بایگانی برای دسته‌ی ‘خویشتن‌نامه

نامه‌های وب‌نامه تمام شد

سه شنبه،۲۴/مهر/۱۳۸۶

هیچ همچون پوچ عالی نیست٬ به همین دلیل و دلایل دیگر حسی و روانی و مادی و اجتماعی و تاریخی و فرهنگی دیگر نامه‌ای از این‌جا برای شمایی که خواننده‌ی احتمالی این وب‌نامه بودید فرستاده نمی‌شود.

انرژی من تمام شده است و نامه‌های وب‌نامه هم بی‌انرژی من نمی‌توانند نوشته شوند. من نیاز به استراحت دارم و باید از فضای وب و اینترنت دور شوم

اعتراف می‌کنم که چیز زیادی از این جا دستگیرتان نشده باشد چون قرار هم این نبود.

وب‌نامه‌ی لوبیسم گلاب برویتان حکم دستشویی را داشت و دکمه‌ی فرستادنش نقش سیفون دستشویی. خلط‌هایم رو در آن می‌ریختم و ذهن آشفته‌ام را و دلتنگی‌ها و غر زدن‌هایم را. گفته بودم که بیشتر برای خویشتن خویش است تا مجله‌ای برای دیگران یا تمرین نوشتن متنی یا جذب مخاطب عام ویا حتی خاص

هیچ کس از سرنوشت خویش آگاه نیست اما در نهایت آن‌چیزی می‌شود که خودش انتخاب کرده باشد و مسوول آن‌ها نیز هم

من با توجه به شناخت کمی که از خود دارم دریافته‌ام که رابطه‌‌ام با جهان کنونی بسیار خراب است به گونه‌ای که هر صبح آن‌ار بالا می‌آورم

بگذریم…

داشتم می‌گفتم که کسی از پایان کار آگاه نیست چه بسا برگشتی باشد و من دوباره نامه‌ای بنویسم در حکایت دردها و شادی‌های خویش و مردم خویش و جامعه‌ی خویش و جهان خویش اما

اکنون نیرو نمانده تا که فرو ریزمش به کوه

سینه نمانده تا که خروشی به پا کنم

اسب سفید وحشی خوش باش با قصیل تر خویش…

نوشته شده درباره‌ی ، ، ، ، ،

ای ذهن آرمانگرا

سه شنبه،۲۴/مهر/۱۳۸۶

وقتی برای زیستن
و عطشی برای خواستن
رنگی برای دیدن

نشاطی برای چشیدن
به من بده

رهایم کن از بند خویش
رهایم کن از این بار تشویش

نوشته شده درباره‌ی
Comments Off

چیستی چرایی چگونگی

سه شنبه،۲۴/مهر/۱۳۸۶

این سه واژه کل ذهنم من رو از وقتی که از خواب پا می‌شوم تا وقتی که می‌خوابم درگیر می‌کنه

کاش نجات پیدا کنم

کاش نجات پیدا می‌کردم

نوشته شده درباره‌ی
Comments Off

ماساژ و نرمش و ورزش

سه شنبه،۲۴/مهر/۱۳۸۶

۲ - ۳ تا تصمیم گرفتم که از این وضعیت زجر‌اور تا حدودی خودم رو راحت کنم:

۱) زود بیدار شدن و زود خوابیدن!
۲) پیاده‌رو٬ نرمش٬ ماساژ٬ ورزش

هیچ دلیلی ندیدم که این کارها رو انجام ندهم

شروع کردن به خواندن زبان از نوع انگلیسی و گرفتن مدرکی ایلتس یا تافل شاید کلا یک حسی بهم می‌گه تو لاتاری امسال آمریکا برنده می‌شوم

من قدم کوتاهه و راه دیگری م ندارم با توجه به شرایط و وضعیت سعی می‌کنم کتر کثیف کاری کنم

نوشته شده درباره‌ی
Comments Off

رابطه‌ی خشم و انتظار

سه شنبه،۲۴/مهر/۱۳۸۶

برای من کافی است که انتظارم  را از هر چیز پایین بیاورم تا دیگر از چیزی یا کسی خشمگین نشوم.

نوشته شده درباره‌ی
Comments Off

مصرف پس مانده

جمعه،۲۰/مهر/۱۳۸۶

هشدار: خواندن این مقاله قبل و حین صرف غذا  توصیه نمی شود.

 

 

درآغاز ریدیم

 

verneuil از طرف می خواهد که بریند ، سپس گه را می خورد و خودش می ریند و از طرف هم می خواهد آنرا بخورد، طرف گه را می خورد اما  آنرا استفراغ می کند ، بعد verneuil با ولع  استفراغ را می بلعد.” 

( مارکی دو ساد )

 

verneuil می تواند دوباره بریند و  این حلقه همچنان ادامه خواهد یافت. حلقه ای که روند  خطی تولید و مصرف را با “مصرف ِ پس مانده” به صورت چرخشی در می آورد. “مصرف پس مانده ” منطق درونی فرهنگ و روبنای جامعه طبقاتی است :

پرولتاریا تولید می کند ، بورژوازی مصرف می کند ،(اما داستان فقط این نیست تازه از اینجا به بعد چرخه شروع می شود) سپس بورژوازی مصرف خود را به صورت یک محصول تولیدی در می آورد ( تمامی کالاهای نمایشی از آلبوم های موسیقی گرفته تا سینما که به بازنمایی زندگی و مصرف بورژوازی می پردازد) و از پرولتاریا می خواهد که آنرا مصرف کند ، پرولتاریا آنرا مصرف می کند  اما به صورت یک  ایده آل شکست  خورده  و آرزوهای برباد رفته در زندگی آنرا بالا می آورد و بورژوازی دوباره با ولع تمام این سرنوشت تراژیک را مصرف می کند ( از الیورتویست گرفته تا انسان دوستی و فیلم های مستند درباره فقر و محرومیت).

هنر ریدن است. مخاطب هنری ، مصرف کننده ی مصرف ِ بورژوازی است. در واقع او مصرف کننده ی پس مانده هاست. منطق مصرف پس مانده را می توان در نظام آموزشی نیز پی گرفت :

معلم اطلاعات را می ریند ، دانش آموز اطلاعات را می خورد تا در سر امتحان قی کند ، سپس معلم با ولع تمام استفراغ های برگه ها را می بلعد و تصحیح می کند.

معلم آنچه را که خود داده باز پس می گیرد . در واقع دانشجو دانشی دریافت نمی کند( همانطور که پرولتاریا چیزی مصرف نمی کند) اما معلم با این بازخورد ، از وجود و حیثیت خود دفاع می کند. اگر او همان چیزی را که داده عینا بازپس گیرد ، این آموزش محسوب می شود. دانش مصرف پس مانده های استاد است . آموزش ریدن است.

این  حلقه ی نفرت انگیز ِ ” مصرف پس مانده های مصرف ” یا “مصرف نمایش مصرف” ، ماشین هرزی است که بشر در طی تکامل خود اختراع کرده است . می توان آنرا مرحله مقعدی و لذات مقعدی سیر به سوی تمدن دانست که در خود ِ تمدن هم درونی شده است. این همان مرحله ی تاریخی است که  در آن هویت بنده ی جامعه طبقاتی شکل گرفت . ژولیا کریستوا ریدن را یکی از شروط ضروری شکل گیری هویت کودک می داند. کودک با پس زدن ، بیرون دادن ، متوجه دوگانگی من و دیگری می شود. دفع کردن آنچه نفرت انگیز است بیشترین فاصله فضایی را هم در بدن ( میان دهان و مقعد) و هم با محیط میان دهان  و مقعد شما و چاهک دستشویی ایجاد می کند . بیرون دادن ، و به موقع بیرون دادن و اموزش آن شرط ضروری شکل گیری یک هویت اجتماعی  است ، اما  خودداری از  دفع  پس مانده ها نوعی مقاومت  و در واقع نوعی لذت جنسی هم وجود دارد. فروید در “سه رساله درباره ی میل جنسی” از لذات جنسی سخن می راند که کودکان با نگاه داشتن مدفوع خود کسب می کنند. والدین که اغلب متوجه این موضوع می شوند از کودک می خواهند که به موقع  دستشویی بروند و یا آنرا به موقع اطلاع بدهند. والدین با تعریف دستگاه زمانی و مکانی ( به موقع دفع کردن و در دستشویی دفع کردن)  هویت مدفوع کننده ی سالم را به کودک آموزش می دهند . هنرمندانی که سرشان به تنشان می ارزد از نیمه کاره رها کردن و یا دست نگاه داشتن اثر هنری خود  نوعی لذت حاصل می کنند. نقاشی ها و رساله های ناتمام هنرمندان و نویسندگان نیز نشانی از همین تامل در دفع کردن دارد. این تفاوت نوابغ و توده هاست. توده ها از شاشیدن لذت می برند ( همه ی ما شاشیدن توده ها را در خیابان دیده ایم . این نوعی نمایش است. من می شاشم پس هویت دارم ، شاشیدن اثبات لیاقت توده ها برای گرفتن جای پدرشان است ، شاشیدن تقلید نمادین از پدر است)، آنها عجله دارند که کارها را تمام کنند و همیشه هم به موقع دانشگاه می روند ،سربازی می روند ، به موقع ازدواج می کنند ، به موقع بچه دار می شوند و به موقع هم می میرند . آنها هویت ها را یکی پس از دیگری با شجاعتی وصف ناشدنی می پذیرند. نوابغ که در مرحله ی مقعدی دچار تثبیت شده اند ، از هویت ها فرار می کنند. آنها از تامل درونی و همسانی غریب امر نفرت انگیز ( و البته گرم ) لذت جنسی می برند.

