می‌توانم انتخاب کنم و نیازی به یادداشت کردن من نیست و از یادم هم نمی‌رود اصولا هم از نظر روانشناسی اگ ر کسی چیزی بنویسد منصفانه‌تر قیمت می‌نویسد تا اینکه یک چیزی بپراند

چیزی که درست کردم این شکلی است و توصیه می‌کنم به شما که هر چیزی خواستید بخرید این مراحل را بروید:

نوع

مدل

قیمت (تومان)

Mini DV

GS-۳۲۰

 

Mini DVD

VDR-D۳۱۰

 

 

HDC-DX۱

 

DCR-DVD۹۰۸

 

DC۵۰

HDD

SDR-H۲۵۰

 

 

DCR-SR۳۰۰

Memory

HDC-SD۱

 

۱) رفتن به سایت‌های محصول و گرفتن بروشور و کاتالوگ آن‌ها
۲) یافتن جنس‌های موجود با نشان دادن کاتالوگ یا بروشور به فروشنده ودرخواست تیک زدن و یک قیمت حدودی گرفتن
۳) آمدن به خانه و بررسی مدل‌ها و درست کردن جدول قیمت و رفتن به بازارو درخواست از فروشنده برای نوشتن قیمت‌ها
۴) خریدن

من خودم این بخش یک رو درست انجام ندادم چون فکر می‌کردم که حتما کاتالوگ و بروشور وجود دارد که باعث شد یک بار اضافی بروم به این‌جا ها

در مورد انتخابم هم اگر dv باشد شک ندارم که gs-۳۲۰ را می‌گیرم در مورد بقیه خیلی بستگی به قیمت دارد زیر ۸۰۰ می‌خواهم باشه اما ترجیحم بعد از dv به هارد هستش و بعدش به dvd و بعدش هم به memory کیفیت HD هم برایم اصلا مهم نیست و تاثیری توی انتخابم نمی‌گذاره

معیارهای کاندیدا شدن این مدل‌ها، داشتن ISO و ۳ccd بودن بودش

در ضمن مدل‌های کانن به صورت تکی را از این‌جا ببینید، اضافه کنم که کسی که مدل‌ةای کانن را وارد کرده است مدل‌های بخش آسیا را وارد کرده است و نه بخش خاورمیانه! من اول اشتباهی رفته بودم مدل‌های بخش خاورمیانه رو بررسی کرده بودم که دیدم اصلا در ایران وجود ندارند

بررسی مدل‌های پاناسونیک هم به صورت تکی هم از این‌جا و بررسی مدل‌های سونی هم از این‌جا

البته بگم که سایت آمریکایی سونی که قبلا گفتم خیلی کار انتخاب رو راحت می‌کنه ولی توی اون مدل‌های dvd cam هایی که توی آسیا وارد شده نیستش

نتیجه گیری‌های کلی

بین پاناسونیک و کانن و سونی واقعا زیر قیمت ۹۰۰ تومان و در رده‌ی dvd cam‌‌ کانن حرفی برای گفتن نداره فقط یک مدل DC۵۰ هستش که خیلی خوبه تازه صدای دالبی‌اش هم ۲ کاناله هستش نه ۵ کاناله، باز به نسبت قیمت که باید فردا مطمئن بشوم پاناسونیک HDC-DX۱ داره که با کیفیت HD می‌زنه و قیمتش پاینن‌تر از مدل سونی HDR-UX۷ هم مرتبه‌اش هست.

توی hdd cam ها کانن که اصلا محصولی نداره می‌مونه سونی و پاناسونیک که از هر کدوم یک مدل انتخاب کردم، بقیه‌ی مدل‌ها گرون بودند
توی mini dv پناسونیک در راس هستش بهترین و رو داره و بقیه سوتند

من امیدوارم که قیمت یک‌سری از این ۸ تا دوربین بالای ۸۰۰ باشه که من بتونم راحت انتخاب کنم، به هر حال فکر نمی‌کنم برای کسی که اولین بارش باشه که دوربین فیلم‌برداری بخواهد بخرد بد عمل کرده باشم کلا هم ۴ روز وقت گذاشتم و کلی چیزهای خوب فهمیدم و این‌جا هم نوشتم که اگر کسی برای خرید دوربین مثل من صفر کیلومتر بود بدونه که از کجا شروع کند.

فلاش تانک توالت فرنگی ایرانی

دوشنبه،۱۵/مرداد/۱۳۸۶

هفته‌ پیش دیدم این توالت فرنگی ما خیلی صدا می‌ده رفتم تفحص کردم دیدم بله شناورش ریت می‌زنه
آقا تا اومدم ببینم که چرا کج شده و چرا صدا می‌ده با یک فشار خیلی کم تلقی شکستش!

حالا تصور کن نصفه شبی اب هستش که داره فواره می‌زنه رفتم شیر و اب بستم خیس خالی اومدم ببینم چیه جریان و چرا شکسته چی شکسته اصلا!

دیدم که این لوله‌ای که به شلنگ وصله بوده پلاستیکی بوده!

رفتم دنبال گرفتن یکی که لوله‌اش پلاستیکی نباشه بالخره پیدا کردم و خریدم، لوله‌اش برنجی بود که امیدوارم دیگه نشکنه واقعا  افسوس می‌خورم که جایی زندگی کنم که اکثر چیزهاش کیفیت لازم رو نداره ولی کسی هم براش مهم نیست

نوشته شده درباره‌ی ،

سهمیه بندی بنزین و دم خروس

یکشنبه،۱۴/مرداد/۱۳۸۶

آقا ما که خر نیستیم!

می‌خواهی که من باور کنم به خاطر هوای پاک و هدر نرفتن سرمایه‌ی ملی و عوض کردن فرهنگ مصرف و … بنزین رو این جوری کردید

می‌خواهی بگی که هیچ ربطی به دو تا تبصره‌ی قطع‌نامه‌ی تصویبی آمریکاو انگلیس و پاشنه‌ی اشیل ایران (همون واردات بنزین ) نداره؟

می‌خواهی باور کنم که شما پست فطرت‌هایی که مثل گرگ افتادید سر سرمایه‌های این ملت و کشور و تا می‌تونستید غارتش کردید به فکر مردم هستید اون هم نه به فکر خود مردم به فکر بچه‌های مردم!

بسه دیگه نمایش بازی کردن، بسه دیگه دارم بالا میارم
شمایی که من وقتی توی شهرداری مشاور جوان شهردار شده بودم و گفتم خط سبز دوچرخه بکشیم و خیابان‌ها رو یک خط دوچرخه حتما براش بگذاریم و خندیدی و یک جوری نگاه کردی که انگار من از کره‌ی ماه اومدم تو، تو دلت به حال مردم می‌سوزه

تو به فکر آلودگی هوا هستی؟

مجلس فقط تصویب کنه که این ماشین‌های اشغالی که ایران خودرو تولید کرده و می‌کنه جمع بشوند کلی هوای پاک اتفاق می‌افته

چرا یک دفعه دولتی که همه‌اش کارهای مردم و احمق پسند می‌کرد خودش رو به یک ریسک بزرگ انداخت که مردم رو متنفر کنه؟

چرا صدات در نمیاد که بگی دستور ز بالاست دیگه نمی‌شه خیمه شب بازی کرد؟ چرا نمی‌گی که آنقدر ریدیم که باید حالا ماله بکشیم؟ چرا نمی‌گی که یک دوست هم نداریم در جهان آخه می‌شه واقعا می‌شه؟

تو اصلا می‌دونی پول یعنی چی؟ می‌دونی که همین فقط توریسم رو ردیف کنی چه پولی در میاد؟ اکو توریسم تو سرت بخوره حالا

چرا صدات در نمیاد بگی که ۱۲ سال پیش آدم‌های عوضی و حروم خور اومدن به جای ۱۰ تا پالایشگاه ۲ تا ساختند و بقیه‌اش رو گفتند وارد می‌کنیم و پورسانتمون رو می‌گیریم؟

هان؟

این بود استقلال و عدم وابستگی؟ این بود رشد؟ این بود آزادی و ازادگی؟ بدبخت کردید همه رو

چرا نمی‌گی که حسابداری فروش نفت توی سوییس هستش هنوز و همینجوری فایننس نمی‌دهند؟

اگه راست می‌گی چرا پیشنهاد ۴ سال پیش ژاپنی‌ها که گفتند شما بنزیم به ما بدید ما کل ناوگان تاکس‌رانی شما رو آخرین مدل تویوتا می‌دهیم که مصرف بنزین بسیار پایینی دارند رد کرد؟

من دارم به خودم فکر می‌کنم نفت از بشکه ای ۷- ۸ دلار شده ۷۰ - ۸۰ دلار زندگی من و زندگی خانواده‌ی من از نظر مالی ایا توی این ۲۰ سال ۷۰ برابر رشد کرده؟

بابا ریدی دیگه، گند زدی، عدالت اجتماعی چه مزخرفی هست دارید می‌گید، سهام عدالت چه کوفتیه، ما میگیم دولت باید لاغر بشه، دولت نباید بنگاه‌دار باشه باید سیاست‌گذاری کنه از نظر اقتصادی تو میای سهام عدالت واگذار می‌کنی؟ دیوانه! اگر جنگ نبود دیگه چی رو می‌خواستید بهونه کنید؟ از درآمدی که همین فقط نفت داره می‌دونی چیکارا می‌شد کرد همه رو به فنا دادید

حالا هم که شنیدم می‌فرستی به عراق و لبنان پول‌ها رو داری انقلاب و شیعه بودن رو صادر می‌کنی از افغنستان و طالبان هم یک خبرهایی میاد. من واقعا تو کفم که چجوری می‌شه این هم دروغ گفت و اب از اب تکون نخوره تو به من بگو من دم خروس رو باور کنم یا قسم حضرت عباس رو

نوشته شده درباره‌ی ، ،

گذار به دموکراسی

یکشنبه،۱۴/مرداد/۱۳۸۶

من همیشه نسبت به دموکراسی بدبین بوده‌ام م آن را بدترین شیوه‌ی اداره‌ی حکومت می‌دانم و از طرفی دروغی بزرگ به بشریت و هدر دادن انرژی و نیوری انسانی اما با این حال -۳ تا کتاب از این و اون گرفته‌ام که درباره‌ی نظریه‌های دموکراسی و چیستی ان، خواستگاهش و چگونگی گذار به دموکراسی مطالبی بخوانم که بهتر بتوان حرف بزنم یا شاید ذهنم را تغییر هم داد حتی.

