داوری زود هنگام
سه شنبه،۷/فروردین/۱۳۸۶من دارم تلاش میکنم که زود داوری نکنم، مشکوک بشم، به تجربههام نگاه بکنم و به کار ببرمشون ولی زود داوری نکنم، چرا که داوری زودهنگام امکان یافتن حقیقت رو از من میگیره. این رو از تو یاد گرفتم
من دارم تلاش میکنم که زود داوری نکنم، مشکوک بشم، به تجربههام نگاه بکنم و به کار ببرمشون ولی زود داوری نکنم، چرا که داوری زودهنگام امکان یافتن حقیقت رو از من میگیره. این رو از تو یاد گرفتم
اون چیزیه که باید باشه و واقعیت چیزی که هست، فاصلهی این ۲ تا بعضی وقتها اندازهی عمر بشریت میشه، اما حقیقت لایه لایه است یاد گرفتن این رو مدیون تو هستم
«پیش از خواندن این نوشته باید بگویم که ممکن است بر اساس نیاز خود این نوشتهها در بازههای زمانی متفاوتی ادامه یابد تا زمانیکه احساس کنم همه ی آنچه باید را، گفتهام. و شرمندهام اگر پس از خواندن این واژهها احساس کنی که وقتت را گرفتهام.»
اگر چه شاید این حرکت هم عجیب باشد و شگفتآور اما قصد خودنمایی یا طرح خویشتن در این چند خط که برای تو مینویسم نیست. چه کنم که به تقریب هر چه انجام میدهم سر آخر عجیب و غریب میشود. انچه که صادقانه و به دور از هوچی گری خواهم نوشت تنها نیاز شاید یکسویهی من باشد برای سپاسگزاری اما نه به رسم سپاسگزاری. چرا که من ازبه جا آوردن رسومی که دلیل وجودی آنها را درک نکرده باشم ناتوانم.
میخواستم بگویم که برای پشتیبانیها و نگرانیها و شاید احتمالا عصبانیتهایی که برای رفتار غیر قابل درکم برایت پیش آمده شرمنده و البته سپاسگزارم!
شرمنده برای آنکه نیتی برای عصبی کردنت نداشتهام و سپاسگزار برای آنکه نشان میدهد که «منِ مزدک» در ذهنت به عنوان یک موضوع موجودیت داشته است.
میدانم که رفتار من به خودسری، به دگماتیسیم و به خودشیفتگی در ذهن به تعبیر میآید اما حقیقتی که وجود دارد صادقانه این نیست. من فکر نمیکنم که کسی باشم و چیز عجیبی باشم و بر همین برهان نمی توانم خود شیفته باشم. گو اینکه مسئولیت من در حد بیان صادقانهترین احساس و نزدیکترین اشاره به شناخت خویشتنِ خویش است و نه دگرگون ساختن برداشتهای ذهنی تو که لا یکلف الله الا وسعها
کمی دقیقتر صحبت میکنم من تا آنجا که خود را شناختهام بسیار آرمانگرا و کمالطلب هستم اما آرمانگرایی من از نوع آرمانگرایی مشروط است. در آرمانگرایی مشروط یک خط نرمال یا صفر وجود دارد برای رضایت، رضایتی که کف خواستهها و برطرف کنندهی نیازهاست و سقف آن تلاش برای رسیدن به کفایت و نه لزوما رسین به کفایت.