منطق خیالی ِ مصرف پس مانده ها ، درجه صفر ارزش مصرف است. حلقه خیالی خوردن و دفع کردن از نظر ساد با حلقه واقعی مصرف و” مصرف ِ نمایش مصرف” در سرمایه داری نوعی آرزوی بازگشت به مرحله پیشا ارزش مصرف است. این حلقه یاد آوری حلقه خیالی آدم خواری است. پدر و مادر کودکی را به دنیا می آورند می خورند و بنابراین می توانند کودکان دیگری به دنیا بیاورند. جامعه در آرزوی بازگشت به حلقه های خیالی مصرف همیشگی و طبیعی می سوزد.

 اما آنچه لذت بخش است ریدن نیست بلکه نریدن است. در جهت مقابل نوعی لذت خاص هم در استفراغ کردن دیده می شود.اما خود تهوع هرگز لذت بخش نیست . نوعی مقاومت اسطوره ای در مقابل دفع کردن امر نفرت انگیز در همه ی ما وجود دارد. کودک از اینکه دستشویی خود را به تعویق بیاندازد لذت می برد. به تعویق انداختن زندگی هم لذت بخش است. کودک همیشگی ماندن ، نه گفتن دانشجویان دهه شصت به سبک زندگی پیش پا افتاده و اهلی پدران ، همان مقاومت  و نگاه داشتن خود در مقابل دستشویی است. هرچند دانشجویان دهه شصت هم  آخر سر ریدند. 

از این‌جا:http://bafandeh.blogfa.com/post-۱۳۷.aspx

نوشته شده درباره‌ی

یک روز ز بند عالم آزاد نیم

شنبه،۱۴/مهر/۱۳۸۶

یک روز ز بند عالم آزاد نیم / یک دمزدن از وجود خود شاد نیم
شاگردی روزگار کردم بسیار/  در کار جهان هنوز استاد نیم

نوشته شده درباره‌ی

فرهنگ‌نامه خوانی

دوشنبه،۹/مهر/۱۳۸۶

۲-۳ روزی هستش که مقاله‌های ویکی پدیا را می‌خوانم باور نمی‌کردم که این ویکی پدیا که ۳-۴ سال پیش هی تبلیغش می‌کردم و کسی نمی‌شناختش انقدر رشد کرده باشد. :)

به هر حال بخشی از چیزهایی رو که خواندم رو کپی کرده‌ام این‌جا کپی کردنش چند تا دلیل داره:

اولیش این هست که این ویکی پدیا رو که افراد گوناگونی می‌نویسند ي عربی و فارسی رو توش رعایت نمی‌کنند و باعث می‌شه که  کسی که جست‌وجو می‌کنه براش چیزی فهرست نشود

دوم هم این‌که سابقه‌ی حذف یک‌سری مقاله‌ها توی ویکی هستش که من خودم سه بار این بلا سرم اومده: پمثلا یک مقاله‌ای بود ردباره‌ی مزدک که من بهش لینک داده بودم قبلا تو ویکی ولی  سال بعد اتفاقی اومدم بخونمش دیدم نیست و اعصاب زدم و کلا از اون موقع تصمیم گرفتم چیزی ه جایی می‌بینم و خوبه به نظرم و مشکل کپی رایت نداره رو کپی کنم که داشته باشمش چون خودم قابل اطمینان‌ترم :)

دلیل سومش هم اینه که مثلا ده سال دیگه بیام ببینم که در اون روزها چیکار می‌کردم و چی برام مهم بوده می‌تونم. بفهمم مثل یک دفتچره یادداشت

دلیل چهارمش هم اینه که من خاننده‌های خودم رو دارم و ویکی هم خواننده‌‌های خودش رو و این‌جوری باعث می‌شه آدم‌ها بیشتری یک چیزی رو بخونند یا دست کم دوستان من که نمی‌روند ویکی بخونند این‌هار و یک دفعه به صورت تصادفی می‌خونند

کلا ویکی پدیا هم که خودش کپی از جاهای دیگه است فکر نمی‌کنم بدش بیاد از این کار من گو این‌که خودم تو ویکی مقاله  هم می‌نویسم و عمرا فکر نکنم این کسی که اومده این‌جا نظرش رو نوشته کلمه‌ای به ویکی اضافه کرده باش P

این‌ها رو برای این نوشتم که دیدم یکی اومده تو بخش دیدگاه‌ها نوشته که از ویکی خوب کپی کردید! واقعا چه کشف مهمی کرده این آدم )) ایمیلش رو هم نگذاشته که این نوشته رو براش ایمیل کنم من نمی‌دونم چرا آدم‌هایی که نظر مخالفی دارند یا به هر حال نقدی دارند انقدر خودشون رو مخفی می‌کنند خیلی برام این پیدیده جالبه!

دست کم توی وب که بابا جان اعدام نمی‌شی بیا بگو حرفت رو و جوابش رو بشنو

نوشته شده درباره‌ی
Comments Off

مغز من ازاد است

شنبه،۳۱/شهریور/۱۳۸۶

کم نیازم من

به دور از آرزوهای دراز

خواسته‌ای نیست دیگر

دود شده رفته هوا

همه چی به معنی

نه سیاه و نه سفید

بی‌رنگ است

کودک که بودم پرواز ارزوی من بود

بر فراز کوه‌ها

چه هیجانی داشت

به به

به به

رفته بودم امتحان خلبانی

پذیفرته شده بودم من

لکن وقتی لختم کردند

:)

گفتند که تنها کمرم گود است

اما یک کسی بود آن‌جا

که به نظر پارتی داشت

هیکلش چپ بود

زانوها پرانتزی

چیزی داغونی بود

او را قبول کردند گویا

تنها روزی بود

یا تنها چیزی بود که برایش گریه کردم من

تنها چیزی بود که دوستش داشتم

شغل من معلوم نیست

وب‌باز هستم من

و مدیر سابق

رشته‌ام علافی است

کلا هم الان رفته‌آم رو سهراب!

