بایگانی برای دسته‌ی ‘زندگی‌نامه

چه خبر از دوربین خریدن من

شنبه،۲۰/مرداد/۱۳۸۶

من دیروز رفتم جمهوری که دوربین‌های بیشتری دارد و کلا هم بورس دوربین‌های خانگی فکر کنم آن‌جا باشد. ولی اگر جای دیگری است و من نمی‌دانم به من بگویید.

جمهوری خیلی بد مسیر است من با ماشین رفتم و شانسی یک جای پارک یدا کردم که دقیقا روبه‌روی پاناسونیک بود. کلا چیز زیادی دستگیرم نشد، جو جمهوری و برخورد فروشندگان زمین تا آسمان با پایتخت فرق دارد؛ این‌جا اصلا جواب تو را نمی‌دهند، و انگار حوصله‌ی تو را ندارند کلا هیچ توضیحی در مورد چیزی که می‌خواهی نمی‌دهند و فقط قیمت را به تو می‌گویند، هیچ‌گونه کاتالوگ یا بروشوری به تو نمی‌دهند و قیمت‌ها را روی کاغذی پرینت شده به تو نمی‌دهند، خیلی از دوربین‌ها اتیکت ندارد و تو باید دانه دانه آن‌ها را از فروشنده‌ای که یا در حال تلفن زدن است و یا در حال جواب دادن هم زمان به چند مشتری بپرسی، جمعیت در هر مغازه‌ای موج می‌زند کلا خیلی احساس بدی داری.

وقتی آمدم بیرون یک برگ جریمه‌ی ۱۳ تومانی هم چاشنی کار بود که کلی مرا کلافه کند ولی این باعث شد که من یک کار باحالی بکنم:

من آمدم خانه و کل دوربین‌هایی را که بررسی کرده بودم دوباره بررسی کردم و از بین آن‌ها ۸ تا دوربین را انتخاب کردم که در کلاس‌های مختلفی هم هستند یعنی هم dv و هم dvd‌ و هم هارد و هم حافظه‌ای و جلویش رو خالی گذاشتم و به تعداد زیادی آن‌ها را پرینت گرفتم یعنی ۴۰ تا که فکر می‌کنم کافی است این بار با اتوبوس می‌روم و به هر فروشنده‌ای یکی از این‌ها می‌دهم و می‌گویم قیمتت را بنویس این‌جوری می‌توانم انتخاب کنم و نیازی به یادداشت کردن من نیست و از یادم هم نمی‌رود اصولا هم از نظر روانشناسی اگ ر کسی چیزی بنویسد منصفانه‌تر قیمت می‌نویسد تا اینکه یک چیزی بپراند

چیزی که درست کردم این شکلی است و توصیه می‌کنم به شما که هر چیزی خواستید بخرید این مراحل را بروید:

نوع

مدل

قیمت (تومان)

Mini DV

GS-۳۲۰

 

Mini DVD

VDR-D۳۱۰

 

 

HDC-DX۱

 

DCR-DVD۹۰۸

 

DC۵۰

HDD

SDR-H۲۵۰

 

 

DCR-SR۳۰۰

Memory

HDC-SD۱

 

۱) رفتن به سایت‌های محصول و گرفتن بروشور و کاتالوگ آن‌ها
۲) یافتن جنس‌های موجود با نشان دادن کاتالوگ یا بروشور به فروشنده ودرخواست تیک زدن و یک قیمت حدودی گرفتن
۳) آمدن به خانه و بررسی مدل‌ها و درست کردن جدول قیمت و رفتن به بازارو درخواست از فروشنده برای نوشتن قیمت‌ها
۴) خریدن

من خودم این بخش یک رو درست انجام ندادم چون فکر می‌کردم که حتما کاتالوگ و بروشور وجود دارد که باعث شد یک بار اضافی بروم به این‌جا ها

در مورد انتخابم هم اگر dv باشد شک ندارم که gs-۳۲۰ را می‌گیرم در مورد بقیه خیلی بستگی به قیمت دارد زیر ۸۰۰ می‌خواهم باشه اما ترجیحم بعد از dv به هارد هستش و بعدش به dvd و بعدش هم به memory کیفیت HD هم برایم اصلا مهم نیست و تاثیری توی انتخابم نمی‌گذاره