به زبونی آدمیزادیتر و فهمیدنیتر؛ ارمانگرای مشروط کسی است که کف قابل قبول برای زندگیاش شاید سقف افراد عادی و عموم یک جامعه است و این آدم اگر در آن موقعیت قرار بگیرد تازه مانند دانهای میشود که در خاکی مناسب قرار گرفته و به سرعت رشد میکند و او آرزوهایش را هرگز از یاد نمیبرد. سقف یک انسان آرمانگرای مشروط تلاش شایسته برای رسیدن به آرزوهای دیگرش است و زیر آن خط نرمال اگر واقع شده باشد کمترین انگیزهای برای بودن در جهان پیرامونیاش ندارد و من نیز چنینام
از زمانی که به دنیا آمدم، آژیر خطر و شیشههای ضربدری چسبزده به یادم میآید و صدای مارش جنگ و بمبها و بعدها موشکهای دو کلاهکه و خاموشیهای شبانه در تهران من در جنگ زاده شدم بیآنکه خودخواهم؛ روزگاری پیکری بر پیکری پیچید من به دنیا آمدم، بیآنکه خود خواهم و اگر جویای حالم باشی هر روز که از خواب بر میخیزم آرزویی جز مرگ، ندارم و ساعتی را پس از بیداری به مرگ خویش میاندیشم و آنرا تصویر میکنم و با شادمانی در آغوشش میکشم. چرا که نیستی را این بار به زودی خود انتخاب میکنم و انتخاب آنچنان اصیل است که «انتخاب نیستی» و نبودن شدن برای من سرخوشانهتر از «جبر هستی» است
با این توضیحات پاره پاره، من خود را در موقعیتی یافتم که زیر خط نرمال است هم از این روست که آنروز که دریافتم دانشگاه در ایران «گاه دانش» نیست بلکه یک رسم بی دلیل برای چندین گروه است که بخواهند نداشتههای خویش را با آن ارضا کنند؛ مادران یا پدرانی که بخواهند تحصیلات فرزندانشان را به رخ یکدیگر بکشند در یک مسابقهی ناتمام چشم و همچشمی و یا اینکه موقعیتی اجتماعی نصیب خود کنند صرفا با داشتن برگه مقوایی که نشان دهندهی ۲ – ۴ و یا ۶ سال بلاهت تاریخی است که در آن کمترین کار و مهارت و دانش تولید نشده است، به یقین از ادامهی تحصیل پشیمان شدم.
درسهای غیرکاربردی، استادان غیر استاد دانشگاه بی دانش همه اجزای چرخهی بیمار یک کشور جهان سومی بدبخت و فلکزده و بیمار است، درختی که ریشهاش را تا توانستهاند زدهاند و خانهی خرابی که تلاش برای رنگآمیزی دیوارهایش تنها رفع تکلیفی است و خندهای است در برابر ویرانی نزدیک آن جهنم سوزان!
من با سربلندی نخواستم و نمیخواهم و نخواهم خواست که در این بازی بیهدف و غیر عقلانی شرکت کنم. من نه کسب موقعیتی اجتماعی را در این جامعهی افت زده میخواهم و نه ذرهای دغدغهی تایید از این قوم هزار رنگ طلب میکنم. چرا که ارزشهای انان ارزشهای من نیست. اگر ارزش انسانی من، منی که راه میروم، فکر میکنم و همچون راست قامتان جاودانهی تاریخ در برابر دروغ میایستم و در این بازی حال بهم زن، تنها با داشتن کاغذ پارهای از دانشگاهی است که سند بلاهت تاریخ سرزمین ایران است، سنجیده میشود. حاشا و کلا که آرزویی داشتن آن سند جنایت را داشته باشم.
این توضیحات را لازم میدانم، چرا که رازی است که همه میدانند اما چون تابویی از بازگویهاش پرهیز میکنند و من نه تنها با سخنم، بلکه با عملم، با رفتارم، با زندگیام آنرا فریاد میکنم. نه آنکه قهرمان تاریخ اجتماعی ایران شدن را از این جهان عجیب طلب داشته باشم. نه! از آنکه دردی است که سینهام را به آتش کشیده است. درد دیدن و نگفتن، درد انکار، درد انسان در برابر ساختهی دست انسان.
آری من در بازی که قواعد آن را نپذیرفتهام شرکت نمیکنم، من درس نمیخوانم ترجیح میدهم در خیابانهای سیمانی و آسفالتهی این شهر غریب، این شهر خراب راه بروم و آواز بخوانم و بمیرم اما تن به ذلت ندهم.
من همچنین در بانک و یا هر جای دیگری که قواعد آن را پول و نه کرامت انسان تعیین میکند کار نمیکنم. من در جایی که صداقت به دورویی ترجیح داده میشود و شایستگی یک فرد به رای پوپولیستی چند دودوزه بازِ آبزیرکاه که تنها حاشا و دروغ و تزویر را فراگرفتهاند. جایگاهی ندارم.