عین او می‌گویم شرح حال خود را

چه  عیبی دارد من که دارم می‌روم

شعر من همرا نیست

همه چی بیاره است

شعرمکارم

خودم

پی چیزی نیستم

من الان ایرانم

فرداروزی که آمد نیستم

به یه

چه سبک هستم من

چه رفیع

چقدر خوشحالم

چه روزی خواهد بود

همگی خاموش و عجبمندند

کوفت خواهند کرد حلوای مرا

نوش جان

گریه‌ّای الکی

سخت و تهی

پوچ همچون ‍وچ

چی بود آهان

هیچ همچون پوچ

من نخورده مستم

به قول استاد

قایقی باید ساخت دور شد از این کوفت خراب که در آن هیچ کسی …

داشتم می‌گفتم…

چند کار کوچک دارم

باید بروم

مثلا نوشتن چند خطی برای چند نفر

من حضورم همه در پیش خودم

چه فضایی چه هوایی

همه درد

همه رنج و همه زرد

فردا که همه کودکان بدبخت می‌روند مدرسه

چه روز خوبی

درس و دانش

با در کوزه یکی است

کوزه‌‌ی خیام کو؟

دو در دو می شود چاهار

بچه‌ها خنداننند

چه حالی دارند

اما من بهترم

بهتر از هر انسان

آنچنان مغرور

و آن‌چنان خودخواهم

آنچنان بیرحمم

انچنان بییتابم

ای خوش انروز که نیست شوم

پیش هستی آیم تیز شوم

آره

چه دلی دارم من

پر کین و غصه پر درد

ولی فردا همه رفته است توی خاک زرد

و من هم ازادم

و رها از دنیا

و گوارا

آری من بد کردم

چه کسی می‌داند

درهای قضاوت باز است

بنویسید

که رفت

بنویسید

که ضعیف بود و بد

بنویسید و بگویید و ببینیم که به کجا می‌تازید

من هم باید بروم

همه باید بروند

یک کسی قاطر

یک سی با ماشین

همگی خواهند رفت

مثل پدر من

مثل دوستم حسین

چه مردی بود و چه ساده

به به

توی چشمش دریا بود

آسمان آبی است

این را که همه می‌دانند

من پی چیزی نیستم

پی هستی نیستم

پی چیستی بودم

هیچ یافت نش د

از نیچه بگیر تا سقراط

تا ته خط

همه بودش مهبل

من هم هستم

من هم نیستم

من هم بودم

من هم شده‌ام

درد من دیگر نیست

من خوب شده‌آم خوب خوب با هوای خنک استغنا

فردا که شوم خاک خوب

فردا که شدم ناپیدا

فردا که شدم نیست چه خوب

همه نیستند هیچ‌جا

اینک به سرم زد که بروم در سه گاه

لحظه‌ای برخیزم

و پی چیزی نروم

من چقدرم تنهام

و چقدر هم خوب که هستم تنها

نه کتابی نه پیامی نه سری نه صدایی

همه چیز هست درست

تنها چیز خراب

من بودم

که برفتم

و شدم خاک چه خوب

همه‌چیز خودخواهی است

نمی‌دانستم که چه حالی دارد

لحظه‌ای که نیستی

جای من قبرستان است

البته این مکانی است که شما می‌بینید

لکن در صدر اسلام گفته شد ه که من در دوزخ هستم

جای من که بهشت نیست

چه خوب

یک بلیطی دارم تک سفره است گویا

به جهنم یکراست

جای من فکر کنم تقریبا همانجاست

درست است که ندزدیدم از کسی من چیزی

یا نکردم بدگویی پشت کسی

لکن من نمازم بیجاست

و کفر گفتم همه وقت

پس جای من در آن‌جاست

زمانی بود که دلم دوست داشت بگوید تا صبح

ای انسان آی انسان

نکشید هم را

آخ آخ چه بیخود شد این نوشته‌ی من

باید سریعش ببندم تا نرود بر نروم

گفتم نرو یاد یک چیز باحال افتادم

خلاصه همه چیز خوب است و زیباست و به من بیربط است

این جهان مال شما ما که رفتیم خدا مبارک بادا

این جهان بیمار است

یا که من ویروسم

باید ویندوز میندوز بیرزد یک کسی

و آپگریدش بککنند

و گرنه خیلی اوضاش خیط است و شبش مهتاب است

و زبانش کال است

چه اهمیت دارد

که کسی هذیان مرا می‌‌خواند

و مرا می‌بیند

و مرا می‌بوید

یا مرا میشناسد

ما که کف دستیم و صاف

و نداریم ز چیزی حتی یکمی باک

خلاصه من شادم

چون که ناک اوت شده‌ام

به به چه هوایی فردا می‌روم من

که بسازم فیلمی

از سر شکم سیری

دل من پر شده است

بعد از این ازادم

ربویم از سر ان کاج بلند

دل من پرواز است

مغز من ازاد است

هیچ مهم نیست که کسی هست یا نیست

جهان بیمار است

اسن همه حرف ناشی هذیان است

فعلاتن مفعولون لوبیا

ادامه دارد…

نوشته شده درباره‌ی
Comments Off

باید رفت

شنبه،۳۱/شهریور/۱۳۸۶

اما چگونه؟

باید ماند اما

چگونه

باید ساخت

اما چرا؟

باید زیست

اما چطور

باید سوخت

اما چقدر؟

باید از شر جهان رفت به گرو و ملکوت

باید از دیوار بلند

بالا رفت

شاید با طنابی چیزی

زمزمه‌هایی می‌آید

من هم خواهم رفت

نیست خواهم شد

زنده ماند بس است

زندگی خود درد است

زندگی پیچیده و گنگ و سرد است

دستانم گرم نیست و دلم بیتاب است

خنده دار است می‌دانم

هم فکرم هم شعرم

خنده  دار است دنیا

خنده دار است زمین

من پی چی می‌گردم؟

یا که کجا می‌رفتم؟

شادی از کف رفته است سال‌هاست …

که این زندانی اسیر اینجاست

پر و بالش کوتاه است

و میله‌ها آخ میله‌ها

یادم افتاد که بگویم میله‌های اینجا خود مردم هستند

میله‌های طمع انسانی

میله‌های گرگان

میله‌هایی به غایت ناپیدا

من نمی دانم چه کسی هستم

و چرا می‌مانم و چرا می‌روم و در کدام نمایش هستم؟

هرچه هست تاریکی است

هرچه هست بیماری است

هرچه هست دوستش نمی‌دارم من

من چه کرده‌ام در این وانفسا؟

و به که خدمت کردم؟ هیچ

چه خواهم بکنم؟ هیچ

به کجا خواهم رفت؟ هیچ

و چرا ناشادم؟

و چرا دربندم؟

و چرا و چرا و چرا و چرا…

خلاصه اینکه؟

از آمدنوم نبود گردون را سود

وز رفتن من جاه و جلالش نفزود

وز هیچ کس (بدمذهبی) نیز دو گوشم نشنود

کاین آمدن و رفتن من بهر چه بود

من در این‌جا تنهام

با کسی نیستم شاد

و نمی‌خواهم دوستی که شود تار و کبود

می‌خواهم بروم

به کجا؟

جایی که در آن هیچ کس نیست

جایی که تو برای گفتن شعری رنج قایف نبری!

دیگر چه بگویم با خود؟

:)

کف کرد ه‌ام

نوشته شده درباره‌ی
Comments Off

با قرار ۲۵ میلیون تومان موقتا آزاد شدم

شنبه،۳۱/شهریور/۱۳۸۶

آذرماه سال پیش بود حدودا ساعت ۱۰ شب که توی بزرگ‌راه ارتش خط ۳ سرعت زیر پل ازگل از سمت چپ یکهو یکی اومد جلوی ماشین من همچنان که ترمز کرده بودم فرمون رو کشیدم سمت راست که بهش نزنم ولی طرف نیت کرده بود که خودش رو بزنه به ماشن من پرید روی کاپوت و رفت هوا اومد زمین…

من که ماشین رو سمت راست و کج نگه داشتم بیرون اومدم که ببینم چی شده یک لنگه کفش تو لاین دو داشت می‌چرخیدع مرد حدودا ۳۴-۵ ساله‌ای گوشه‌ی بزرگراه سمت راست افتاده بود و کل زمین پر خون شده بود هیچ تکانی نمی‌خورد همین‌طور که جلوتر رفتم یکهو انگار که به هوش آمده باشه داد زد آی پام ای پام و پاش رو گرفته بود و هی داد می‌زد

زنگ زدم آمبولانس اومد و همزمان زنگ زدم ۱۱۰ و بردنش٬ ماشین رو توی پارکینگ توقیف کردند و  من هم رفتم برای نوشتن گزارش و اظهارات و …

قرار بود که من فقط گزارش بدهم چهارشنبه بود و تازه برف باریدن گرفته بود٬ هموا هم خیلی سرد شده بود که بعد ز اینکه فیلم هند دیدن افسر نگهبان چاق و کند تموم شددستور بازرسی بدنی داد و گفت که باید بروم بازداشتگاه!

جریان این بود که افسری که از ۱۱۰ آمده بود گشادبازی درآورده بود و از عابر پیاده به دلیل اینکه قادر به بازجویی نمی‌باشد بازجویی نکرده بود

همچنین افسر راهنمایی رانندگی حال کرده بودند و کروکی رو همون‌جا نکشیده بودند و گذاشته بودند فردا صبح بیاورند کلانتری و آگاهی

نتیجه این شد که من به دلیل نبودن دلایل کافی برای بیگناهی بازداشت شدم تا کروکی بیاد و  اظهارات عابر پیاده هم نوشته بشود

اما داستان تنها همان شب نبود٬ تصادف چهارشنبه شب رخ داده بود  و پنجشنبه و جمعه هم دادسرا  تعطیل است و قاضی کشیک در آن‌جاست

قاضی کشیک چون از خود شعوری ندارد معمولا همن حکم قبلی را تمدید می‌کند تا روز کاری فرا برسد نتیجه این می‌شود که من پنجشنبه و جمعه هم در بازداشت می‌مانم  اگرچه نظر اولیه‌ی کارشناس راهنمایی و رانندگی ۵۰٪ عابر را مقصر می‌دانسته است

اگر چه من می‌ةوانسم فرار کنم در آن شب چون هیچکس در آن‌جا نبود ولی به اورژانس زنگ زده‌ام

ار چه من خودم با ۱۱۰ برای دادن گزارش تماس گرفته‌ام

اگرچه که ماشین در پارکینگ توقیف مانده است!

قاضی کشیک با قرار وثیقه مخالفت می‌کند چون سه سند خانه‌ای که با خود آورده بودیم باید استعلام می‌شد که جعلی نیست!

از طرفی ۳ بار مامور از طرف کلانتری به بیمارستان فرستاده می‌شود که ر سه بار مسوولین بیمارستان اجازه‌ی ملاقات نمی‌دهند بنابراین باز به همان دلیل که عابر قادر به بازجویی نمی‌باشد من بازداشت می‌شوم

در آن روزا ۳ بار قراربازداشت من صادر شد و هر بار از یک‌جا و نهایتا شنبه با رونوشت یک فیش حقوقی قاضی قرار آزادی موقت را با وثیقه‌ی ۵ میلیونی دستور داد

همان چیزی که می‌بایست چند روز قبل قاضی کشیک اصولا انجام می‌داد و نداد و دهن ما ر صاف نمود

چن د روز پیش پس از گذشت ۹ ماه از دادسرا به خانه زنگ زدند و ما را خواستند پس از ۴ ساعت الافی قرار بازداشت تمدید شد و امروز پروده برای اظهار نظر پیش قاضی دیگری رفت و پس از یک رفت و برگشت ۲۵ میلیون تومان دیه تشخیص داده شد با توجه به اینکه در ماه حرام تصادف شده است و ۵۰٪ خود عابر قصور داشته است!