معیارهای کاندیدا شدن این مدل‌ها، داشتن ISO و ۳ccd بودن بودش

در ضمن مدل‌های کانن به صورت تکی را از این‌جا ببینید، اضافه کنم که کسی که مدل‌ةای کانن را وارد کرده است مدل‌های بخش آسیا را وارد کرده است و نه بخش خاورمیانه! من اول اشتباهی رفته بودم مدل‌های بخش خاورمیانه رو بررسی کرده بودم که دیدم اصلا در ایران وجود ندارند

بررسی مدل‌های پاناسونیک هم به صورت تکی هم از این‌جا و بررسی مدل‌های سونی هم از این‌جا

البته بگم که سایت آمریکایی سونی که قبلا گفتم خیلی کار انتخاب رو راحت می‌کنه ولی توی اون مدل‌های dvd cam هایی که توی آسیا وارد شده نیستش

نتیجه گیری‌های کلی

بین پاناسونیک و کانن و سونی واقعا زیر قیمت ۹۰۰ تومان و در رده‌ی dvd cam‌‌ کانن حرفی برای گفتن نداره فقط یک مدل DC۵۰ هستش که خیلی خوبه تازه صدای دالبی‌اش هم ۲ کاناله هستش نه ۵ کاناله، باز به نسبت قیمت که باید فردا مطمئن بشوم پاناسونیک HDC-DX۱ داره که با کیفیت HD می‌زنه و قیمتش پاینن‌تر از مدل سونی HDR-UX۷ هم مرتبه‌اش هست.

توی hdd cam ها کانن که اصلا محصولی نداره می‌مونه سونی و پاناسونیک که از هر کدوم یک مدل انتخاب کردم، بقیه‌ی مدل‌ها گرون بودند
توی mini dv پناسونیک در راس هستش بهترین و رو داره و بقیه سوتند

من امیدوارم که قیمت یک‌سری از این ۸ تا دوربین بالای ۸۰۰ باشه که من بتونم راحت انتخاب کنم، به هر حال فکر نمی‌کنم برای کسی که اولین بارش باشه که دوربین فیلم‌برداری بخواهد بخرد بد عمل کرده باشم کلا هم ۴ روز وقت گذاشتم و کلی چیزهای خوب فهمیدم و این‌جا هم نوشتم که اگر کسی برای خرید دوربین مثل من صفر کیلومتر بود بدونه که از کجا شروع کند.

بی‌خردی و شتابزدگی

سه شنبه،۲۹/خرداد/۱۳۸۶

من گاهی یک کارهایی انجام می‌دهم که واقعا بی‌خردی است مثلا چند روز پیش، جمعه یک کتاب سفارش دادم به صورت آن‌لاین و دیدم که هزینه‌ی آوردنش هم ۳۰۰ تومان هست تخفیف هم ۲۰% دارد دیگه خیلی حال کردم و سفارش دادم… شنبه یکی تماس گرفت که تایید بگیره از من گفت با پست ۳ روز دیگه می‌رسد و با پیک امروز، با پیک بفرستم؟ من هم فکر نکرده گفتم بله بفرستید خلاصه کتابی که با تخفیف و هزینه‌ی آوردنش من حساب کرده بودم می‌شد زیر ۵۰۰۰ تومان دراومد ۶۵۰۰ تومان آخه آدم عاقل تو نفهمیدی پیک خودش ۲۰۰۰ تومان پول می‌گیره؟!! آی کیو

یکمی که فکر کردم یک ویژگی توی خودم دیدم که خیلی چیز عجیب هم هست من توی تصمیم‌گیری خیلی زود رفتار می‌کنم مثل بقیه‌ی کارهایم در صورتی‌که باید یاد بگیرم تصمیم شتاب‌زده هیچ ارزش خاصی ندارد اگر نتیجه‌ی خوبی را نداشته باشه در واقع باید رو ذهنم کار کنم که سرعت به هیچ عنوان فاکتور ارزشی برای سنجش کار من در هنگام تصمیم گیری نیست.