منرا سر سازگاری با مدیری که مدیریت نمیداند و با نخستین اصول سازماندهی و برنامهریزی نا آشناست ندارم. مدیری که مرا خری فرض میکند که تا آنجا که بتواند بر دوش من بار سوار کند!
من همچنین در جاییکه ارزیابی اصالت کار شایستهی یک کارمند را با آنکه ریش میگذارد یا نه و آیا دمپایی میپوشد یا نه و کارش دیده نمیشود میسنجند، جایگاهی ندارم. من در جایی که هیچ تفاوت بارزی بین افرادی که با تزویر ساعت ۸ صبح میآیند و ۱۰ شروع به کار میکنند و لحظه شماری میکنند تا ساعت خروج ۴:۳۰ برسد و بازدهی کارشان به اندازهی نصف افرادی مثل من نیست که ۱۰ بر سر کار ظاهر شوم ولی اولا تا پاسی از بعد از ظهر یکسره به کار میپردازند و بهرهوریشان و کاراییشان و خلاقیتشان و دلسوزیسان و احساس تعلقشان قابل مقایسه با دیگران نیست انتقاد دارم و چنین سیستمی را انکار میکنم و آنجا را شایستهی حضور خویش نمیدانم. چرا که اندوهی فراوان بر من پدیدار میگردد با خود میگویم پس کار مهم نیست آنچه مهم است نشان دادن اهمیت داشتن کار است با رعایت قوانینی که عاجزند از ارزیابی منصفانهی کار یک کارمند! و همچنین چاپلوسی و تزویر و همچنین دروغ و نیرنگ. و حال روحیمن منقلب میشود وقتی میبینم در جایی هستم که دیگران و نه من البته با دستبوسی نردبان پیشرفت را طی میکنند نه با شایستگی در کارشان بلکه با ایجاد تصویر و چهرای مثبت در مدیرانشان. با بله و چشم گفتنهایشان در صورتیکه یقین دارند کار نادرستی از نظر فنی از انها خواسته شده. چانه نمیزنند نه نمیگویند چرا که در سرزمین ثروتمندی هستند که توزیع ناعادلانهی ثروتش فضایی پدید آورده که در آن موقعیت شغلی خود را با «نه گفتن» در خطری حدی میبیند و البته بدانگونه دون و پست و حقیرند که به دستبوسی میافتند و بله قربان میگویند و تا کمر سر تعظیم فرود میآورند.
دیدن چنین صحنههایی که نشان دهدنهی مشتی از خروار است و بیانکنندهی واقعیتی غیر قابل انکار در جامعهای که در آن زندگی میکنم. دل مرا به درد میآورد و نابترین آروزیم در چنین لحظاتی مرگ است. چرا که انسانی که آزادگی ندارد، انسان نیست و من که همواره همزاد پندارم با هر آنچه هیبت بشری داشته باشد، تابِ دیدن و پذیرفتن چنین فاجعهای را ندارم.
من همچنین در جاییکه به خود اجازه میدهد که رسما به حوزهی خصوصی من با وضع قوانین غیرکاربردی و تنها سلیقهای آشکارا تجاوز کند. نخواهم ماند. فکر میکنی چه تفاوتی بین کسی است که به زور کراوات را از گردن یک کارمند ۲۸ سال پیش باز میکند و با وضع قانونی که به حریم شخصی یک انسان تجاوز میکند و کسانی مانند افراد به ظاهر روشنفکر امروزی که قانونی وضع میکنند برای نداشتن ریش! و سه تیغه بودن؟
صادقانه بگویم اگر به دنبال بهرهوری بالا، کارایی شایسته، و نظام ارزشگذاری کارا و دقیق هستیم که به درستی بر کار یک کارمند داوری میکند باید همگی این قوانین به گونهای بنیادین دگرگون شوند وگام نخست برای رسیدن به این منظور از خویشتن آغاز میشود، از اندیشه کردن، از تغییر گام به گام فرهنگی و فکری که انسان با حیوان و ماشین متفاوت است و نمیتوان او را مانند یک محصول بستهبندی شده ارایه داد و آزادی و آزادگی انسان و احترام دوسویهی آن اصیلترین نیاز بشر قرن ۲۱ است.