با ای حال خطری که من احساس می‌کنم خطر جدی و بزرگی است ما در ایران یا دست کم من به همراه دوستانم هرکز نشده است که درباره‌ی دموکراسی یا هر چیز دیگری به نقطه‌ی یکسانی اشاره کنیم، منظروم دقیا این است که یک واژه را به کار می‌بریم اما مفهومی که آن واژه به آن اشاره دارد کاملا فرق دارد، به قول خودمان ادبیات مشترکی نداریم و این بسیار بد و خطرناک است

این یعنی همان اتفاقی که در مورد رای آری به جمهوری اسلامی افتاد معلوم نیست چند نفر به جمهوری و چند نفر به اسلامی رای دادند، مردم به چیزی رای دادند که نمی‌دانستند به چیزی که تنها کلمه‌ی شاه در آن نبود، کسی نیامد و کسی هم نخواست که بیشتر توضیح داده شود.

من نگرانم از این‌که ما حتی تعریف مشترکی درباره‌ی دموکراسی نداشته باشیم و یک واژه‌ی آرمانی برای خود ساخته باشیم که به محض اشاره کردنش آن مفاهیم که در ذهن من یک چیز است و در ذهن دیگری چیز دیگر هیچگاه با هم یکی نباشند

نوشته شده درباره‌ی ، ، ،

برچسب‌های تخته کلید

شنبه،۱۳/مرداد/۱۳۸۶

یکی از دلیل‌هایی که فینگلیش نوشته بودم این بود که کیبوردم برچسب فارسی نداشت من هم حفظ نیستم  جای کلمه‌ها رو و کلی کند می‌شوم موقع نوشتن. الان ولی دیگه درست هستش و مشکلی نیست

جریان این کیبورد هم این بودش که من رفتم کیبوردم رو عوض کردم که دکمه‌هاش موقع تیپ اصلا صدا نده کل بازار ایران رو گشتم تا یکی بالاخره پیدا کردم دیگه انقدر تمرکز کرده بودم روی صدا ندادن کلیدها که متوجه نشدم کیبورد فارسی نداره و از طرفی آلمانی هم هست یعنی جای خیلی از کلیدهاش فرق داره!

البته مطمئنم هرکی هم بود توجهی به این بدیهیات نمی‌کرد! مخصوصا وقتی روی جعبه‌اش عکس کیبورد انگلیسی وجود داشته باش. ولی این‌ج چون ایران هستش همه چیز امکان داره بنابراین خواستم بروم و پس بدهم کیب.رد رو که دیگه دو سه روز گذشت و دیگه بیخیال شدم تا اینکه کیبورد برچسبدار شدش و ما خلاص شدیم از این مصیبت تا اومدیم دو کلمه چی بنویسیم که پهنای باند تموم شد

قیر و قیف جریانش این هستش خلاصه یه وقت قیر هست قیف نیست یه وقت قیف هست قیر نیست!

نوشته شده درباره‌ی ،

SMS و بنزین

پنجشنبه،۷/تیر/۱۳۸۶

دیشب از ساعت ۸:۴۵ تا ساعت ۵ صبح هیچ پیام کوتاهی نمی‌شد فرستاد،  من اول فکر کردم مشکل از من و خط شلوغه امروز فهمیدم که برای همه همین‌طور بوده، حالا این‌که قطع شدن SMS با ناآرامی‌هایی که مردم سر بنزین راه‌آنداختن و ترس دولت از خبر رسانی مردمی (SMS) ربطی دارد یا نه خدا داند. برای من که هیچ‌وقت این‌طوری نشده بود تو این مدتی که همراه دارم حتی نوروز هم یکی در میون می‌فرستاد این‌دفعه نصفه شب ساعت ۳ صبح دیگه خیلی عجیبه

شاهنامه خوانی

یکشنبه،۳/تیر/۱۳۸۶

تا الان ۳ بار قرار بوده که بروم شاهنامه خوانی هر دفعه یک چیزی پیش آمده که نتاونستم بروم، من همیشه از بچگی دوست داشتم که کل شاهنما رو بخوانم و ببینم که جریانش چیست. چند سال پیش که رفته بودم مشهد یک کتاب شاهنامه گرفتم به همراه یک سی دی که چیز خوبی بود یک سی دی دیگر هم دارم از شاهنامه که همه‌ی شعرها را دارد کلا چیزهای خوبی از شاهنامه دارم فقط این کلاسش را امروز اگر بتوانم بروم و یادم نرود یا کاری نداشته باشم یا خواب نبرد! خیلی خوب است!! در ضمن مجانی هم هست و بنیاد نیشابور آن‌را برگزار می‌کند.

نوشته شده درباره‌ی

زمین لرزه‌ی خفیف در تهران

دوشنبه،۲۸/خرداد/۱۳۸۶

همین الان یک زلزله‌ی خفیف در حد این‌که میز من رو تکون بده اومد من هم سریع رفتم زیر چارچوب در خبری از جایی نشده هنوز فکر کنم پس لرزه‌ی یک زلزله از جای دیگه‌ای بوده باشه

نوشته شده درباره‌ی ، ، ، ،

جایگاه اخلاق فردی در اجتماع بی اخلاق

سه شنبه،۸/خرداد/۱۳۸۶

درست یادم هست که شب کنکور دانشگاه آزاد اسلامی برادرم بود که سخت دلهره داشت مثل بقیه و چند تا از دوستانش هم که همسایه‌ی ما می‌شدند وضعیتی مشابه داشتند {برای آن‌هایی که نمی‌دانند کنکور چیست این‌جا را بخوانند} دیدم بابک آمده و به من می‌گوید مزدک بچه‌ها سوال‌های کنکور رو گیر آورده‌اند و می‌خواهند بخرند ۲ میلیون تومان، به من هم گفته‌اند که شریک شوم چه کار کنم؟

اختلاف سنی من با برادرم حدود ۳ سال و نیم است بر خلاف اکنون که او با اکثر نظرهای من مخالف است در آن روزها برای نظرات من ارزش قائل بود و از من اثر می‌گرفت، من گفتم که تو نباید این کار را انجام دهی به چند دلیل:

اول این‌که معلوم نیست که این سوال‌ها حقیقی باشد
دوم آن‌که تو با این کار عملا بازاری را نشان می‌دهی و درست می‌کنی که بازاری مریض و نا به جاست بازار خرید و فروش سوال‌ها و دیگران از نیاز تو سو استفاده می‌کنند
سوم آن‌که تو با این کار عملا شایستگی خودت را برای چیزی که بدست می‌آوری اثبات نکرده‌ای
چهارم آن‌که جای فرد احتمالی که شایسته‌تر از تو بود را غصب کرده‌ای
پنجم اگر سوال‌ها واقعی باشد و تو هم خریده باشی و بفهمند از ۲ بار امتحان دادن محرومی و باید سربازی بروی پس ریسکش هم بالاست
ششم تو وارد یک سامانه‌ی مریض و بیمار می‌شوی

بابک همان شب منصرف شد و سوالات را نخرید، آن سه نفر دیگر هر سه سوالات را خریدند و با آن‌که بسیار از نظر بنیه‌ی علمی پایین‌تر از بابک بودند به ترتیب مهندسی ژنتی، مهندسی شیمی و معماری در دانشگاه‌های ازاد تهران قبول شدند، روز اعلام نتایج بابک آمد پیشم و با نگاه معنا داری گفت من کاردانی کامپیوتر رودهن قبول شدم مزدک و آن‌ها مهندسی در بهترین دانشگاه ازاد و بهترین رشته‌ها، کسی به دنبالشان نیامد، گیر نیفتادند، سوال‌ها درست بود و من از آن‌ةا شایسته‌تر بودم، الان که این را می‌>ویسم ۵ سال گذشته آن‌ها فارغ التحصیل شده‌اند، و بابک مجبور شد که یک‌بار دیگر استرس کنکور را بکشد و کاردانی به کارشناسی بدهد و ۱ سال هم عقب‌تر بیفتد برای این‌که معمول این رشته‌است

من دچار پوچی فراوانی هستم از نظر معنایی به نظر می‌رسد که اخلاق مطلق مرا به بیراهه برده است…. به نظر شما بابک باید چه کار می‌کرد و چرا نباید و یا باید سوال‌ها را می‌خرید و جزیی از سیستمی می‌شد که به هر حال دارد کار می‌کند؟

آیا اخلاق فردی در یک اجتماع بی اخلاق به جز آسیب مستقیم به فرد با اخلاق اثر دیگری دارد؟ آیا باید همرنگ جماعت شد؟ به چه میزان؟ و چرا؟ چه حمایت و پشتیبانی قابل لمسی برای او وجود دارد که او احساس عقب افتادن را نداشته باشد؟

نوشته شده درباره‌ی ،

آقای ابطحی ریسس جمهور شوید

سه شنبه،۱۱/اردیبهشت/۱۳۸۶

آقای ابطحی سلام
می‌دانم که ممکن است پاسختان نه باشد اما، من به وسع خودم و با ذهنیت خودم ، می‌خواستم پیشنهاد عهده‌داری ریاست جمهوری را بپذیرید. آقای ابطحی بیایید رییس دولت شوید، بیایید رییس جمهور شوید.