و امروز من با قرار ۲۵ ملیون تومان به صورت موقت دوباره آزاد شدم تا این‌که نوبت دادگاه فرا برسد.

حالا یک مقایسه‌ی کوچک نتیجه‌ّای خوبی می‌ةواند داشته باشد:

من آن‌شب می‌توانستم بدون کمترین توجهی گاز ماشین را بگیرم و بروم٬ وجدانم هم اسوده بود چرا که کوتاهی از عابر بود نه من او قانون را زیرپاگذاشته بود و از میلهّ‌ای عمودی وسط بزرگراه پریده بود وسط بزرگراه و از پل عابر بالای سرش رد نشده بود

من سه شب در سرما و بدون امکانات اولیه در بازداشت به شسر بردم

هم اکنون با قرار وثیقه‌ی بالایی موقتا آزادم

۱۰۰ بار این‌ور و آن‌ور رفته‌ام خانواده‌ام درگیر شده‌اند

و اعصاب هر دفعه سر این موضوع به هم می‌ریزد

چند روز بد از این حادثه ماشینی عمو و پسرعموی مرا زیر می‌گیرد و فرار می‌کند در سر راه عوارضی کرج آن دو هم در بیمارستان بستری می‌شوند به دادگاه رفته و شکایت می‌کنند اما نمی‌ةوانند راننده را پیدا کنند

آن راننده راست راست می‌گردد و می‌چرخد و نه بازداشت شده است نه به دادگاه رفته است نه وقتش تلف شده است و …

تنها یک مقایسه کافی است تا به نتیجه‌ای برسی که درست خلاف خاستگاه قانون به ظاهر انسانی جمهوری اسلامی است

نتیجه این می‌شود که هیچکس به خاطر چنین قوانین احمقانه‌ای حاضر نخواهد بود  خودش را به دردسر بیندازد قانونی که می‌گوید:

اگر برپل عابر پیاده‌ای شخصی قصد خودکشی داشته باشد شما با خودروی خود در همان هنگام از زیر پل رد بشوید و او خودش را از روی پل به پایین پرت کند ۵۰٪ راننده‌ی خودرو مقصراست.

قانونی که می‌گوید: راننده در هر صورتی مقصر ایت حتی اگر عابر پیاده نقض قانون کند.

و قانونی که می‌گوید: ۴ مه وجود دارد که مردم و دیه گرفتن در آن بیشتر حال می‌دهد و این ۴ ماه با دیگر ماه‌ّا متفاوت است حالا اینکه چرا و با کدام دلایل عقلی هیچکدام نمی‌دانند نا قانون‌گزار و نه مجری قانون

قانونی که می‌گوید: اگر راننده خودش طرف را به بیمارستان رساند و خودش به پاسگاه برای گزارش آمد و ماشینش توقیف شد… برای آن‌:ه مبادا فرار کند باید بازداشت باشد

قانونی که می‌گوید اصلا مهم نیست که به خاطر کوتاهی افسر پلیس در نوشتن گزارش و کشیدن کروکی راننده در بازداشت باشد

و باز قانونی که می‌گوید اصلا مهم نیست کوتاهی افسر آگاهی در نوشتن اظهارات عابر پیاده در همان لحظه‌ی حادثه که نتیجه‌اش سه روز بازداشت باشد

قانونی که می‌گوید: قاضی می‌ةواند حال کند و قرار وثیقه صادر نکند حتی با سه سند ۶ دانگ و ۲۰ میلیون پول نقد با در نظر گرفتن توقیف بودن خودرو و اینکه حسن نیت راننده محرز بوده است ولی قاضی دیگری می‌تواند تناه با گرفتن رونوشت فیش حقوقی کفیل قرار آزادی را دستور دهد و از عملکرد قاضی کشیک نیز شگفت زده شود!

این اتفاق تنها یکی از ده‌ها تفاقی است که در این ۵-۶ سال بر من چنان اثری گذاشته که ایارن را خانه‌ای خراب خطاب کنم و چنان مرا افسرده و سرگشته کرده است که بخواهم از این کشور با چنین قوانین احمقانه و فرهنگی بیمار و تهی و نظامی کثیف برای همیشه بروم.

این‌ها برخوردهای شخصی محسوب نمی‌شوند هزارن بار در روز برای هزارن نفر رخ می‌دهند مساله اینجاست که مکانیزم موثری برای اصلاح چنین ساختاری وجود ندارد و وکلای مجلس و همچنین قانون‌گزاران خرفت این کشور فاقد هرگونه شعور و آگاهی نسبت به ساز و کار چنین دستگاه‌هایی هستند که خود بوجودش آورده‌اند

نوشته شده درباره‌ی

رخوت

شنبه،۳۱/شهریور/۱۳۸۶

تقریبا با نابودی ۲ قدم فاصله دارم

نوشته شده درباره‌ی
Comments Off

بازی شاهنامه

یکشنبه،۱۴/مرداد/۱۳۸۶

از چیزهایی که دوست دارم یک روزی بتونم که بسازمش یک بازی کامپیوتری هستش که از روی شاهنامه ساخته شده باشه

نوشته شده درباره‌ی

درک موقعیت

یکشنبه،۱۴/مرداد/۱۳۸۶

تا احساسی رو تجربه نکرده باشی نمی‌تونی لمسش کنی و بفهمیش

نوشته شده درباره‌ی

انحلال شرکت

یکشنبه،۱۴/مرداد/۱۳۸۶

دندان لق را باید کشید چون هنوز هم نتوانسته‌اند برای دندان‌های لق چاره‌ای بیندیشند با ان‌که پیشرفت‌های بسیاری در دندان‌پزشکی شده است. من هم دندان لقم را کشیدم:

شرکتی را که سه سال مدیرعامل و عضو هیئت مدیره‌‌اش بودم و بنیانگزارش نیز هم . رسما برای انحلالش اقدام کردم، تمام آرزوهای آن زمانی‌ام در تحقق و باروری آن نهفته بود: داشتن محیطی صمیمی و دوستامه کار خوب و با کیفیت، سیتمی تمیز بر اساس شایستگی‌های افراد، ارزشهایی چون خلاقیت و نوآوری و…

درآمد خوب و کافی به انازه‌ای که خودت را کارمند و کاگر هر پلشتستانی نکنی و با گرگها و آدم‌های کثیف و چندش اور سر و کله نداشته باشی

من سه سال از بهترین روزهای زندگی‌ام را وقفش کردم ۱۴ ساعت در روز به مدت ۳ سال به گونه‌ای که هر لحظه از نفس کشیدنم را با مشکلی و یا کاری از آن آرزوی برباد رفته تازه می‌کردم

با آن انرژی و آن همه امید می‌توانستم هر کار بزرگی را برای خود انجام دهم هر کوه بزرگی را جابه‌جا کنم، در صدر چیزی باشم که دوست داشتم، بهترین باشم.

افسوس که تنها من نبودم که باید ایمان می‌داشتم، تنها من نبودم که خودخواهی‌های خود را باید به کناری می‌گذاشتم، تنها من نبودم که باید به پیمانی که بسته بودم وفادار می‌ماندم و ۹ نفر دیگر هم باید همین کار را می‌کردند، که نکردند

در چه شرایط سختی و در چه فشار خانوادگی‌ای و عدم تاییدهایی و با چه جسارتی این کار را کردم، و چه شناختی نسبت به اطرافیانم پیدا کردم؛ توجیه‌گر، دروغ‌گو، از زیرکار در رو، غیر متعهد و …

برای کار دیگری آمده بودند و من برای چیز دیگری

هزینه‌های مالی و ضررهای روحی و اجتماعی و از دست دادن فرصت‌ةای کاری دیگردر یک کفه‌ی ترازو و تجربه‌ای سنگین در کفه‌ی دیگر است، تجربه‌ای که خیلی خلاصه به من می‌گوید: روی کسی حسابی باز نکن و در ایران کاری نکن

نوشته شده درباره‌ی

بهانه گیر

یکشنبه،۱۴/مرداد/۱۳۸۶

آیا من شخصیت منفی بین و بهانه‌گیری‌ام؟
آیا کسی هستم که در بهترین جای دنیا هم باشم غر می‌زنم؟

نمی‌دانم ولی یادم هست که وقتی به نظام آموزشی دانشگاه ایراد می‌گرفتم و هم مطالب ارایه شده را نقد می‌کردم و هم چگونگی بیان آن‌ها را و هم از فضای آموزشی و امکاناتش گله داشتم و هم از روش نمره دهی و ارزش‌گذاری آن شاکی بودم و هم از جو خایه مالی و دختربازی دانشگاه و بسیج بازار بودن دانشگاه می‌نالیدم.