من از طرفی با نظام سرمایهداری که در آن تنها هدف بشر را رسیدن به سرمایه نشان میدهد و محک ارزشمندی آن میزان سرمایه است. مشکلاتی بنیادین پیدا کردهام. با چنین نظامی که انسان انسانیت را مانند باتری میبیند و او را مجبور به فروختن نیروی کار خویش در ازای بقای خویشتن و کسب انرژی دوباره برای فربه کردن سیستم سرمایهداری و سرمایهداران میکند به شدت و اکیدا مخالفم. و به همین دلیل فلسفهی وجودی اجزا و چیزهایی که نماد بارز سرمایهداری هستند –مانند بانکها- را انکار میکنم و آنان را آفتهای اقتصاد پویای انسان محور میدانم و آنرا بردهداری قرن ۲۱ مینامم! و اگر بتوانم به تنها آرزویم برسم –که بسیار دور و بعید است- و از این کشور آفت زده بیرون بروم حتی اگر در سن ۹۹ سالگی باشد یقین دارم که تمام انرژی ذهنی و روانی خویش را بر ارایهی مدلی از زندگی و زیست خواهم نمود که نخستین اصلش برچیده شدن نظامهای سرمایهداری است که مادر همهی عفونتهای تاریخی بشریت است.
من در کشوری که در آن مذهب به گونهای فاشیستی بر روان تک تک انسانها چونان رخنه میکند که فضای اندیشه را مسموم میسازد و دخالت در هر عرصهای را به همگان تجویز میکند و اجازه میدهد که به حریم خصوصی افراد تجاوز کند؛ مانند اینکه این را بپوش، اینگونه اصلاح کن، این را ببین، حتی زندگی نمیکنم و و آنرا انکار میکنم حتی وارد بازی دشمن کردن با آن نمیشوم. این جدیترین سخنی است که تا پای جانم بر آن میایستم اگر بتوانم!
چرا که من بینوا بندگکی سربراه نبودم
و راه بهشت مینوی من
بز رو طوع و خاکساری نبود
نکتهای که البته میماند دیدن تلاش دلسوزانهی تو برای تغییرات هر چند میلیمتری در پیکرهی غولآسای این سازمان است و به دور از هر تزویر تو را بهترین مدیر آن مجموعه دیدم.
در آخر صمیمانهترین سپاسگزاریهای من را برای دلسوزیها و ایجاد موقعیتهایی واقعا استثنایی از نظر شغلی و حمایتهای نزدیک و قابل لمست در این ۵ ماه برای من بپذیر. اگرچه بانک کارآفرین همواره مدیون کارهای اثربخش من خواهد بود چرا که من زیرساخت توسعهی پایدار بخش فنآوری اطلاعاتش را بنا نهادهام و از نظر شغلی یا کاری دِینی به گردنم نیست. چه کنم که نتوانستهام تاب بیاورم و بر چیزهاییکه بر آن باور دارم، بهای هنگفتی میدهم. امیدوارم که استعفای ناگهانی مرا هرگز بیاحترامی در نظر نگرفته باشی.
یادم رفت یه چیز عجیب رو ننوشتم؛ امروز صبح که پاشدم از خواب، اولین چیزی که بهش فکر کردم تصور این بود که همین الان بمیرم، خیلی واقعی و تقریبا خیلی نزدیک. برخلاف تصورم ترسیدم. دقیق این سوالها تو ذهنم چرخ میزد، چی مهمه؟ چکار باید کرد؟ قلبم هم میتپید. خیلی تجربهی عجیبیه فقط کافیه که یک لحظه به این فکر کنی که لحظهی بعد نیستی من برای اولین بار واقعا تصورش کردم.
البته بهتره بگم که یه شب دیگه گذشت چون الان صبح شده دیگه، یه شب و روز دیگه گذشت تا دوباره من از خودم بپرسم که چکار باید بکنم و به این فکر کنم که جهانی که توش هستم به چه دردی میخوره و آخرش چی میشه و مردم چرا این همه دروغ میگند و تو سر خودشون میزنن مگه نه اینکه همه چیز و میگذارند و میروند کافیه ماهی یک بار هر کسی یک سر بره همین بهشت زهرای خودمون و مرگ رو تصور کنه لحظهی مرگش رو و اون حس عجیب ترس رو و پوچی کارهایی که تا الان کرده رو جلوی چشمش ببینه و اون وقت از خودش بپرسه ارزشش رو داشت؟ و بعد اگه چیزی فهمید به من بگه که بدونم چی ارزشش رو داره چه کاری؟ چه رفتاری؟ برای چی؟ و من سرگردون رو هم سر و سامون بده.