کسی از سیاسیون پیشنهاد نداده است، این بار ما پیش دستی کرده‌ایم، ما هم که البته مردم هستیم جوان و نا امید البته، آنقدر نا امید که خودم را برای جواب نگرفتن همین نامه هم آماده کرده‌ام.

اما جدا، شما خودتان به رییس جمهور شدن فکر کرده‌اید؟ موضع شما چیست، دوست دارم بدانم و اگر پاسختان مثبت است، شروع کنیم از همین الان هر کسی در حد خودش. اگر هم نفی است بگویید که چرا که ما سریع‌تر راه خود را بدانیم

چرا باید ابطحی ریسس جمهور شود

نوشته شده درباره‌ی ، ، ، ،

عصبانی‌ام

یکشنبه،۹/اردیبهشت/۱۳۸۶

امروز یک کار فوری داشتم و منتظر یک بسته‌ای بودم که برام فرستاده بشه، با پیک برام فرستادن . به جای ۲۰ دقیقه ۱ ساعت طول کشید، من قرار داشتم و بهش نرسیدم و با پیک موتوری هم گفتم هزینه‌اش رو نصفه می‌دهم، بعد مجاب نشد و خلاصه زنگ زدم به مسئولش و بعد از اون هم زنگ زدم به بخش شکایات البته چون خودم هم عجله داشتم، پول کوفتی یارو رو دادم، ولی اعصابم خورده هنوز، البته یارو معذرت خواهی کرد اما چه فایده؟ من مطمئنم هر جای دیگه‌ی دنیا بود نه این اتفاق می‌افتاد و اگر هم می‌افتاد، به همین سادگی برگذار نمی‌شد و حتما خسارت ورحی من جبران می‌شد. ای بابا…

نتیجه و چند تجربه و راهکار کاربردی:

  • علاوه بر این‌که روی کسی حساب باز نکنی، نباید روی هیچ سیستمی حسابی باز کنی
  • به آژانس، تاکسی تلفنی و پیک، تاکید کن و بگو که عجله داری، چون این‌جا ایرانه و مهم نیست که کارها سریع انجام بشه
  • اگر دیدی که آژانس، تاکسی تلفنی و پیک بیشتر از ۵ دقیقه دیر کردند، لغو (کنسل) کن و یک فکر دیگه‌ای بکن
  • اگر بسته‌ای داره فرستاده می‌شه، حتما پول رو توی مقصد حساب کن که طرف زودتر ترجیح بده که بیاد
  • اگر تو در مبدا هستی و به هر دلیلی باید پول رو تو حساب کنی، وقتی زنگ می‌زنی هزینه رو بپرس و توی بسته‌ای که داری  می‌فرستی پول رو توی یک چیزی مثل روزنامه بپیچ که معلوم نباشه و به طرفت در مقصد، بگو که وقتی بسته به دستش رسید همون پول رو از بسته در بیاره و بده به طرف
  • همیشه چه وقتی که فرستنده هستی چه وقتی گیرنده هستی، پول خورد داشته باش پیکی‌ها پول خورد ندارند همیشه به دروغ! و باید مثل ناکسی‌ها و کرایه‌ای پول خورد داشته باشی که بهونه نداشته باشند، برای ندادن بقیه‌ی پول
نوشته شده درباره‌ی ، ، ، ،

چند کلمه حرف حساب

شنبه،۸/اردیبهشت/۱۳۸۶

کی می‌گه که حرف حساب جواب نداره؟ این همه حرف حساب رو یک‌جا پخته و تر و تمیز نوشتن و با لحن مناسب ارایه دادن یک هنره من به شخصه از این نوشته‌ی خردمندانه لذت بردم و این‌ها تعارف نیست چون من اهل تعارف نیستم از چیزی خوشم بیاید می‌گویم و بدم بیاید نقدش می‌کنم :) پیشنهادهای تو عمق نظرات من را نشانه گرفته و به اصل موضوع پرداخته حرف حساب گرامی من چون براساس تصمیمی که گرفته‌ام نمی‌توانم در موضوعات و بحث‌ها از این پس شرکت کنم و هم به دلایل منطقی، دیگر نمی‌توانم در بالاترین باشم چون قوانینش برایم روشن نیست و با برخی از آن‌ها مشکل دارم و نباید از بالاترین به عنوان یک کاربر استفاده کنم بنابراین چیزی که می‌خواستم انجام دهم پاسخ نوشته‌هایت در مورد من بود:

مورد جالب دیگه اینکه اگه دقت کرده باشی مزدک که پیشنهاد های مختلفش رو تمام جاها می شد دید و بقول تو در وبلاگش ننوشت ناراضی بود. فکر می کنی چرا؟

من هم توی بخش پیشنهادهای بالاترین و هم توی وب‌نامه‌ام پیشنهادهایم رو نوشتم: چند پیشنهاد برای بهتر شدن بالاترین و دعوت بالاترین به تعاملی شدن بیشتر در بخش پیشنهادها و پاسخ به دیدگاه‌های آن و چند دفعه هم اتفاقی توی کامنت‌ها همون‌جا چیزی به ذهنم رسید که نوشتم، اما چیزی که ناراضی‌ام کرد در مورد این بخش کافی نبودن امکانات نرم‌افزاری بود که اتفاقا همین هم جز پیشنهاداتم بود مثلا اینکه امکان رای دادن به هر پیشنهاد باشه که هم از پیشنهادهای تکراری جلوگیری بشه هم این‌که ۵ تا پیشنهاد برتر که توسط خود کاربران برگزیده شده، مستقیم در دستور کار تیم گسترش بالاترین قرار بگیره بدون حرف و حدیث و تایید. همجنین امکان بحث کردن و نظر دادن به صورت مفصل برای هر پیشنهاد باشد.
شما خودت چه چیزی باعث شد که توی بخش پیشنهادات ننویسی این مطلب رو؟ من یقین می‌دونم به این دلیل که می‌خواستی روی نظراتت بحث بشه و رای بقیه رو هم بدونی خوب، حالا توی بخش پیشنهادات بالاترین چی نوشته؟
به دیگران جواب ندهید و بحث نکنید (دست به سینه بنشینید تا آقا معلم بیاد :) ) من مثال هم زدم و مثال موفقی هم زدم مقایسه کردم وردپرس رو با جوملا در صورتیکه چیزی که الان برای سیستم بالاترین هست فقط یک‌جور باگ ریپورتر هست گزارش خطا نه دادن پیشنهاد.

اون موقع من فکر کردم که خوب سرشون شلوغه و زیاد گیر ندم و راهی که به ذهنم رسید کاری بود که الان شما کردید، توی وب‌نامه‌ام نظرات رو می‌نوشتم و توی بخش پیشنهادات هم کپی می کردم و هم لینک نوشته رو! که هم بقیه پیشنهادها رو ببینند و هم اگر بحثی خواست بشه بیایند تو وب‌نامه‌ی من، که قانون بالاترین رعایت بشه، حالا چرا از وب‌نامه خودم لینک نفرستادم یا کم فرستادم به بالاترین، چون‌که اگر چه قانون صریحی وجود نداره ولی روح حاکم بر بالاترین این طوریه که هرکی از وب‌نامه یا وب‌سایت خودش لینکی داد درپیته و داره برای خودش تبلیغ می‌کنه!

بالاترین جای تبلیغ شما نیست.

بنابراین برای خودم هرباری که من یک مطلبی از وب‌نامه یا سایت خودم می‌فرستادم، زهرمار می‌شد و معذب بودم.

همونطور که گفتم فکر می‌کردم که اون موقع نباید گیر داد و به مرور درست می‌شه هرچند چون خودم تو کار develop هستم با خودم فکر می‌کردم که بابا این که کار عجیبی نیست کافیه که عین اسکریپت فرستادن لینک رو با کمی دست‌کاری برای اون قسمت گذاشت و انرژی خاصی نمی‌بره خاصه ان‌که مهدی و عزیز و تیم بالاترین از من با سوادتر هم هستند. و اگر هم نه این همه فوروم و سیستم voting هستش. اما جریان پریشب و جوابی که گرفتم از مهدی یکدفعه دلیل کم توجهی به گسترش بخش پیشنهادها و … رو برام معنی‌دار کرد یک جای دیگه توی همون شب بتا از ناظران منصوب شده‌ی بالاترین نوشته بود بالاترین جای بحث نیست، لینک بگذارید و رای بدهید. جای دیگری در همان شب در اولین نظرها پرهام یکی از کسانی که اعتبارش خیلی زیاده به نقدی که شده بود صریح نوشت لوس بازی بسه! و هی پشت سرهم منفی دادند و اگر من همون لحظه به اون لینک مثبت نداده بودم همون‌جا در نطفه خفه می‌شد لینک! من یکدفعه یک زنگ خطر احساس کردم با خودم گفتم پادشاه خوب بسیار خوب است اما اگر همه‌ی اختیارات را نهایتا پادشاه داشته باشد، و از قضای روزگار پادشاهی بد نصیب جامعه شود، فتحه‌ی آن کشور را باید خواند کشوری (جامعه‌ای) که مردمش آن‌را ساخته‌اند و حق حاکمیت برای همه‌ی ان‌ها محفوظ است.

احساس تعلقم شکست و نا امید شدم به خصوص که من در جامعه‌ای زندگی می‌کنم که در آن ترس از واگذاری و سپردن تصمیم‌گیری به مردم یک تابوست و من آن‌را در بالاترین با تمام تلاشی که می‌کردم که نادیده‌اش بگیرم آن‌شب احساس کردم. اما بر اساس تجاربم خواستم که یک تنه به قاضی نرفته باشم و به خودم گفتم که ممکن است تصمیمی هیجانی گرفته باشم بهتر است که نظرات دیگران را هم بشنوی چرا که همه چیز را همگان دانند و چنین کردم و خلاصه‌ای از مطالب را سریع جمع کرده و در وب‌نامه با عنوان حدانگهدار بالاترین نوشتم و در بالاترین فرستادم.