جایی را پیدا کرده بودم که آن‌چه را که می‌خواستم به من می‌داد:

درس واقعی، جو مصمم و با علاقه به یادگیری سطح بالای مطالب، استاد خوب و همه چیز خوب، می‌توانست بهتر باشد ولی کفاف مرا می‌داد و خوشحال بودم: مدرکی که قرار بود بگیرم واقعی بود تقلبی نبود و به اجبار آن را نگرفته بودم

یعنی به خاطر این که مثلا سربازی نروم دنبالش نرفته بودم یا اینکه بخواهم برای خواستگاری آن‌ را سند آدم با حال بودن خود بدانم یا این‌که در اجتماع جایگاهی با آن بدست آورده باشم جایگاهی سخت کاذب سخت بیگانه

این تنها تجربه‌ای بود که من از یک چیزی که آن‌را استاندارد می‌نامم داشتم پس این طور نیست که من هرجایی باشم دماغم آویزان است و برایم آسمان هر کجایی یک رنگ است

اساسا من به رنگ آسمان هیچ‌گاه گیری نداده‌ام من به بوی گند زمینی که در آن زندگی می‌کنم معترض بوده‌ام

و سعی نکرده‌ام که آن‌چرا که می‌خواسته‌ام از یاد ببرم، منزوی شده‌ام اما در جریانات زندگی کثیفی که مرا مجبور کند مجموعه‌ای اعمالی را انجام دهم که تا پیش از مجبور بودن آنان را کثیف و بی‌معنا ارزیابی می‌کردم، قرار نگرفته‌ام، چون خودم خواسته‌ام و برایم آن‌چنان مسخره و خنده دار است توضیحات دیگرانی که اکنون خود آلوده‌ی روزمرگی زندگی هستند

نوشته شده درباره‌ی

کسی که چرایی خود را می‌داند

یکشنبه،۱۴/مرداد/۱۳۸۶

نیچه بود یا یکی دیگه که می‌گفت: کسی که چرایی زندگی‌اش را بداند (یک اتفاق و حال خوبی بهش دست می‌دهد)

ولی این چرایی یک جور بدی دست نیافتنی شده است:

ما بی‌چرا زندگانیم آنان به چرا مرگ خود آگاهانند

اسرار ازل را نه تو دانی و من
وین حل معما را نه تو دانی و نه من
هست در پس پرده گفت و گوی من وتو

چون پرده در افتد نه تو مانی و نه من

نوشته شده درباره‌ی

اساسی‌ترین نیاز

یکشنبه،۱۴/مرداد/۱۳۸۶

شاید پرسش نادرستی باشد، پرسش نادرست، پرسشی است که دقیق نیست و  سو گیرانه است مانند پرسش‌هایی که چند پاسخ دارند اما یا واژه‌هایی مانند بهترین زیباترین ابلهانه‌ترین بیان می‌شوند.

برای من اساسی‌ترین نیاز همیدن است من نسبت به فهمیدن هر چیزی شهوت عجیبی دارم به چیزی که دقیق می‌شوم باید که آن‌را بشناسم و اگر موضوع ذهنی من شود همه‌ی ساعت روزم را برای فهمیدن و به اشراف رسیدنش خرج می‌کنم

زمزمه‌ا همیگش در گوش و روان من است که یک اصل بدون تغییر ار در ذهن و جان و روانم حک کرده است: تو باید بفهمی تو باید که بدانی

تمام مشکلات من از همین نیاز است از برآورده نشدن این نیاز است که چنین بی‌تابم و این چنین ناراضی و نگران

من کیستم؟ زندگی من چیست؟ من چر اینجایم؟

اما مساله تنها پاسخ به چنین پرسش‌هایی نیست اگر رفتاری را  نفهمم و یا درک نکنم کلافه و سردرگمم چنان که موقعیتی وجود دارد که من ان را تجربه نکرده‌ام

نوشته شده درباره‌ی

شانس

یکشنبه،۱۴/مرداد/۱۳۸۶

مهم نیست که خدایی وجود داشته باشه یا نه، مهم این هستش که تو یا من نمی‌تونیم اتفاقاتی رو که پیش می‌ایند پیش‌بینی کنیم ما محیط نیستیم با جهان بلکه محاط جهانیم، اشراف به رخدادهای جهان و حتی جامعه‌ی انسانی خود نداریم و آن‌چه برایمان رخ می‌دهد خارج از ارده و حوزه‌ی اثر ماست.

حالا چه اهمیتی دارد که خدایی وجود داشته باشد و بگوییم حکمت خدا موجب چنین رخدادی شده است یا این‌که خیلی ساده بگوییم بدشانسی یا خوش‌شانسی آورده‌ایم بدون معنادار کردن آن

برای من در این لحظات تنها چیزی که مهم است ناتوانی‌ام در کنترل شرایط و رخدادهای پیرامون خویشتن خویش است. چه برسد به جهان خویش.

وجود خدا تنها زمانی مهم است که به دنبال مرهمی باشیم برای زخمی که خورده‌ایم در این مواقع از دو چیز زخمی می‌شویم: نخست آن چیز بدی که اتفاق افتاده است و دوم ناتوانی در درک چرایی رخدادن یک رخداد.

نوشته شده درباره‌ی

رهایی

یکشنبه،۱۴/مرداد/۱۳۸۶

یعنی این‌که

هیچ‌قت خودت گول نزنی

یادت باشه قبلا از چیا بدت میومد

تو کاری که دوست داری انجامش بدی شریکی نگیری

بجنگی و نترسی و اونقدر پست نباشی که کسی یا سیستمی یا چیزی تو رو وادار به کاری کنه

بدونی همیشه گه، گه است و تردیدی نکنی

پوستت رو اوقدر کلفت نکنی که دردی رو احساس نکنی

کبک صفت نباشی که وقتی شکارچی رو می‌بینه سرش رو تو زمین می‌کنه که فکر کنه اتفاق نیفتاده

معترض باشی

اگر چیزی که می‌خواهی بدست بیاریش خیلی مهمه، خوب بهاش رو باید بدی شاید حتی زندگیت رو

این جمله رو هیچ‌وقت برای دلیل انجام کارت به خودت نگی:
همه همین کار رو می‌کنن خوب جه عیبی داره

این جمله رو هم هیچ‌وقت به خودت نگی:
اگر من این کار رو بکنم یا نکنم فرقی نمی‌کنه یکی دیگه این کار رو می‌کنه یا نمی‌کنه

یادت نره هیچوقت که چی می‌خواستی به کم قانع نباشی و بهتر و بیشتر بخواهی

تلاش‌ةای مذبوحانه نکنی وقتی می‌تونی و می‌بینی که از بیرون داری چه غلطی می‌کنی

کاری رو که بهش معترضی انجام ندی

به چیزی که براش تلاش نکردی اعتراضی نداشته باشی

حرفت با عملت یکی باشه یا فاصله‌اش خیلی کم باشه

همیشه به این فکر کنی یکه رفتاریی که خودت دوست داری با دیگران انجام بدی دوست داری دیگران باهات انجام بدن یا نه

این جوری باشی احساس رهایی داری، سبکی و البته پوچی

پ.ن. من از آدم‌هایی که این‌جوری نباشن خیلی بدم میاد و برام قابل تحمل نیستند.

نوشته شده درباره‌ی

مستند سازی تاریخ شفاهی ایران

یکشنبه،۳/تیر/۱۳۸۶

تازگی‌ها یادم افتاده است که تا چه اندازه به تاریخ نگاری علاقه داشته‌ام، تصمیمی که گرفته‌ام ای این است که در حد خودم ذهنیات کنونی مردم را درباره‌ی هر موضوعی که پیش می‌آید بنویسم. این که چرا دوباره به تاریخ علاقه مند شده‌ام پاسخ ساده‌ای دارد با چشم خویش می‌بینم که چقدر به سادگی دوستان و اطرافیانم در هنگام نظر دادن یا تصمیم گرفتن و یا نسخه پیچیدن برای سرزمین ایران . یا بخشی از آن بدون فرخوانی تاریخ و یا دست کم نگاهی به آن به منزله‌ی تجربیات گذشته، عمل می‌کنند و این نتیجه‌ای جز تکرار و تکرار و تکرار تجربه نخواهد داشت تا هنگامی که دیگر مردم فراموش نکنندش. در واقع تاسف من از ندانستن و آگاه نبودن بقال سر کوچه‌مان از تاریخ ایران و صحبت‌های صد من یک غاز او نیست که بر هیچ پایه‌ای و هیچ سندی استوار می‌شود، افسوس من از هم سن و سالان و دوستان و آشنایانی است که با آن‌ها سر و کار دارم آن‌ةا درس خوانده‌اندع تاریخ خوانده‌اند، کتاب می‌خوانند اما گویی زندگی‌شان از چیزی که خوانده‌اند جداست! نمود آن‌چه که خوانده اند بر تفکرشان آشکار نیست، و ای کاش روی سخنم با شخص ویژه‌ای بود و می‌گفتم که او این چنین است و دلم خوش بود که دیگر دوستانم چنین تفکری ندارند اما افسوس که ان یک ویژگی فراگیر است من آن‌را یک بیماری فراگیر نام نهاده‌ام و راهی که به ذهنم رسید خواندن و گفتن و نوشتن است تا بتوانم به اندازه‌ی خود شاید اثری بگذارم.

می‌دانم که ممکن است با این کار برخی را نگران کنم یا حتی ناراحت اما من تصمیم گرفته‌ام که مصلحت اندیشی نکنم و نقدی منصفانه با بازگویی مستند تاریخی داشته باشم و در عین حال نظرات خود را نیز در لابه‌لای آن بیان کنم. البته این یک پروژه نیست که نقطه‌ی آغاز و پایان داشته باشد و مانند نوشتن دیگر چیزهایی است که پیش از این هم می‌نوشتم تنها اتفاقی که افتاده است سانسور نکردن خودم و نظرات و گفته‌های دیگران و به خصوص دوستانم هست.