تا حالا که ۲۵ سال از عمر بیبرکتم گذشته تقریبا ۷ سالش رو به عنواین مختلف روی دیگران حساب باز کردم و تقریبا هیچوقت نشده که ضربه نخورم یا دودر نشوم یا کاری کامل و خوب انجام بشه. از طرفی به نظر میرسه که در کل آدمی هستم که بر اساس تجربههام کار میکنم، اینکه چرا روی این مساله هی تجربهام رو تکرار میکنم، معما شده بود برام تا اینکه فکر کنم فهمیدمش؛ ماجرا از اینجا شروع میشه که من کارهایی رو شروع میکردم که از نظر منطقی کار یک نفر نبود، کار جمعی و مشارکتی بود و بنابراین لازم بود که مشارکت بقیه رو هم داشته باشم. تجربهای که توی این زمینه دارم اینه که اساسا کار جمعی و گروهی و … توی ایران جواب نمیده پس نسخهای که پیچیدم برای خودم این بود که آقاجان دور کارهایی رو که بیشتر از یک نفر رو لازم داشته باشه خط بکش که این کر رو کردم.
مسالهی بعدی اینه که من تازگی فهمیدم که بر خلاف ظاهر خودباوری کمی دارم شاید هم اینطوری بگم که عادت بدی دارم که دوست دارم برای انجام هر کاری حتی شخصی یکی کنارم باشه و همراهیام کنه این عادت رو من از بچگی توی درس خوندنم هم داشتم. این هم دومین دلیلی هستش که میروم به سمت دیگران و کارهام رو جوری تعریف میکنم که با دیگران مشترک دربیاد! این تیکه رو نتونستم درست کنم هنوز و هی ضربه میخورم. تو بخش اول من حق دارم که برای یک کاری که نیاز به چند نفر داره انتظار مشارکت داشته باشم ولی بخش دوم چی؟ نه چون این یه عادته وابسته کردن دستی دستی خودم به دیگریه و مشکل پیش میاره.
از طرفی فرهنگ نو ایرانی ما طوریه که هیجانی تصمیم گرفته میشه سریع جواب مثبت میشنوی و سریع هم دودر میشی و تنها گذاشته میشی چون طرف به سختی کاری که داره بهش آری میگه فکر نمیکنه، انگیزهی زودگذری داره و ۱۰ تا کار دیگه داره که تو اون لحظه که داره تصمیمش رو به تو میگه اصلا بهشون فکر نمیکنه. از طرف دیگه چیزی به عنوان غرامت وجود نداره توی قول دادنها و بد قولیها خیالش طرف راحته که چیزی رو از دست نمیده که مهم باشه چون بابت قولی که داده گرویی نگرفتن ازش چکی، سفتهای نهایتش میتونی کمرنگ شدن رابطهی شخصیاش با طرفش باشه که اونم به نظرم باز چیزی رو از دست نداده چون فراوان آدم ریخته دور بر آدم تو ایران که میتونی رابطه برقرار کنی و قطع کنی و … این رو بگم که ممکنه ۱۰ تا دلیل هم برات بیاره برای اینکه الان نمیتونه به تعهدی که بهت داده عمل کنه ولی آخرش چی؟ آخرش اینه که کارت انجام نمیشه، میمونه، میپوسه، گند میخوره بهش بالاخره به یک دلیلی انجام نمیشه بعضی وقتها هم برعکس میشه یعنی به جایی که تو شاکی باشی اون شاکی میشه که تو چرا موقعیت من رو درک نمیکنی!؟ من این رو قبول دارم که چیزهای کمی توی ایران در سطوح مختلفش قابل پیشبینی است و بنابراین غیر قابل برنامهریزیه چون هیچ ضمانتی نیست که وضعیتی رو که طرف الان داره توش صحبت میکنه فردا هم همینجوری باشه این قضیهای که میگم در سطوح زندگی شخصی افراد هم وارد شده و من شواهدی دارم که تصدیق میکنه حرفم رو میتونه با روش استقرایی قاونی رو ازش انتزاع کرد و همیشه توی سرم داشته باشمش که آقاجون، رو کسی حسابی باز نکن برو کراهایی رو که میٱونی خودت انجام بدی خودت انجام بده و کارهایی رو هم که نیاز به کسی هست از مخیلهات حذف کن تا از این گور به گور شده این ایران، این خانهی ویران بتونی فرار کنی تا دیوانه نشدی بعد یکسری آدم ببینی که زود بهت جواب آری نمیدهند اما متعهد هستند روی قولی که دادند و غرامت بهت میدهند و هیچوقت از تو شاکی نمیشوند به خاطر بدقولی خودشون، شرایط پایداری هم وجود داره که اینطوری میتونند عمل کنند و این شرایط رو هم خودشون خواستند که اینطوری باشه و مثل مردم احمق ما منتظر مصلح بیرونی مثل امام زمان و آمریکا و … نیستند که خودشون بشینند، هیچ غلطی نخواهئد بکنندة هیچ بهایی ندهند و بهشت رو هم دو دستی یکی دیگه بیاد تقدیمشون کنه! به زندگی کثیفی که بهش عادت کردن بچسبند و اونقدر گدا باشند که هیچ هزینهای نکنند برای گرفتن حقشون و پوست کلفت بشوند همچون کرگدن اوژن یونسکو فقط در یه همچین جایی است که پادشاهان این خلق به سیههی حماقت یک اسب به سلطنت میرسند! تف بر شما، تف.
از بس که ور رفتم با این کدها پاسخنامه مشکل پیدا کرده
انقدر ور نرو دیگه بابا دو روزه میخواهد حرفهای بشه توش!
This Page Is Valid XHTML ۱.۰ Transitional! Congratulations! No Error Found.
The document located at <http://weblog.mazdakam.com/> was checked and found to be valid XHTML ۱.۰ Transitional. This means that the resource in question identified itself as “XHTML ۱.۰ Transitional” and that we successfully performed a formal validation using an SGML or XML Parser (depending on the markup language used).
یکی از چیزهایی که زیاد برای بقیه مهم نیست توی طراحی برگههای HTML اما برای من خیلی مهمه - چون وسواس دارم!- معتبر بودن صفحه و در حقیقت سازگاری با آخرین استانداردهای w۳.org
است. دیروز و امروز نشستم هی با این کدها ور رفتم تا درستش کردم. دیگه داشت حوصلهام رو سر میبرد علاوه بر اینکه هیچ پیام خطایی دیگه وجود نداره فقط یه هشدار هست که هر چی فکر کردم و گشتم نفهمیدم که برای چیه و مهم هم نیست برام اون قضیهاش حد وسواسم تا اینجاها بودش :). تازه خوب شد که نمای پیشفرض وردپرس - کوبریک - (Wordpress default themplate) را به کار برده بودم و گرنه بیچاره بودم! برای اینکه چک کنید که این صفحه معتبر و سازگاره برید پایین صفحه دو تا عکس زرد رنگ هستش که اگه روش کلیک کنید خودش خود به خود میره و برگه رو چک میکنه
آدم کوشایی هستم، البته در مورد چیزی که واقعا بهش علاقه داشته باشم، تمام ظرفیتهای ذهنی و تواناییهام رو به کار میبرم، از تکرار شکست خسته نمیشم اما برای چیزی که در نظرم اهمین نداشته باشه یا ارزشی نداشته باشه تلاش زیادی نمیکنم و هزینهای نمیدم؛ پول یکی از اون چیزاست و مطمئن باشید که اگر جایی در حال کار کردن باشم ولی از محیطش خوشم نیاد بالاترین مبلغ پیشنهادی رو برای ادامهی کارم نمیپذیرم. کوششی برای بدست آوردن و نگه داشتن این چیزا خلاصه ندارم برایم چیزهای بیارزشیه