روز بعد دوباره نوشته‌هایم را مرور کردم و ردپایی از حرکت احساسی و تصمیمی هیجانی و واکنشی از خودم ندیدم، اما دیدم که در پاسخ نقد من نوشته‌هایی واکنشی ایجاد شد:

به نظرم دارید بی خودی انرژی خودتون رو تلف می‌کنید و گرد و خاک به پا می‌کنید. روی سخنم با دوستانم امیر و مزدک و آشپرباشی است بیشتر.

و بنده به مغلطه کردن متهم شدم در صورتی‌که با آن‌که فضا، توان و بهانه‌ی حتی اتهام به بالاترین را داشتم چنین کاری نکردم اما:

کی گفته قوانین بالاترین تغییر ناپذیره؟ کی گفته کاربرها در تعیین قوانین نقشی ندارند؟ چرا مغلطه می‌کنید.

تنها نگاهی به نوشته‌ی مهدی در همان شب کافی است که عزیز گرامی پاسخ دو سوال خود را گرفته باشد:

این تصور انتزاعی که بعضی ها دارند که دموکراسی یعنی فقط رای دادن غلط است. دموکراسی به چهارچوب و ضوابط نیاز دارد. بالاترین در این حد دموکراسی است که لینکها براساس رای شما به صفحه اول می روند.

اینجا بگویم بالاترین یک کشور دموکراتیک نیست(یعنی مقایسه اش با یک کشور اشتباه است). در یک کشور همه افراد حق مالکیت بر آن کشور دارند و برای قوانین آن و برای انتخاب حاکمان رای می دهند. در بالاترین قوانین بوسیله تیم بالاترین تعیین می شوند

و وعده‌ای بدون زمان داده می‌شود:

شاید یک روزی برسد که آنقدر از نظر فنی نیرو و وقت داشته باشیم که مکانیزم برای برای گذاشته شدن قوانین بالاترین را نیز درست کنیم. ولی تا زمانی که آنروز برسد بالاترین تنها در حد رای دادن به لینکها دموکراتیک است و لینکها هم باید مطابق با قوانین بالاترین باشند.

مزدک جان؛ بالاترین یک کشور نیست. دموکراتیک هست تنها به معنی بالا. قیاس با کشور اشتباه است

همانطور که گفتم بالاترین را با کشور نمی توانید مقایسه کنید. بالاترین کشور نیست. بالاترین یک وبسایت است.

حالا نوبت من است که از عزیز بپرسم که چه کسی مغلطه می‌کند؟ کدام یک از سخنان صادقانه‌ی مهدی شفاف نیست و قابل تعبیر است؟

و در واقع علاوه بر این سخنان سوگیری و عملکرد بالاترین نیز آن‌را تایید می‌کند واگر چیزی جز این نیست می توان در مواضع بالاترین نسبت به درنظرگرفتن تغییرات پیشنهادی کاربران از جمله پیشنهادهای زیر، نمود واقعی دموکراسی حداکثری و پایان بخشیدن به بدفهمی (سو تفاهم) احتمالی را شاهد بود

۱) انتخاب مدیران بالاترین بر اساس رای متناسب کاربران و به صورت دوره‌ای و نه پادشاهی! صورت بپذیرد
۲) بخش پیشنهادات از حالت تک‌سویی به حالت تعاملی تبدیل شود و در آن ?میزان رای ملت باشد!? نه اینکه شما بنویسید ما می‌خوانیم و اگر موافق بودیم اجرایش می‌کنیم و اگر هم مخالف بودیم اجرایش نمی‌کنیم و مهم نیست که نظر چند نفر و در خواست چنیدن نفر چه باشد (شورای نگهبان برایم تداعی می‌شود این چند روزه)
۳) فرآیند تدوین و تصویب قوانین از نخستین بند تا بند پایانی آن باید با رای‌گیری و نظر کاربران (اعضای جامعه‌ی مجازی) باشد بدون واسطه و مستقیم و بر اساس خرد جمعی، همچنین قوانین باید بر اساس مدل برد - برد (Win - Ein) طراحی شود که هر دو سر ماجرا، کاربر و بنیانگذارو گرداننده احساس باخت نکنند. و بر اساس مکانیزم گفته شده پیاده سازی شود. این گفته که
به نظر شما هر کجای قوانین ایراد دارد در قسمت پیشنهاد ها یا با ایمیل مطرح کنید تا بهش رسیدگی بشه. اگر چه بسیار مثبت است اما به هیچ عنوان کافی نیست! چرا که غیر مستقیم به ما می‌گوید قوانین را ما تایید می‌کنیم حتی اگر نظر اکثریت این نباشد. استدلال من بر روی دموکراتیک بودن و در معنی بهتری آریستوکراسیک بودن فرایند تصویب قوانین نقش آشکار کاربران در اعتبار چنین سایتی است پیش از این هم گفته بودم که اگر این سایت یک موتور جست‌وجو بود اگر خدمات دهنده‌ی ایمیل بود اگر هر چیزی بود که در آن کمترین نقش را کاربران برای مطرح شدن سایت داشتند و زحمت اکثریت کاربران به اندازه‌ی ۵۰٪ تلاش‌های بنیان‌گذاران سایت نبود چنین چیزی را مطره نکرده و عنوان کردنش را نیز غیر منطقی می‌دانستم.
بنابراین فرآیند تصویب با صورت کاملا مشخص بدون حق وتو و به صورت دموکراتیک باید باشد واز طرفی باید امکان بازبینی همیشگی با ظوابطی خاص در همان قانون نیز گنجانده شود (در گفت‌وگو ونقد همیشه باز است، قوانین وحی منزل نیست، ایه‌ی خدا نیست قران نیست و هیچ‌کس نیز پیامبر نیست) و اگر چنین شود اجرایی شدن قانون و هزینه‌ی اجرای قانون مصوب اکثریت در این جامعه تضمی می‌شود و همه ناظر یکدیگر می‌شوند و نیاز به صرف انرژی عجیبی برای کنترل نیست. مشارکت همه در بالاترین سطه ممکنه بوده و حس تعلق روز به روز بیشتر خواهد شد.
تبصره: تمامی حقوق مادی برای همیشه برای بنیانگذاران بالاترین بدون قید و شرط به عنوان سپاسگزاری همیشگی محفوط خواهد بود و کاربران تنها قوانینی که این مورد را زیر سوال نبرد تدوین و تصویب می‌کنند
مورد سه باید به وضوح به صورت نرم‌افزاری اجرا و پیاده‌سازی شود.
۴) قوانین پس از تصویب، بسیار واضح و روشن با بیان مصداق‌ها و آوردن مثال‌های آشکار باید همواره در دسترس کاربران باشد و به عنوان سند داوری به کار گرفته شود، قوانین به گونه‌ای باید باشند که کمترین برداشت ممکن از ان صورت گیرد، شفاف و دقیق
۵) انتقاد و دادن پیشنهاد به عنوان کاری ارزشمند در روح و کالبد جامعه‌ی بالاترین دمیده شود به صراحت می‌گویم که سپاسگزاری و تمجید، کم‌ترین کار و سوال برانگیزترین رفتار یک عضو جامعه‌ی مردم سالار است و نقد سخت‌ترین و چالش براگیزترین آن‌. جامعه‌ای که در ان تعداد چاپلوسانش بیشتر از دلسوزانش باشد، محیطی که در آن نقد پر هزینه باشد و فرهنگ حاکم بر آن بر پایه‌ی خفه کردن صدای مخالف باشد و سر آخر جایی که حساس بودن و سخت‌گیر بودن و نکته سنج بودن ارزشش ناچیز و کم اهمیت باشد و در برابر، بی‌خیالی، سخت نگرفتن، عدم پذیرش مسئولیت، تلاش برای خاتمه دادن بحث اگر چه حتی به جایی نرسیده باشد!، ارزشمند جلوه داده شود، محکوم به فناست، و من از چنین فرهنگی، همچون میهنی که در آن زندگی می‌کنم از آن گریزان و نگرانم.
انجام شدن موارد فوق پاسخ این پرسش را می‌دهد که آیا واقعا بالاترین جامعه‌ای دموکرات است؟ یا کاربران بالاترین حکم کارمندانی را دارند که در سود معنوی و (نه مادی) آن جایگاهی ندارند و شهروند درجه‌ی دو حساب می‌شوند. آیا در بالاترین برخی از برخی دیگر بالاترند؟ چرا در بالاترین نقدی منصفانه واکنش‌های تندی با زدن برچسب‌هایی همچون: اتهام به مغلطه، لوس بازی، به پا کردن گرد و خاک، وقت تلف کردن، مسخره‌بازی، عدم تحمل، قدر نشناسی، براندازی، توطئه، آشوب، نق زدن، شلوغ‌بازی ، جنجال آفرینی ، جوسازی و … را در بر دارد؟ آیا این رفتار، نشنیدن صدای یک منتقد نیست؟ و دموکراسی حداکثری با چنین فضایی چگونه تعبیر می‌شود؟ و پیش‌نیازهای پایداری مردم‌سالاری چیست؟

بازتاب رخداد بالا در بالاترین:

عکس منتشر نشده از گردهمایی اعتراض‌آمیز به آب‌گیری سد سیوند

سه شنبه،۴/اردیبهشت/۱۳۸۶

این عکس را حدود ساعت ۱۰:۵۰ شنبه، ۱۳۸۶/۲/۱ گرفته‌ام، معترضین در حال خواند سرود ای ایران هستند، روبروی سازمان میراث فرهنگی کشور و در اعتراض به آب‌گیری سد سیوند گرد هم آمده‌اند بقیه‌ی عکس‌ها خوب نشده بود برای همین نگذاشتمشون

گزارش گردهمایی شنبه ساعت ۱۰ صبح در اعتراض به آب‌گیری سد سیوند

شنبه،۱/اردیبهشت/۱۳۸۶

خوب همون‌طور که دیشب نوشتم، تصمیم گرفتم که توی این گردهمایی شرکت کنم، با بچه‌ها ساعت ۱۰:۲۰ دقیقه جلوی سازمان میراث فرهنگی کشور، بودیم حدود ۵۰ -۶۰ نفر بودند که ما رسیدیم، به همراه پارچه‌های نوشته شده و شعارهایی که روی کاغذهای A۴ نوشته شده بود، نماینده‌ی گروه دفاع از پاسارگاد بیانیه‌ی گروه خودش را خواند، بعد سرود ای ایران چند بار خونده شد و ترانه‌ی یار دبستانی! که من نمی‌دونم مناسبتش چی بود اون‌جا. بعد از اون بیانیه‌ی تحکیم وحدت خوانده شد. من چند تا عکس گرفتم و صدا هم ضبط کرده‌ام که آماده شد می‌گذارمشون این‌جا.