این نوشته‌ها شاید اگر خوب و دقیق و منظم نوشته شوند برای آیندگان مفید باشد و در حال حاضر نیز برای خودم مفید است چرا که حرف خودم را زده‌آم و باور خود را گفته‌ام و رخدادی را ثبت کرده‌ام که کمتر کسی به آن در این زمان توجهی دارد و آن ذهن و طرز تفکر واقعی افرادی است که در این دوره در ایران زندگی می‌کنند. بعدها شاید با خواند این نوشته‌ها دیگران بتوانند به درکی از اتفاقاتی که بر سر این کشور افتاده است، برسند و بتوانند سهم مردم را در آبادانی یا ویرانی این سرزمین تخمین زنند.

نوشته شده درباره‌ی

بی‌خردی و شتابزدگی

سه شنبه،۲۹/خرداد/۱۳۸۶

من گاهی یک کارهایی انجام می‌دهم که واقعا بی‌خردی است مثلا چند روز پیش، جمعه یک کتاب سفارش دادم به صورت آن‌لاین و دیدم که هزینه‌ی آوردنش هم ۳۰۰ تومان هست تخفیف هم ۲۰% دارد دیگه خیلی حال کردم و سفارش دادم… شنبه یکی تماس گرفت که تایید بگیره از من گفت با پست ۳ روز دیگه می‌رسد و با پیک امروز، با پیک بفرستم؟ من هم فکر نکرده گفتم بله بفرستید خلاصه کتابی که با تخفیف و هزینه‌ی آوردنش من حساب کرده بودم می‌شد زیر ۵۰۰۰ تومان دراومد ۶۵۰۰ تومان آخه آدم عاقل تو نفهمیدی پیک خودش ۲۰۰۰ تومان پول می‌گیره؟!! آی کیو

یکمی که فکر کردم یک ویژگی توی خودم دیدم که خیلی چیز عجیب هم هست من توی تصمیم‌گیری خیلی زود رفتار می‌کنم مثل بقیه‌ی کارهایم در صورتی‌که باید یاد بگیرم تصمیم شتاب‌زده هیچ ارزش خاصی ندارد اگر نتیجه‌ی خوبی را نداشته باشه در واقع باید رو ذهنم کار کنم که سرعت به هیچ عنوان فاکتور ارزشی برای سنجش کار من در هنگام تصمیم گیری نیست.

بدقولی

سه شنبه،۲۹/خرداد/۱۳۸۶

عصر همان زادروزم یعنی شنبه، دو روز پیش با یکی از دوستان فامیلی که رودروایستی هم باهاش دارم تا حدودی قرار داشتیم که برویم شاهنامه خوانی انقدر اعصابم خورد بود و کلافه بودم که به کل از ذهنم پرید که قرار داشته‌ام :( من از این ویژگی خودم که وقتی کلافه می‌شوم مدیریت بر خودم را از دست می‌دهم خیلی شکارم. هنوز زنگ نزده‌ام ازش معذرت خواهی کنم بدبختی این‌جاست که ۳ بار پشته سر هم این‌طوری شده یک بارش که برام کاری پیش اومد، بار دوم که خوابم برد از خستگی! بار سوم هم که گیر ذهنی‌ام آن‌ِقدر زیاد شدش که به کل از ذهنم پرید و تازه ۳۵ دقیقه‌ی بعد یک‌هو یادم افتاد که ای داد بیداد قرار داشتم

و مرگش در نمی‌رسد مگر آن‌که…

دوشنبه،۳۱/اردیبهشت/۱۳۸۶

دیشب وقتی که آمدم پایین در حیاط خانه، هنوز زنده بود و نفس می‌کشید، به من سلام کرد و احوال پرسی، وقتی که بالا آمدم دیر وقت بود ولی هرگز فکر نمی‌کردم که دیگر نمی‌بینمش، داشت پول جمع می‌کرد برای نامزدش که ازدواج کند، شناسنامه‌ی ایرانی گرفته بود تازگی و کارت ملی‌اش را هم گرفته بود هفته‌ی پیش ۲ حلقه‌ی نامزدی خریده بود که زندگی تازه‌اش را شروع کند، سال قبل همین موقع‌ها بود که پدرش مرد و سال پیش از آن مادرش فوت کرده بود. ساده بود، هم خودش هم مرگش، من هنوز در شوک به سر می‌برم… همه‌ی همسایه‌ها پایین هستند، با اتوبوس تصادف می‌کند و در اتاق عمل می‌میرد فاصله‌ی حادثه تا مرگ شاید کمتر از ۲ ساعت باشد. چه ساده و چه عجیب و چه نا منتظره بود. شمس الله پسر افغانی بود که ۶ سال نگهبان خانه‌ی ما بود و همه کار می‌کرد، نظافت، درست کردن کامپیوتر همسایه‌ها، نصب ماهواره، شیرینی‌پزی و…

…مگر آن‌که از تب وهن دق کند

من فقط مانده‌ام حیران که چرا من هنوز مانده‌ام؟

نوشته شده درباره‌ی ، ، ، ، ،

احساس بیهودگی

سه شنبه،۱۸/اردیبهشت/۱۳۸۶

امروز صبح که پاشدم خیلی احساس بیهودگی کردم، دقیقا این تو ذهنم اومد که عمرم رو تلف کردم، البته تلف کردن خیلی واژه‌ی عجیبی است و به مفهوم پیچیده‌ای هم اشاره می‌کنه مثلا با ارزش‌های اجتماعی کنونی و حاکم ۱۰۰٪ من عمرم رو تلف کردم اما شاید اگر در یک زمان دیگه، و جای دیگه این احساس به من دست نمی‌داد، من ترجیح می‌دادم که تا این اندازه نسبی نباشه این احساس و یک سنگ محکی داشته باشه که اسون‌تر بشود فرآیند چگونگی ایجاد چنین حسی رو فهمید اما گویا احساس بیهودگی کردن هم نسبی هستش، تقریبا می‌شود گفت که زمانی هست که تاییدات اجتماعی نداری همچنین اون قدر هم خودباوری نداری که خودت رو تایید کنی و از طرفی دین هم نداری که از یک قدرت بالا تایید بگیری در یک همچین حالتی می‌شوی مثل ۷ سال اخیر من، راه‌ها رو گذاشتم و زدم به بیابون چون می‌دونستم که از اون راه‌ها خوشم نمی‌اید و جایی هم که می‌روند برایم جالب نیست، اما خودم هم نتونستم گویا راهی برای خودم بزنم و بروم جلو، البته بعضی‌ها هم یک فورمولی برای خودشان درآورده‌اند که راه خلوت راه مناسبی است و از چیزهایی که همه به آن گرایش دارند دوری کن، چون می‌رسد به عوام بودن و پوپولیسم اما من لزوما با این گفته موافق نیستم حتی اگر با ۸۰٪ موافق باشم، قضیه این هستش که من عوضی به دنیا اومدم یعنی من با این جهان چفت نمی‌شوم هر کاری می‌کنم نمی‌تونم زیر بار خیلی چیزها بروم

مهمون داریم

سه شنبه،۴/اردیبهشت/۱۳۸۶

مهمون داریم و من از پای اینترنت تکون نخورده‌ام نشان دهنده‌ی این است که معتاد شده‌ام البته حرفی هم ندارم که بزنم، فاصله‌ی ما فاصله‌ی دو نسل یا ۳ نسل است. اما برنامه‌ی ترک اعتیاد به اینترنت را باید جدی بگیرم، اینترنت زیادش خیلی مزخرف است، دچار افسردگی می‌شوی و کلا هم وقتت را الکی می‌گیرد

حقوق: آزادی یا آزادگی

سه شنبه،۴/اردیبهشت/۱۳۸۶

با یکی از دوستانم که حقوق می‌خواند و سر جریان بازداشت ۳ روزه‌ی من لطف داشت به من و کمک کرد درباره‌ی رشته‌ی حقوق صحبت کردیم گفت: حقوق آزادی رو به تو می‌ده اما آزادگی رو نه

نوشته شده درباره‌ی ، ، ،

خود شیفته‌ام

دوشنبه،۳/اردیبهشت/۱۳۸۶

فکر می‌کنم که ادم خود شیفته‌ای هستم، کلا بعضی وقت‌ةا از خودم زیادی خوشم میاد انگار یا این‌که حکم صادر می‌کنم از خودم، به هر حال من ذهنم طوری هست که مطلق فکر می‌کنه برای همین هم، نسبی گرایی رو اصلا دوست ندارم  و  جهان رو با خواسته‌های خودم مقایسه می‌کنم یعنی مخور داوری خودم می‌شوم نه واقعیت و قانون حاکم درجهان

نوشته شده درباره‌ی ، ، ، ، ،

من چه چیزهایی دوست دارم داشته باشم

دوشنبه،۳/اردیبهشت/۱۳۸۶

خوبه گاهی بنویسیم که یادمون نرود که چه چیزهایی را دوست داریم داشته باشیم یا این‌که نیاز داریم :)