موی کوتاه و گرمای تابستون

سه شنبه،۲۹/خرداد/۱۳۸۶

دیشب رفتم و موهایم رو کاملا کوتاه کردم اصلا تحمل موی بلند رو توی گرمای تابستون ندارم خیلی کلافه کننده است، یکمی قبل از رفتن به خانه‌ی مامان و بابابزرگ به سرم زد یک هو که بروم ارایشگاه همیشه این ارایشگاه دم خانه‌مام خلوت است این بار رفتم دیدم که ۴ نفر قبل از من نشسته‌اند اشتباه محض کردم و نرفتم جای دیگه‌ای و خلاصه یک و ساعت و نیم طول کشید تا من برگشتم خانه و ۵ دقیقه‌ای رفتم حمام و آماده شدم برای رفتن.

نکته‌ی جالی این‌جا بود که ۱۰ نفر آمدند و با این ارایشگر ما کار داشتند یکی تلفن کردع یکی آمد چکش را نقد کند و … خلاصه به تجربه برای من ثابت شده که هیچ‌وقت کارهای دقیقه نودی من از طرف دیگران پشتیبانی نمی‌شود و من سنگ رو یخ شده و کاری از پیش نمی‌رود، هیچ کاری هم تو نمی‌ٱوانی بکنی چون اصلا در حوزه‌ی اثر گذاری‌ات نیست

فکرهای اقتصادی و راه‌اندازی کسب و کار

سه شنبه،۲۹/خرداد/۱۳۸۶

یک چندتایی فکر اقتصادی زده به ذهنم که همزمان دارم با ۳ نفر موازی هر کدومشون رو بررسی می‌کنم علاقه‌ای به آشنا کردن این سه نفر با هم ندارم و می‌خواهم که اشتباه قبلی‌ام رو تکرار نکنم، من ترجیحم کار کردن رو زمینه‌ی وب هستش منتها وب تو ایران خیلی جوان هست و مدل‌های درآمدی که وجود داره و توی ایران جواب می‌ده خیلی محدود. با این حال من ترجیحم به دو دلیل زمینه‌ی وب هستش اول این‌که علاقه‌ی شخصی دارم نسبه به وب و محیطش دوم این‌که میخ وب رو توی ایران نکوبیدی و دم دشتگاه راه ننداختی و این قابلیت وجود دارد که اگر روزی موقعیتش پیش امد که از ایران بروم، می‌توانم از هرجایی مدیریت کنم شرکت و کسب و کار مربوطه را فعلا ایده‌ای که دارم برای وب ۶۰ ملیون راه‌اندازی‌اش پول می‌خواهد. اما یکی دیگه از ایده‌ها که با دوست دیگری در حال بررسی‌اش هستیم چون ایده‌ی صنعتی هست مبلغ سرمایه‌گذاری‌اش هم بالاست یک میلیارد می‌خواهد اما نقطه‌ی سربه سرش زیر ۹ ماه هست. حالا باید ببینیم که چه می‌شود

علت این‌که دوباره بعد از ناکامی ۲ سال پیشم برگشتم و می‌]واهم دوباره شروع کنم رسیدن به این واقعیت تلخ هستش که من شرایطم برای حارج شدن از ایران تقریبا ناممکن هستش و بسیار سخت، همچنین با شناختی که روی خودم دارم کارمند بشو نیستم بنابراین تنها راهی که می‌مونه مبارزه و ساختن یک کسب و کار که وقتی کارش گرفت و چرخ‌ها تو هم گره خورد و چرخید، با پول زیاد از این کشور خارج بشوم و اقامت بگیرم نه با ویزای تحصیلی و …

نوشته شده درباره‌ی ، ، ، ، ،

بدقولی

سه شنبه،۲۹/خرداد/۱۳۸۶

عصر همان زادروزم یعنی شنبه، دو روز پیش با یکی از دوستان فامیلی که رودروایستی هم باهاش دارم تا حدودی قرار داشتیم که برویم شاهنامه خوانی انقدر اعصابم خورد بود و کلافه بودم که به کل از ذهنم پرید که قرار داشته‌ام :( من از این ویژگی خودم که وقتی کلافه می‌شوم مدیریت بر خودم را از دست می‌دهم خیلی شکارم. هنوز زنگ نزده‌ام ازش معذرت خواهی کنم بدبختی این‌جاست که ۳ بار پشته سر هم این‌طوری شده یک بارش که برام کاری پیش اومد، بار دوم که خوابم برد از خستگی! بار سوم هم که گیر ذهنی‌ام آن‌ِقدر زیاد شدش که به کل از ذهنم پرید و تازه ۳۵ دقیقه‌ی بعد یک‌هو یادم افتاد که ای داد بیداد قرار داشتم