خلاصه جمعیت بیشتر شد و رسید حدودا به ۲۰۰ نفر، نیروی انتظامی هم سر رسید ولی کاری نداشت کلا ۴-۵ نفرشون رو ما دیدیم. البته با بی‌سیم.

من از بیانیه‌ی گروه انجمن مدافعان پاسارگاد خیلی خوشم اومد و اگر بشه قصد دارم باهاشون همکاری کنم نه هوچی‌گر بودند مثل تحکیم وحدتی‌ها و نه اینکه حرف‌هاشون نامربوط بود. من باز هم می‌گم که باید رفت جلوی یونسکو و مجلس و میراث فرهنگی فایده‌ای نداره.

این تحکیم وحدتی‌ها به نظرم بخش مثبت کارشون رو با شعارهای نیمه سیاسی خراب کردند و همچنین شمول بیانیه به خاطر اینکه همه‌ی معترضین رو دانشجو خواند از دست داد.

چند تا تذکر به این تحکیم وحدتی‌ها:

  1. هرجا که شلوغ می‌شه لزوما به این معنی نیست که شما هم پاشید بیاید و آسمون رو به ریسمون ببافید
  2. معمولا رسمه که وقتی می‌خوان بیانیه‌ای رو بخونند از طرف جمع و یا گروه حتما باید محتوای بیانیه به امضای حاضرین برسه و اکثرا خبر داشته باشند از مفادش یا از قبل تو سایتی یا جایی گذاشته باشند آن را!
  3. معترضین اون‌جا همه دانشجو نبودند و از قشرهای مختلفی بودند
  4. این تجمع اولین تجمع اعتراض‌آمیز نبود! که شما اینگونه اعلام کردید پیش از حضور شما نیز ۳ تجمع دیگر تشکیل شده بود! البته این اولین حضور شما در این تجمع بود و احتمالا از ۳ تای دیگر خبر نداشتید
  5. عزیزمن، هر تجمعی و هر اعتراضی لزوما سیاسی نیست! می‌فهمید این رو؟ این تجمع مدنی و فرهنگی بود. چرا تاکیدم روی اینه به خاطر این‌که بهونه‌ای برای اقدامات امنیتی و برخوردهای نیروی انتظامی پیش نیاید خیلی ساده! چرا تصمیم دارید حساسیت که هر اعتراضی را با به کار بردن شعارهای نابخردانه بالا ببرید. در صورتی‌که اثر بخشی‌اش نیز کمتر است؟
  6. شعارهای متناسب با موضوع چیزی است که کمبودش احساس می‌شد

گردهمایی حدودا در ساعت ۱۱ ۱۳ پایان یافت

پ.ن.

از ۳۰۰ تا ۳۰ وند! تیشه به ریشه زدن

شنبه،۱/اردیبهشت/۱۳۸۶

تیشه به ریشه زدن عمیق‌تر و دردناک‌تر از هر هجومی است، بدتر از هر توهینی است . یک اقدام ناجوان‌مردانه بر ضد مردم، فرهنگ، تاریخ و گذشته‌شان است. نخستین گام اعتراض است اما موثرترین نیست.

سد سیوند آب‌گیری شد زیاد هم بعید نبود که آب‌گیری بشود مرحله مطالعاتی سدسیوند ۳۵ سال قبل در سال ۱۹۷۰ میلادی توسط مشاور آمریكایی انجام شده و بعد از انقلاب نیز قرارداد انجام ادامه مطالعات با مشاور ایرانی منعقد گردید اما به دلایل مختلف از جمله كمبود اعتبارات لازم و پیچیدگی های فنی، اجرای سد به درازا كشیده و بالاخره عملیات احداث تونل انحرافی سد از سال ۱۳۷۱ آغاز شد.(روزنامه‌ی ایران) در زمان هاشمی رفسنجانی کلید خورد و در زمان خاتمی اجرا شد و در زمان احمدی‌نژاد بهره‌برداری گردید. به گفته‌ی خود سازمان میراث فرهنگی کشور البته این نخستین بار نیست !

چیزی که لازمه بگم این هستش که آرامگاه کوروش زیاد در خطر نیست بلکه تنگه‌ی بلاغی هست که ۱۲۹ اثر تاریخی در خودش داره و با این عمل تخریب می‌شه

مجبورم چندتا نقل قول بیارم از کارشناسان:(به نقل از آفتاب.آی‌آر)

محمدحسن طالبیان مدیر بنیاد پژوهشی پارسه - پاسارگاد: كار ژئوفیزیك در ۵۰ هكتار از محوطه های تخت جمشید و پاسارگاد نشاندهنده باغ ها و ساختارهای گسترده ای همچون شبكه آبیاری بسیار كهن در این منطقه است.

مسعود آذرنوش رئیس پژوهشكده باستان شناسی: نحوه تعامل ما میان این ۲ واقعیت یعنی نیاز به كنترل آب سطح الارضی از یك سو و ضرورت حفظ میراث فرهنگی جامعه كهن ایران از سوی دیگر، میزان درایت ما را در فراهم ساختن پاسخ های هماهنگ با جمیع وجوه توسعه پایدار آشكار می سازد.

طه هاشمی رئیس پژوهشگاه میراث فرهنگی و گردشگری: موضوع سد سیوند ۲ تابلوی زشت و زیبا داشت. تابلوی زشت آن این بود كه در یك پروژه بزرگ و در زیستگاهی كه حتی افراد غیرمتخصص هم می توانند وجود آثار گرانبها در آن را حدس بزنند، مطالعه ای صورت نگرفت و تازه با شروع آبگیری سد معلوم شد چه اطلاعات و آثاری از میان خواهد رفت.

محمدتقی عطایی، عضو پژوهشكده باستان شناسی: آرامگاه كورش نزدیكترین اثر از مجموعه پاسارگاد به دره بلاغی است كه فاصله آرامگاه تا ابتدای تنگه به خط مستقیم ۲‎/۵ كیلومتر و فاصله آن تا ابتدای دریاچه سد حدود ۵ كیلومتر است. بنابراین گرچه به طور مستقیم خطری از جانب دریاچه سد متوجه پاسارگاد نیست، اما فقط تأثیرات با واسطه ای بر مجموعه خواهد داشت. به عنوان مثال در حال حاضر عمق آب های زیرزمینی در پاسارگاد كم است، قطعاً با احداث سد این عمق كاهش خواهد یافت.نكته دیگر آنكه در بیشتر مواقع جریان باد از سمت دره و كوهستان به سمت پاسارگاد برقرار است. با وجود دریاچه ای در آنجا این باد رطوبت دره و دریاچه را به پاسارگاد منتقل خواهد كرد. با افزایش میزان رطوبت سطح الارضی و تحت الارضی بر میزان رشد گلسنگ ها كه یكی از عوامل فرسایش سازه های سنگی است، افزوده خواهد شد

مدیرعامل آب منطقه ای فارس، بوشهر و كهگیلویه وبویراحمد: سد سیوند در منطقه پاسارگاد و دشت مرغاب در حال احداث است كه با راه اندازی آن تعدادی از آثار باستانی موجود در محل در صورت عدم انتقال از منطقه به زیر آب خواهد رفت اما بخشی از آثار ارزشمند مانند جاده معروف شاهی و كانال دختربر از هرگونه آسیب دور خواهد ماند.

کاری که باید کرد اعتراض به سبک مدنی و غیرسیاسی و نمادین هستش، من فردا به دعوت کمیته ی دانشجویی دفاع از پاسارگاد برای اعتراض به آب‌گیری سد سیوند به میراث فرهنگی ساعت ۱۰ صبح جلوی میراث فرهنگی می‌روم، اگرچه اعتراضات پیشین کارساز نبوده ولی این بار می‌خواهم به سهم خود اعتراض کنم. اگر آدرس را نمی‌دانید این‌جا را ببینید البته من خود نقشه روهم این زیر گذاشتم:

محل تجمع برای اعتراض به اب‌گیری سد سیوند

آن‌چه مهم است در این مبارزه برای حفظ چغازنبیل وپاسارگاد باید تجمعی در برابر دفتر یونسکو در تهران برگزار شود زیرا ایران عضو متعهد کنوانسیون جهانی حمایت از میراث فرهنگی و طبیعی جهان است (۱۹۷۲ژاریس) که در آن پشتیبانی از میراث‌های بشری طبیعی یا دست ساخت وظیفه‌ای جهانی است و چغازنبیل و پاسارگاد در فهرست میراث فرهنگی ثبت شده در یونسکو هستنند.