  • دوربین فیلم‌برداری با حافظه‌ی ۳۰ گیگ به بالا برای ساختن فیلم کوتاه از بابابزرگ و مامان‌بزرگم
  • لپ‌تاپ رمش حتما ۱ گیگ بالاتر باشه
  • پحش mp۳ ۱ گیگ باشد
  •  اینترنت سرعت بالا

دیگه همین P

نوشته شده درباره‌ی ، ، ،

ادامه‌ی بهشت کجاست

چهارشنبه،۲۲/فروردین/۱۳۸۶

«- بهشت کجاست؟

- هر جا که اینجا نیست. »

ببین من منظورت رو دقیقا از این ۲ جمله نفهمیدم می‌شه روشن‌تر بگی…

-آره، کلا من دارم می فهمم که بهشت چه جور جاییه یا کلا انسان چجور موجودیه

- یعنی با هر جا که اینجا نیست؟ می‌خواهی بگی که یه چیز داینامیک یا پویایی هستش که موجودیتش در درسترس نبودنه؟ یعنی هویتش رو با ماهیت ارزو بودن به دست می‌یاره؟

- ببین اگه فرض کنی که یه جایی باشی همه‌اش لذت و خوشی باشه اون وقت ما می‌تونیم از جایی که هستیم راضی باشیم؟

این سوال البته تکراریه ولی انگار به یک جور سرشت تو وجودِ انسانی اشاره می‌کنه که همراه  و همدمه با نارضایتی یا ملال یا تازگی رو خواستن که هیچ وقت هم پایان نداره به این معنی من اصلا نمی‌تونم تصور کنم که بهشت چه جور جاییه یعنی فقط می تونم یه تعریف ِ سلبی ازش بکنم بگم هرجا که اینجا نیست

بهشت هم این‌جا معنی ِ خیلی مادی‌ای می‌ده نه معنی ِ دینی یعنی اون چیزی که بشر سعی می‌کنه در نهایت برای خودش بسازه من می‌گم اون چیزی که بشر قراره در نهایت برای خودش بسازه هیچی نیست هیچ‌جا نیست یا می‌تونم این‌طوری بگم، یا بگم کلا بشر عوض می شه به یه موجود ِ دیگه‌ای تبدیل می‌شه که من اصلا نمی‌تونم بفهمم چیه، یعنی چه امکانات و آرزوهایی داره. اینه که کلا فکر می‌کنم ماجرای انسان ماجرای نرسیدنه در عین ِ خواستن و راضی نبودن در عین ِ داشتن، که البته پیامش می تونه یه جور پیام ِ تراژیک باشه یعنی مثلا: بشر در برابر ِ تقدیر ِ خودش قرار داشته باشه و همین راهش رو بی نهایت بکنه

- اممم

- من می گم تراژدی هم نیست کمدیه یعنی باید به اش خندید و من سعی می کنم به اش بخندم

- ببین یه چیزی هستش که دوست دارم بدونی

- چی؟

- یه تجربه درباره‌ی خودمه

- بگو

- من خیلی آرمان‌گرایانه در مورد ابزارهای وبی کار می‌کنم یا انتظارم ازشون خیلی بالاست دقت هم کرده باشی هر روز تقریبا یه کاری با وب‌لاگ خودم می‌کنم که به نظرم کاراییش بهتر بشه همین حس رو درباره‌ی سایت خودم داشتم ولی اون‌جا اعصابم خورد شده بود چون چارچوب‌هاش طوری شده بود که من نمی‌تونستم یک‌سری ریزه کاری‌ها رو انجام بدم و همه‌اش شده بود کلنجار،هنوز هم هست. توی این سیستم وب‌لاگ چیزی رو انتخاب کردم که قابلیت گسترشش بیشتر از جوملا باشه یعنی خود هسته‌اش طوری بود که نیازهای پایه‌ای من رو برآورده می‌کرد و من هی بهتر ش می‌کردم. توی این حالت خواسته یا نیاز من یا ارزوی من و سر و کله زدن باهاش اصلا عذاب آور نبود انگار که پشتت محکم باشه متوجه‌ای؟ می‌خوام این رو بگم که

- آره

- نداشتن یه چیزی اصلا یا لزوما عذاب آورنیست

- آها

- که براش دنبال راه چاره باشیم، که یا گریه کنیم براش یا بخندیم

- بذار بررسی اش کنیم

- تو می گی میشه تو یه ساختاری بود که حرکت و خواستن سویه‌های رنج و لذت نداشته باشه یعنی ساختار رو هدف قرار می دی خود ِ مسیر ِ بودن رو مهم تلقی می کنی، جدا از اهداف و جدا از مقصد و این یعنی اگه ساختار مناسب باشه

- آره

- من کلا از سر و کله زدن با مشکلاتم لذت می برم

- تو تجربه‌های دیگه هم همینطوره

- یا لااقل اگه لذت نبرم رنج هم نمی برم

آها

- مثلا توی ریاضی،اگه خیالت راحت باشه برای اینکه تنبیه نمی‌شی از این‌که فلان مساله رو حل کنی، فرآیند حل مساله‌ی ریاضی و کشف و شهودش و باز کردن گره، خیلی باحال و خوشاینده یکجور تفریح بدون استرس می‌شه یا موقعی که داری شطرنج بازی می‌کنی و قوت ذهنت رو در برابر یکی دیگه یه چالش می‌کشی این‌ها همشون یه ویژگی مشترک دارند خودت انتخاب می‌کنی که با چه چالشی روبرو بشی و چون بنیه‌ی خودت رو هم تقریبا می‌دونی فرآیندش فراتر از عذاب داشتن می‌شه همین

- آها

بذار باز بریم جلوتر

- خوب، گیر نندازی ها!

- به این‌که آدم یه کاری رو که دوست داره انجام بده خیلی اهمیت می دیم

هر دومون در واقع داریم می گیم:

اگه کاری رو دوست داشته باشی انجام بدی و زمینه‌ی مساعدی هم برای انجامش داشته باشی اون کار خودبه خود پیش می ره و انجام می شه

زمینه‌ی مساعد رو اون بالا بررسی کردیم یعنی همون ساختار

یعنی به این ترتیب ما دو تا چیز داریم یکی ساختاریکی هم میل

یعنی خواهش ِ انجام دادن ِ چیزی یا کردن ِ کاری که اگه این میل با مانعی برخورد کنه اون وقت ما مشغول می شیم به سوال کردن مثلا داریم می گیم که ساختار ِ خوب موانع رو حل‌پذیر می کنه یعنی به انسان اجازه می ده که از روی موانع رد شه توشون گیر نکنه ما اینجا دو تا گیر داریم یکی اینکه می تونیم به شیوه‌ای کاملا کلاسیک یه سوال ِ کاملا جدی رو بپرسیم که اگه فرض کنیم ساختار ِ مناسب رو پیدا کردیم و توش حرکت کردیم و خواستیم و میل ورزیدیم و زندگی کردیم جهت ِ این زندگی به کدوم وره؟ چیه که هدفِ ما رو از این زندگی تعیین میکنه؟ چیه که ساختار در راستای اون جهت دهی شده؟

این سوال خوبه و کلاسیک یعنی می تونه به باورهای ماورایی ِ انسان گیر کنه وجلو بره اما، اما داره تجربه ثابت کرده که این سوال فقط زمانی به آدم فشار می آره که آدم در رنج باشه یعنی داشته باشه سخته بکشه یعنی از میل اش جدا افتاده باشه اون موقعی که ساختار خوبه میل هم داره برآورده می شه انسان از هدف سوال نمی کنه از علت ِ خوشی سوال نمی کنه این رنجه که به علت نیاز داره. به دلیل و هدف احتیاج داره پس یکی از خوبی‌های ساختار ِ خوب اینه که لزوم ِ مطرح شدن ِ علت رو منتفی می کنه دیگه کسی از هدف سوال نمی کنه هر کسی میل هر کسی خواسته‌ی هر کسی هدفی درونِ خودشه که زندگی ِ انسان رو جهت می ده حالا ما فرض رو رو این می ذاریم که زندگی ساختار ِ مناسبی نداره

یا به طور ِ کلی این ساختار ِ مناسب خودش یه نوع بهشت یه نوع آرمان یه نوع هدفه ساختن ِ دنیایی که هر کسی بتونه به خودشکوفایی برسه یه آرمان و هدفه مطمئنا دنیای فعلی خیلی از خواسته ها و آرمان‌ها رو سرکوب می کنه یعنی از تحقق‌شون ممانعت می کنه این نوع سرکوب این نوع پس زدن هر جایی ممکنه اتفاق بیافته جاش مهم نیست مهم اون آرمانیه که تو داری و اون خواسته ایه که تو داری بعضی نقاطِ کره‌ی زمین برای بعضی خواسته ها و آرمان‌ها مناسب ترن و راحت تر توشون میل برآورده میشه (بعضی امیال)