پاسارگاد پنجمین محوطه جهانی ایران است كه طی آخرین جلسه یونسكو تیر ماه سال ۱۳۸۳ كه در چین برگزار شد به علت دارا بود شاخص‌های فراوانی در فهرست جهانی یونسكو به ثبت رسید. ساخت سد سیوند از سال ۱۳۷۱ در تنگه بلاغی و روی رودخانه پلوار، بدون توجه به وجود آثار تاریخی و باستانی آغاز شد. (خبرگزارى ميراث فرهنگى)

یکسری از دوستان گفتند که ما چون از جریان خبری نداریم نمی‌آییم. برای کسانی که از سد سیوند و ماجراش خبری ندارند چدن تا چیز معرفی می‌کنم:

اطلاعات عمومی:

رخدادهای لحظه به لحظه:

اقدامات صورت گرفته و اعتراضات:

چند پرسش از نیما در مورد بوی گند ناسیونالیستی

پنجشنبه،۳۰/فروردین/۱۳۸۶

من داشتم دنبال یک چیز دیگه‌ای می‌گشتم که چشمم اتفاقی به این نوشته افتاد

نیمای گرامی، برای گفته‌هایت دلایلی داری که مثلا عالمی فریب کاره؟ دوست دارم پشت پرده‌هایی رو که می‌گی من بدونم. یا این‌که پیش‌نویس ذهنی داری هر کی که میاد توی صدا و سیما عوضیه؟ یا دست کم مشکوکی بهش.
دوست دارم بدونم که از کجا عالمی رو می‌شناسی و داوری‌ای که کردی بر اساس کدوم مستندات هست.

به نظرت نقد غیر آبکی و خوب چه جور نقدی می‌تونه باشه؟ من ۵ سال هقته‌ای دوبار توی جلسه‌های نقد و بررسی فیلم بودم نفهمیدم و نتونستم معیارهایی برای نقد خوب فیلم برای خودم پیدا کنم، اگه چیزی می‌دونی که به نظر این‌طور می‌اید خوب بگو من هم بدونم.

تعریفت از یک آدم فرهیخته چیه؟ تعریفت از روشن‌فکر چیه؟ من هیچوقت نتونستم بفهمم که چه موقع می‌شه به یک آدمی گفت روشن‌فکر و چه موقع می‌ّه گفت فرهیخته و چه موقع نمی‌شه گفت. دوست دارم معیارهای تشخیص یک روشن‌فکر رو از یک روشن‌فکر نما بدونم.

به نظرت کار لگوماهی از حسی به جز حس ناسیونالیستی برخواسته؟ اگه حس دیگه ای بوده که من باز دوست دارم بدونم، اگر هم که نه پس باز باید بوی‌گند بشنویم از همین کار خوب؟ بیشتر می‌خواهم بدونم معیار ارزش‌گذاری و داوری‌ات توی این نوشته چی‌بوده

ممکنه من منظورت رو درست متوجه نشده باشم یا ممکنه که تو خوب نگفته باشی به هر حال سوال‌های من رو اگه جواب بدی، فکر کنم گام خوب باشه برای فهمیدن هم.

چنین گفت گنارهکارِ خسته

چهارشنبه،۲۹/فروردین/۱۳۸۶

دو مقاله‌ی خوب دکتر محمود سریع‌القلم نوشته سال ۱۳۷۷! با عنوان‌های «آفات متدولوژیک تفکر در ایران» و «مبانی عشیره‌ای فرهنگ سیاسی در ایران» در یکی از این دو تحقیق ۷ آفت برای شیوه‌ی تفکر ایرانیان بر می‌شمارد:

  1. اصل تخیلی بودن تفکر
  2. اصل سلیقه‌ای بودن تفکر
  3. اصل ضعف در دستیابی به اجماع
  4. اصل ضعف در برخورد با ایهام
  5. اصل ضعف در توجه به زمان
  6. اصل ضعف در مواجه‌ی فکری
  7. اصل انتخاب میان کنترل اندیشه و مدیریت اندیشه

می‌‌خواستم بگم که من هم اگه جای گناهکار بودم می‌بستم اعترافات رو، نه به این خاطر که فکر من درسته و کار گناهکار را تایید می‌کنم نه! اگه زورم بیشتر بود یا از همه جا رونده و از ایران مونده نشده بودم و کلا مودم بالا بود ادامه‌اش می‌دادم به قول کنفوسیوس:

به جایی که به تاریکی نفرین کنی، شمعی روشن کن! ولی من اصلا دیگه روشنایی رو دوست ندارم! شاید کبریت ندارم و دارم بهونه میارم اما خوب می‌فهممش.

من هم تو دوگانگی‌های خودم می‌مونم می‌گم که: خوب اگه بخواهی آتیش روشن کنی اولش خیلی سخته، بعد که گرفت همه میان خودشون رو گرم می‌کنن، فکر کنم دارم دری وری می‌گم، اما واقعا این کلمه‌هار تو ذهنم هی می‌چرخه، جهان سوم، فرهنگ، فقر، بدبختی، شعور و با خودم می‌گم که ایرانی‌های امروز ارزش وقت گذاشتن و انرژی گذاشتن رو ندارن، حیف وقت و انرژی، دستت رو تا آرنج بکنی توی عسل، بگذاری تو دهنشون گازت

اگه اعترافات بسته نمی‌شد من مطمئن بودم که کل دومین فیلتر می‌شد برای همین هم حق می‌دهم به گناهکار که مایه برای کسانی که ارزشش رو ندارند نگذاره!

با همه‌ی این احوال استاد گناهکار بیا یک دومین بگیریم و با هاست جدا و اون‌جا یک‌بار دیگه اعترافات رو درستش کنیم،  نظرت چیه؟ برای اون مشکلاتی هم که پیش می‌آیند راه حل هست‌ها. خلاصه من پایه‌ام

یک شعر هم انتخاب کردم با عنوان جاده، آن سویِ پُل برای گناهکار از استاد شاملو

مرا ديگر انگيزه‌ي ِ سفر نيست .

مرا ديگر هواي ِ سفري به سر نيست .

قطاري که نيم‌شبان نعره‌کشان از دِه ِ ما مي‌گذرد

آسمان ِ مرا کوچک نمي‌کند

و جاده‌ئي که از گُرده‌ي ِ پُل مي‌گذرد

آرزوي ِ مرا با خود

به افق‌هاي ِ ديگر نمي‌برد .

آدم‌ها و بوي‌ناکي‌ي ِ دنياهاشان  
  يک‌سر

دوزخي‌ست در کتابي

که من آن را  
  لغت‌به‌لغت  
  از بَر کرده‌ام
تا راز ِ بلند ِ انزوا را  
  دريابم ــ

راز ِ عميق ِ چاه را

از ابتذال ِ عطش .

بگذار تا مکان‌ها و تاريخ به خواب اندر شود

در آن سوي ِ پُل ِ دِه

که به خميازه‌ي ِ خوابي جاودانه دهان گشوده است

و سرگرداني‌هاي ِ جُست‌وجو را  
  در شيب‌گاه ِ گُرده‌ي ِ خويش

از کلبه‌ي ِ پابرجاي ِ ما

به پيچ ِ دوردست ِ جاده  
  مي‌گريزاند .

مرا ديگر

انگيزه‌ي ِ سفر نيست .

حقيقت ِ ناباور

چشمان ِ بيداري‌کشيده را بازيافته است :

روياي ِ دل‌پذير ِ زيستن

در خوابي پادرجاي‌تر از مرگ،

از آن پيش‌تر که نوميدي‌ي ِ انتظار

تلخ‌ترين سرود ِ تهي‌دستي را باز خوانده باشد .

و انسان به معبد ِ ستايش‌هاي ِ خويش

فرود آمده است .

انساني در قلم‌رو ِ شگفت‌زده‌ي ِ نگاه ِ من

در قلم‌رو ِ شگفت‌زده‌ي ِ دستان ِ پرستنده‌ام .

انساني با همه ابعادش ــ فارغ از نزديکي و بُعد ــ

که دست‌خوش ِ زواياي ِ نگاه نمي‌شود .

با طبيعت ِ همه‌گانه بيگانه‌ئي

که بيننده را  
  از سلامت ِ نگاه ِ خويش  
  در گمان مي‌افکند

چرا که دوري و نزديکي را

در عظمت ِ او  
  تاءثير نيست

و نگاه‌ها

در آستان ِ رويت ِ او

قانوني ازلي و ابدي را

بر خاک  
  مي‌ريزند …

انسان

به معبد ِ ستايش ِ خويش بازآمده‌است .

انسان به معبد ِ ستايش ِ خويش

بازآمده‌است .

راهب را ديگر

انگيزه‌ي ِ سفر نيست .

راهب را ديگر

هواي ِ سفري به سر نيست .

خلاصه من انرژی‌اش رو دارم یکمی رویش وقت بگذاریم خبرم کن

تایپ فارسی و عوض شدن تراز نوشته در هنگام عوض کردن زبان

پنجشنبه،۲۳/فروردین/۱۳۸۶

حتما توی بعضی از فرم‌های نظردهی (Comment) در وب‌نامه‌ها (وب‌لاگ‌ها) یا بعضی از سایت‌ها متوجه شدید که بدون داشتن تخته کلید (کیبورد) فارسی هم می‌تونید فارسی بنویسید. و احتمالا آیکونی وجود دارد مثل که با کلیک کردن دکمه زبان نوشتن عوض می‌شه از فارسی به انگلیسی و از انگلیسی به فارسی این خیلی امکان خوبیه برای فارسی زبان‌ها و کمابیش همه‌ی سیستم‌های خدمات وب‌نامه (وبلاگ) فارسی این قابلیت رو دارند.

به تازگی من دیدم که با زدن دکمه‌ی عوض کردن زبان جهت نوشتن رو هم عوض می‌کنند، یعنی مثلا اگر فارسی دارید می‌نویسید، تراز از راست هستش و اگر زبان رو انگلیسی کنید تراز از چپ! این خیلی کار خوبی نیست!