اما فرض کن ما تو همین دنیا با همین ساختارهای نسبی و ناکامل بخواهیم راضی باشیم بخواهیم خودشکوفا باشیم. مزدک من نمی تونم روزی رو تصور کنم که از زندگی ام راضی باشم. از خودم از اطرافم نمی تونم روزی رو تصور کنم که خودشکوفایی ام همینطور بی حد و حصر پیش بره و به مانعی به رنجی به رنجشی به دردی برخورد نکنه. نمی تونم روزی رو تصور کنم که میل ِ من (که بی نهایت هم هست) با میل ِ دیگری تلاقی و برخورد نداشته باشه و نزاعی در نگیره نمی تونم رنج رو از لذت حذف کنم من تصوری از یه ساختار ِ مناسب ندارم من تصوری از جایی که توش رنج نکشم ندارم تصوری از جایی که به من امکان ِ بی نهایت خود بودن بده ندارم نه تنها ندارم بلکه با مختصاتِ وجودم با قابلیت هام با فهم ام احساس می کنم اینجا اصلا وجود نداره نمی تونه باشه بذار مثلا این رو بگم شبیه ِ مثال ِ خودت

تو یه محیطی از وب داری کار می کنی که هر روز داره کاملتر می شه و تو به این چرخه‌ی تکاملی وصلی و داری لذت می بری من می تونم بپرسم چرا به این چرخه وصلی؟ و تو می تونی بگی:

چون دوست دارم چون از این کار لذت می برم بعد من می گم خوبه. ولی من احتمالا لذت نبرم عین ِ حالتی که تو مثلا از خیلی از وصل بودن‌های من خوشت نیاد. بعدش من که سرم تو کار ِ خودمه دارم به نظرم پیش می رم هیچ جا قرار نیست به چیزی برخورد کنم هیچ جا قرار نیست توقف کنم؟

نمی دونم من احتمالا تا حدی می تونم قبول کنم که ساختار ِ مناسب می تونه راهگشای عمل ِ انسانی باشه، اما نمی تونم قبول کنم که ساختاری باشه که من نسبت به رنج و لذتی که می برم بی تفاوت باشم. یعنی نمی تونم تصور کنم که اصلا لذت بدون ِ رنج معنی بده مگه تو یه زندگی ِ تکراری که لذت و رنج فرم ِ عادی پیدا کرده باشن که من اون موقع هم فکر می کنم که انسان دلش می خواد (یعنی من دلم می خواد) این تکرار رو به هم بزنم. حالا یا تو ذهنم یا تو عمل ام یا با حرفام یا با چیزهایی که می سازم.

- …

- بعد تازه مزدک

- ؟

چی..

- من این فکر رو هم می خوام به وسوسه‌ی ساختاری ات اضافه کنم که اگه آدم به کاری علاقمند باشه چیزی رو از ته ِ دلش بخواد یعنی عشق اش به کاری بکشه تو هر ساختاری این عشق حفظ می شه فقط شاید تغییر شکل بده. اما خودش باقی می مونه خودشکوفایی (به طور ِ نسبی) تو هر ساختاری امکان پذیره و بر عکسش ساختارهای خوبِ زیادی احتمالا می شه سراغ گرفت به لحاظِ مقایسه‌ای که خودشکوفایی ِ افراد به شدت نادیده گرفته می شه و سرکوب میشه من فکر می کنم کلا بشه به خواستن و میل ورزیدن از منظری مستقل از ساختار نگاه کرد شاید البته نمی دونم بستگی به آدم ها هم داره

- اینا رو با ویرایش بزنم تو وب‌لاگ؟

تا این‌جاش؟

- خوبه به نظرت؟

- آره

- نمی دونم

- حیفه بقیه هم نخونن

مگه این نیست که همه چی با دو تا جمله توی وب‌نامه‌ی تو شروع شد

- بذارآره

- چون من نیاز به فکر کردن دارم

- اما خیلی خلاصه بخواهم بگم اینه که من تجربه‌های ورزش زیادی داشتم توی یک سنی وقتی نرمش می‌کردم یا کل۳۰۰۰ متر شنا می‌کردم مثلا برای واترپلو

و خسته و کوفته بودم خوشحال بودم زجر بدنی رواصلا نمی‌فهمیدم حتی از اینکه عضلاتم درد می‌کرد لذت می‌بردم چون می‌دونستم که بدنم داره قوی‌تر می‌شه در باره‌ی مستقل بودن ساختار از میل آره می‌تونه باشه، منتها من عقیده دارم که اگر هزینه‌ای که برای به دست آوردن خواسته‌ای پرداخت می‌شه مناسب نباشه همیشه دماغ طرف آویزونه چون از چیزیا دیگه‌اش زده، مجبور شده قهرمان بشه و گرنه آره می‌شه

- آها آره، می فهمم اینکه می گی رو، من فکر کنم یه مقدار هم بحثمون اگه واقعی تر باشه بهتر شه یعنی مثلا من احتمالا تجربه‌ای از زندگی تو یه ساختار ِ خوب ندارم. ساختاری که هزینه‌ی زندگی توش کم باشه الان البته هیچ حسی ندارم که تایید کنه این ماجرا رو یا تکذیب کنه

- من چرا می‌خواهم از ایران برم به نظرت؟ چون یه شرکتی مثل گوگل تو ذهنمه که کارمنداش با اسکیت و شلوارک میان سر کار و روی مبل کار می‌کنن و بهترین خدمات وب رو نتیجه می‌دن کسی بهشون کاری نداره چون همه می‌دونن که برای چی اون‌جا هستند؛ برای کار نه برای دک و پز کارها بر اساس فرآیندها و نتیجه‌ها درست ارزیابی می‌شه نه از روی تعداد دفعاتی که برای طرف خایه مالی کردی همه چیز شفاف و معلومه. نیازها مشخصه و جوابش رفع نیازها هم تخصص‌هایی هست که وجود داره حس تعلق رو یا شریک کردن توی سود سالیانه و شنیدن نظرات هر کارمند زیاد می‌کنن طوری که تو احساس کنی مسئولی و اختیارات هم داری پول خوب و همه چی خوب سینرژی و هم‌افزایی براساس کارهای گروهی و تیمی چیزی که من توی آتیش نشانی تهران دیدم که کار رو از دست هم می‌ربودند و خیلی حال کردم

- آها

- اورکات فکر می‌کنی چجوری بوجود اومد؟

- ؟

- تو گوگل ۴۰ ساعت در هفته کار می‌کنی که ۲۰ ساعتش دست خودته و آدمی به اسم اورکات توی اون ۲۰ ساعت هاش اورکات رو درست کرد بعد خود گوگل امتیازش رو خرید ازش و خود اورکات رو مدیر عملش کرد! این می‌شه اون ساختاری که من مطمئنم اگه من توش قرار بگیرم شاید یه چیزی بشم یا حداقل غر نزنم

- آها آره موافقم با اینا البته دارم فکر می کنم شاید منظور ِ من از اول یه چیز ِ دیگه بوده چون می دونی از بحثِ بهشت رسیدم به اینجا من داشتم یه جور پروسه‌ی طولانی مدت رو تو زندگی شرح می دادم انگار واسه خودم

ولی نمی دونم مزدک به طور کلی نمی فهمم نسبت ِ من با این ساختار ِ مناسب چیه شاید زیاد روش فکر نکردم ولی حالا بذار خود ِ این گفتگو تو وجودم نشست کنه جا بگیره شاید باز چیزی ازش در اومد

- ببین به نظر من از روی ۲ تا چیز می‌شه فهمید

- که ساختار مناسبه یا نه؟

آره، یکی این‌که آیا از وضعیت و توان رویارویی خوبی برخورداری توی اون موقعیت یا نه دوم این‌که داری اذیت می‌شی یا نه و آیا در روز بیشتر از دوبار سوال‌های بنیادی از خودت می‌کنی یا نه مثلا من کی‌ام و چرا اینجام و …

- آها

توی لوبیسم ))

یه اصلی هست که می‌گه

- اگر سوالای بی جواب دوباره از قوطی لوبیا اومدن بیرون بدون که راه لذت رو داری کج می‌ری چون اساس لوبیسم روی کشف نیازها و پاسخ به نیازه به صورت حلقوی و متداخل هستش

البته نسخه‌اش قدیمیه و از ۵ سال پیش دیگه آپگرید نشده

- ))

- شاید اگه وقت کنم بنویسمشون

- آره

- ساختار مناسب خاکیه که دونه توش خوب عمل میاد

- موافقم

- و دونه‌ی قهرمان دونه‌ایه که آسفالت رو می‌شکافه

- آره

- تو ایران اندازه‌ی همه‌ی دنیا قهرمان داشتیم که خود مردم کشتنشون و من چون به تعبیری خودم رو قهرمان می‌دونم ))

- نمی دونم

رو اینا باید فکر کنم

- همزاد پنداری می‌کنم باهاشون و غمناک می‌شم چون سرنوشتم معلومه از الان

- مطمئن نیستم دونه‌ای که از تو آسفالت بیرون می آد دونه‌ی خوبی باشه:D

- آره دیگه معلومه که خوب نیست دونه باید کار تخصصی خودش رو بکنه یعنی روییدن، کار باغبون رونباید انجام بده

- آها آره

- حالا من این رو ویرایش کنم بگذارم ببینم چی می‌شه

- باشه