  • ما برای تراز از راست و چپ دکمه‌های جا افتاده‌ای داریم توی ویرایشگرهای معروفی مثل مایکروسافت ورد که این دکمه‌ها هستند:
  • ممکنه که ما در حال نوشتن متنی به زبان فارسی باشیم و تنها بخواهیم چند کلمه انگلیسی به اون اضافه کنیم، با عوض شدن تراز هنگام نوشتن حروف انگلیسی، نمایش لحظه‌ای متن ممکنه بهم بریزه و کاربر رو اذیت کنه مثلا فکر کنه که اشتباهی کرده
  • این روش اصلا کاربرپسند نیست
  • این روش استاندارد هم نیست و تنها زبان نوشته باید با دکمه تغییر زبان عوض بشه و نه تراز و جهت نوشته

یک کار دیگه‌ای هم تو بعضی کدها دیدم که انجام می‌دهند اینه که اگر سیستم شما خودش کیبورد فارسی داشته باشه وقتی دارید فارسی می‌نویسید یک پیام هشدار (alert message) جاوااسکریپتی ظاهر می‌شود که: «لطفا زبان سیستم خود را بر روی انگلیسی بگذارید» این کار هم خوب نیست؛

  • بهتره که اصلا پیام هشداری داده نشود؛ خیلی‌ها مثل خود من به محض این‌که بخواهن فارسی بنویسند، سریع alt+shift می‌گیرند و بعد توی فرم تایپ می‌کنند و خوب اگر اولین حرف رو تایپ کنند، پیام هشدار رو می‌بینند، که کاربرپسند نیست
  • اگر هم به دلایلی اصرار هست که پیام هشدار داده بشه، باید به کاربر امکان گزینش داد نه اینکه چیزی رو بهش زور کرد (Force)، شاید یکی خواست با کیبورد خودش، که باهاش راحت‌تره بنویسه مثلا یک چک مارکی گذاشت کنار فرم، که کیبورد فارسی رو فعال یا نافعال کنه

من این مطلب رو توی گروه فارسی‌سازی وردپرس و بخش پیشنهادهای سایت بالاترین نوشتم چون جفتشون این کارهایی رو که نوشتم خوب نیست انجام دادند

پ.ن.

ببینید من اون کارایی که گفتم و تغییرات رو انجام دادم برای خودم در مورد فارسی تایپ، فقط آیکون RTL و LTR نداره این نسخه هم برای ارایه پیشنهاد هستش یک نگاهی بندازین بد نیست. تغییراتی که انجام شده ایناست:
۱) افزودن چک مارک
۲) تیک داشتن چک مارک به صورت پیش‌فرض به معنی فعال بودن (نه نا فعال بودن) فارسی تایپ
۳) تغییر استایل آیکون Fa/EN موقعی که نا فعاله
۴) برداشتن عمل rtl و ltr با عوض شدن زبان

دریافت فارسی تایپ

مالزی نویسان

دوشنبه،۲۰/فروردین/۱۳۸۶

چند تا وب‌نامه‌ی خوب پیدا کردم که اطلاات خوبی رو درباره‌ی مالزی هر از چندگاهی می‌نویسند:

این PNPars هم خیلی خوبه

نوشته شده درباره‌ی ، ، ، ، ،

مالزی

سه شنبه،۷/فروردین/۱۳۸۶

این‌جور که از اوضاع بر می‌اید استرالیا خیلی دور از دسترس داره می‌شه، باید به مالزی هم فکر کرد، مالزی هم یکی از اون جاهایی است که چند فرهنگی و مدرن هستش و برای زندگی هم خوبه البته آب و هواش یکمی بده ولی در کل خوبه، از ایران خیلی بهتره، توش آزادی رو می‌تونی تجربه کنی و احترام گذاشتن بهت رو و مردمش هم من شنیدم که فضول نیستند که برام خیلی مهمه، کار هم بهتر از سنگاپور گیر میاد توش. اگرچه سنگاپور مدرن‌تر و بهتره

استعفانامه

پنجشنبه،۲/فروردین/۱۳۸۶

«پیش از خواندن این نوشته باید بگویم که ممکن است بر اساس نیاز خود این نوشته‌ها در بازه‌های زمانی متفاوتی ادامه یابد تا زمانی‌که احساس کنم همه ‌ی آن‌چه باید را، گفته‌ام. و شرمنده‌ام اگر پس از خواندن این واژه‌ها احساس کنی که وقتت را گرفته‌ام.»

اگر چه شاید این حرکت هم عجیب باشد و شگفت‌آور اما قصد خودنمایی یا طرح خویشتن در این چند خط که برای تو می‌نویسم نیست. چه کنم که به تقریب هر چه انجام می‌دهم سر آخر عجیب و غریب می‌شود. ان‌چه که صادقانه و به دور از هوچی گری خواهم نوشت تنها نیاز شاید یک‌سویه‌ی من باشد برای سپاس‌گزاری اما نه به رسم سپاس‌گزاری. چرا که من ازبه جا آوردن رسومی که دلیل وجودی آن‌ها را درک نکرده باشم ناتوانم.

می‌خواستم بگویم که برای پشتیبانی‌ها و نگرانی‌ها و شاید احتمالا عصبانیت‌هایی که برای رفتار غیر قابل درکم برایت پیش آمده شرمنده و البته سپاسگزارم!
شرمنده برای آن‌که نیتی برای عصبی کردنت نداشته‌ام و سپاسگزار برای آن‌که نشان می‌دهد که «منِ مزدک» در ذهنت به عنوان یک موضوع موجودیت داشته است.

می‌دانم که رفتار من به خودسری، به دگماتیسیم و به خودشیفتگی در ذهن به تعبیر می‌آید اما حقیقتی که وجود دارد صادقانه این نیست. من فکر نمی‌کنم که کسی باشم و چیز عجیبی باشم و بر همین برهان نمی توانم خود شیفته باشم. گو این‌که مسئولیت من در حد بیان صادقانه‌ترین احساس و نزدیک‌ترین اشاره به شناخت خویشتنِ خویش است و نه دگرگون ساختن برداشت‌های ذهنی تو که لا یکلف الله الا وسعها

کمی دقیق‌‌تر صحبت می‌کنم من تا آن‌جا که خود را شناخته‌ام بسیار آرمان‌گرا و کمال‌طلب هستم اما آرمان‌گرایی من از نوع آرمان‌گرایی مشروط است. در آرمان‌گرایی مشروط یک خط نرمال یا صفر وجود دارد برای رضایت، رضایتی که کف خواسته‌ها و برطرف کننده‌ی نیازهاست و سقف آن تلاش برای رسیدن به کفایت و نه لزوما رسین به کفایت.
به زبونی آدمیزادی‌تر و فهمیدنی‌تر؛ ارمان‌گرای مشروط کسی است که کف قابل قبول برای زندگی‌اش شاید سقف افراد عادی و عموم یک جامعه است و این آدم اگر در آن موقعیت قرار بگیرد تازه مانند دانه‌ای می‌شود که در خاکی مناسب قرار گرفته و به سرعت رشد می‌کند و او آرزوهایش را هرگز از یاد نمی‌برد. سقف یک انسان آرمان‌گرای مشروط تلاش شایسته برای رسیدن به آرزوهای دیگرش است و زیر آن خط نرمال اگر واقع شده باشد کم‌ترین انگیزه‌ای برای بودن در جهان پیرامونی‌اش ندارد و من نیز چنین‌ام

از زمانی که به دنیا آمدم، آژیر خطر و شیشه‌های ضربدری چسب‌زده به یادم می‌آید و صدای مارش جنگ و بمب‌ها و بعدها موشک‌های دو کلاهکه و خاموشی‌های شبانه در تهران من در جنگ زاده شدم بی‌آن‌که خودخواهم؛ روزگاری پیکری بر پیکری پیچید من به دنیا آمدم، بی‌آن‌که خود خواهم و اگر جویای حالم باشی هر روز که از خواب بر می‌خیزم آرزویی جز مرگ، ندارم و ساعتی را پس از بیداری به مرگ خویش می‌اندیشم و آن‌را تصویر می‌کنم و با شادمانی در آغوشش می‌کشم. چرا که نیستی را این بار به زودی خود انتخاب می‌کنم و انتخاب آن‌چنان اصیل است که «انتخاب نیستی» و نبودن شدن برای من سرخوشانه‌تر از «جبر هستی» است

با این توضیحات پاره پاره، من خود را در موقعیتی یافتم که زیر خط نرمال است هم از این روست که آن‌روز که دریافتم دانشگاه در ایران «گاه دانش» نیست بلکه یک رسم بی دلیل برای چندین گروه است که بخواهند نداشته‌های خویش را با آن ارضا کنند؛ مادران یا پدرانی که بخواهند تحصیلات فرزندانشان را به رخ یکدیگر بکشند در یک مسابقه‌ی ناتمام چشم و هم‌چشمی و یا این‌که موقعیتی اجتماعی نصیب خود کنند صرفا با داشتن برگه مقوایی که نشان دهنده‌ی ۲ – ۴ و یا ۶ سال بلاهت تاریخی است که در آن کم‌ترین کار و مهارت و دانش تولید نشده است، به یقین از ادامه‌ی تحصیل پشیمان شدم.
درس‌های غیرکاربردی، استادان غیر استاد دانش‌گاه بی دانش همه اجزای چرخه‌ی بیمار یک کشور جهان سومی بدبخت و فلکزده و بیمار است، درختی که ریشه‌اش را تا توانسته‌اند زده‌اند و خانه‌ی خرابی که تلاش برای رنگ‌آمیزی دیوارهایش تنها رفع تکلیفی است و خنده‌ای است در برابر ویرانی نزدیک آن جهنم سوزان!

من با سربلندی نخواستم و نمی‌خواهم و نخواهم خواست که در این بازی بی‌هدف و غیر عقلانی شرکت کنم. من نه کسب موقعیتی اجتماعی را در این جامعه‌ی افت زده می‌خواهم و نه ذره‌ای دغدغه‌ی تایید از این قوم هزار رنگ طلب می‌کنم. چرا که ارزش‌های انان ارزش‌های من نیست. اگر ارزش انسانی من، منی که راه می‌روم، فکر می‌کنم و همچون راست قامتان جاودانه‌ی تاریخ در برابر دروغ می‌ایستم و در این بازی حال بهم زن، تنها با داشتن کاغذ پاره‌ای از دانش‌گاهی است که سند بلاهت تاریخ سرزمین ایران است، سنجیده می‌شود. حاشا و کلا که آرزویی داشتن آن سند جنایت را داشته باشم.

این توضیحات را لازم می‌دانم، چرا که رازی است که همه می‌دانند اما چون تابویی از بازگویه‌اش پرهیز می‌کنند و من نه تنها با سخنم، بلکه با عملم، با رفتارم، با زندگی‌ام آن‌را فریاد می‌کنم. نه آن‌که قهرمان تاریخ اجتماعی ایران شدن را از این جهان عجیب طلب داشته باشم. نه! از آن‌که دردی است که سینه‌ام را به آتش کشیده است. درد دیدن و نگفتن، درد انکار، درد انسان در برابر ساخته‌ی دست انسان.

آری من در بازی که قواعد آن را نپذیرفته‌ام شرکت نمی‌کنم، من درس نمی‌خوانم ترجیح می‌دهم در خیابان‌های سیمانی و آسفالته‌ی این شهر غریب، این شهر خراب راه بروم و آواز بخوانم و بمیرم اما تن به ذلت ندهم.

من همچنین در بانک و یا هر جای دیگری که قواعد آن را پول و نه کرامت انسان تعیین می‌کند کار نمی‌‌کنم. من در جایی که صداقت به دورویی ترجیح داده می‌شود و شایستگی یک فرد به رای پوپولیستی چند دودوزه بازِ آب‌زیر‌کاه که تنها حاشا و دروغ و تزویر را فراگرفته‌اند. جایگاهی ندارم.

من‌را سر سازگاری با مدیری که مدیریت نمی‌داند و با نخستین اصول سازماندهی و برنامه‌ریزی نا آشناست ندارم. مدیری که مرا خری فرض می‌کند که تا آن‌جا که بتواند بر دوش من بار سوار کند!

من همچنین در جایی‌که ارزیابی اصالت کار شایسته‌ی یک کارمند را با آن‌که ریش می‌گذارد یا نه و آیا دم‌پایی می‌پوشد یا نه و کارش دیده نمی‌شود می‌سنجند، جای‌گاهی ندارم. من در جایی که هیچ تفاوت بارزی بین افرادی که با تزویر ساعت ۸ صبح می‌آیند و ۱۰ شروع به کار می‌کنند و لحظه شماری می‌کنند تا ساعت خروج ۴:۳۰ برسد و بازدهی کارشان به اندازه‌ی نصف افرادی مثل من نیست که ۱۰ بر سر کار ظاهر شوم ولی اولا تا پاسی از بعد از ظهر یکسره به کار می‌پردازند و بهره‌وری‌شان و کاراییشان و خلاقیتشان و دلسوزیسان و احساس تعلق‌شان قابل مقایسه با دیگران نیست انتقاد دارم و چنین سیستمی را انکار می‌کنم و آن‌جا را شایسته‌ی حضور خویش نمی‌دانم. چرا که اندوهی فراوان بر من پدیدار می‌گردد با خود می‌گویم پس کار مهم نیست آن‌چه مهم است نشان دادن اهمیت داشتن کار است با رعایت قوانینی که عاجزند از ارزیابی منصفانه‌ی کار یک کارمند! و همچنین چاپلوسی و تزویر و همچنین دروغ و نیرنگ. و حال روحی‌من منقلب می‌شود وقتی می‌بینم در جایی هستم که دیگران و نه من البته با دست‌بوسی نردبان پیشرفت را طی می‌کنند نه با شایستگی در کارشان بلکه با ایجاد تصویر و چهرا‌ی مثبت در مدیرانشان. با بله و چشم گفتن‌هایشان در صورتی‌که یقین دارند کار نادرستی از نظر فنی از ان‌ها خواسته شده. چانه نمی‌زنند نه نمی‌گویند چرا که در سرزمین ثروتمندی هستند که توزیع ناعادلانه‌ی ثروتش فضایی پدید آورده که در آن موقعیت شغلی خود را با «نه گفتن» در خطری حدی می‌بیند و البته بدان‌گونه دون و پست و حقیرند که به دست‌بوسی می‌افتند و بله قربان می‌گویند و تا کمر سر تعظیم فرود می‌آورند.

دیدن چنین صحنه‌هایی که نشان دهدنه‌ی مشتی از خروار است و بیان‌کننده‌ی واقعیتی غیر قابل انکار در جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنم. دل مرا به درد می‌آورد و ناب‌ترین آروزیم در چنین لحظاتی مرگ است. چرا که انسانی که آزادگی ندارد، انسان نیست و من که همواره همزاد پندارم با هر آن‌چه هیبت بشری داشته باشد، تابِ دیدن و پذیرفتن چنین فاجعه‌ای را ندارم.

من همچنین در جایی‌‌که به خود اجازه می‌دهد که رسما به حوزه‌ی خصوصی من با وضع قوانین غیرکاربردی و تنها سلیقه‌ای آشکارا تجاوز کند. نخواهم ماند. فکر می‌کنی چه تفاوتی بین کسی است که به زور کراوات را از گردن یک کارمند ۲۸ سال پیش باز می‌کند و با وضع قانونی که به حریم شخصی یک انسان تجاوز می‌کند و کسانی مانند افراد به ظاهر روشن‌فکر امروزی که قانونی وضع می‌کنند برای نداشتن ریش! و سه تیغه بودن؟

صادقانه بگویم اگر به دنبال بهره‌وری بالا، کارایی شایسته، و نظام ارزش‌گذاری کارا و دقیق هستیم که به درستی بر کار یک کارمند داوری می‌کند باید همگی این قوانین به گونه‌ای بنیادین دگرگون شوند وگام نخست برای رسیدن به این منظور از خویشتن آغاز می‌شود، از اندیشه کردن، از تغییر گام به گام فرهنگی و فکری که انسان با حیوان و ماشین متفاوت است و نمی‌توان او را مانند یک محصول بسته‌بندی شده ارایه داد و آزادی و آزادگی انسان و احترام دوسویه‌ی آن اصیل‌ترین نیاز بشر قرن ۲۱ است.

من از طرفی با نظام سرمایه‌داری که در آن تنها هدف بشر را رسیدن به سرمایه نشان می‌دهد و محک ارزشمندی آن میزان سرمایه است. مشکلاتی بنیادین پیدا کرده‌ام. با چنین نظامی که انسان انسانیت را مانند باتری می‌بیند و او را مجبور به فروختن نیروی کار خویش در ازای بقای خویشتن و کسب انرژی دوباره برای فربه کردن سیستم سرمایه‌داری و سرمایه‌داران می‌کند به شدت و اکیدا مخالفم. و به همین دلیل فلسفه‌ی وجودی اجزا و چیزهایی که نماد بارز سرمایه‌داری هستند –مانند بانک‌ها- را انکار می‌کنم و آنان را آفت‌های اقتصاد پویای انسان محور می‌دانم و آن‌را برده‌داری قرن ۲۱ می‌نامم! و اگر بتوانم به تنها آرزویم برسم –که بسیار دور و بعید است- و از این کشور آفت زده بیرون بروم حتی اگر در سن ۹۹ سالگی باشد یقین دارم که تمام انرژی ذهنی و روانی خویش را بر ارایه‌ی مدلی از زندگی و زیست خواهم نمود که نخستین اصلش برچیده شدن نظام‌های سرمایه‌داری است که مادر همه‌ی عفونت‌های تاریخی بشریت است.

من در کشوری که در آن مذهب به گونه‌ای فاشیستی بر روان تک تک انسان‌ها چونان رخنه می‌کند که فضای اندیشه را مسموم می‌سازد و دخالت در هر عرصه‌ای را به همگان تجویز می‌کند و اجازه می‌دهد که به حریم خصوصی افراد تجاوز کند؛ مانند این‌که این را بپوش، این‌گونه اصلاح کن، این را ببین، حتی زندگی نمی‌کنم و و آن‌را انکار می‌کنم حتی وارد بازی دشمن کردن با آن نمی‌شوم. این جدی‌ترین سخنی است که تا پای جانم بر آن می‌ایستم اگر بتوانم!

چرا که من بی‌نوا بندگکی سربراه نبودم
و راه بهشت مینوی من
بز رو طوع و خاکساری نبود

نکته‌ای که البته می‌ماند دیدن تلاش دلسوزانه‌ی تو برای تغییرات هر چند میلیمتری در پیکره‌ی غول‌آسای این سازمان است و به دور از هر تزویر تو را بهترین مدیر آن مجموعه دیدم.

در آخر صمیمانه‌ترین سپاسگزاری‌های من را برای دلسوزی‌ها و ایجاد موقعیت‌هایی واقعا استثنایی از نظر شغلی و حمایت‌های نزدیک و قابل لمست در این ۵ ماه برای من بپذیر. اگرچه بانک کارآفرین همواره مدیون کارهای اثربخش من خواهد بود چرا که من زیرساخت توسعه‌ی پایدار بخش فن‌آوری اطلاعاتش را بنا نهاده‌ام و از نظر شغلی یا کاری دِینی به گردنم نیست. چه کنم که نتوانسته‌ام تاب بیاورم و بر چیزهایی‌که بر آن باور دارم، بهای هنگفتی می‌دهم. امیدوارم که استعفای ناگهانی مرا هرگز بی‌احترامی در نظر نگرفته باشی.


Valid XHTML 1.0 Transitional Valid CSS!