زادروز

سه شنبه،۲۹/خرداد/۱۳۸۶

من گاهی خیلی پان ایرانیست می‌شوم و دوست دارم واژه‌های پارسی رو به کار ببرم «زادروز» هم از همان واژه‌هایی است که دوست دارم به جای تولد به کار ببرم بگذریم پری‌روز زادروزم بود البته روز خوبی نبود خیلی کلافه و سردرگم بودم اما هدیه‌های خیلی خوبی گرفتمک یک میز کامپیوتر خوب و یک صندلی چرخ‌دار خوب و یک کتاب خوب و کلی پول برای خرید دوربین فیلم‌برداری و یک بازی آهنربایی که شبیه لگو هست و می‌ٱونی چیزهای مختلفی باهاش بسازی من دیروز رفتم کیک گرفتم و رفتیم پیش مامان‌بزرگ و بابابزرگ که آن‌جا کیک بخوریم. من فکر می‌کنم ۴ سال شده باشه که وب‌سایتم را دارم چون دقیق ۲۶ خرداد فرستادمش بالا و اعلام موجودیت کرد بنابریان سالگرد سایتم هم هستش

جایگاه اخلاق فردی در اجتماع بی اخلاق

سه شنبه،۸/خرداد/۱۳۸۶

درست یادم هست که شب کنکور دانشگاه آزاد اسلامی برادرم بود که سخت دلهره داشت مثل بقیه و چند تا از دوستانش هم که همسایه‌ی ما می‌شدند وضعیتی مشابه داشتند {برای آن‌هایی که نمی‌دانند کنکور چیست این‌جا را بخوانند} دیدم بابک آمده و به من می‌گوید مزدک بچه‌ها سوال‌های کنکور رو گیر آورده‌اند و می‌خواهند بخرند ۲ میلیون تومان، به من هم گفته‌اند که شریک شوم چه کار کنم؟

اختلاف سنی من با برادرم حدود ۳ سال و نیم است بر خلاف اکنون که او با اکثر نظرهای من مخالف است در آن روزها برای نظرات من ارزش قائل بود و از من اثر می‌گرفت، من گفتم که تو نباید این کار را انجام دهی به چند دلیل:

اول این‌که معلوم نیست که این سوال‌ها حقیقی باشد
دوم آن‌که تو با این کار عملا بازاری را نشان می‌دهی و درست می‌کنی که بازاری مریض و نا به جاست بازار خرید و فروش سوال‌ها و دیگران از نیاز تو سو استفاده می‌کنند
سوم آن‌که تو با این کار عملا شایستگی خودت را برای چیزی که بدست می‌آوری اثبات نکرده‌ای
چهارم آن‌که جای فرد احتمالی که شایسته‌تر از تو بود را غصب کرده‌ای
پنجم اگر سوال‌ها واقعی باشد و تو هم خریده باشی و بفهمند از ۲ بار امتحان دادن محرومی و باید سربازی بروی پس ریسکش هم بالاست
ششم تو وارد یک سامانه‌ی مریض و بیمار می‌شوی

بابک همان شب منصرف شد و سوالات را نخرید، آن سه نفر دیگر هر سه سوالات را خریدند و با آن‌که بسیار از نظر بنیه‌ی علمی پایین‌تر از بابک بودند به ترتیب مهندسی ژنتی، مهندسی شیمی و معماری در دانشگاه‌های ازاد تهران قبول شدند، روز اعلام نتایج بابک آمد پیشم و با نگاه معنا داری گفت من کاردانی کامپیوتر رودهن قبول شدم مزدک و آن‌ها مهندسی در بهترین دانشگاه ازاد و بهترین رشته‌ها، کسی به دنبالشان نیامد، گیر نیفتادند، سوال‌ها درست بود و من از آن‌ةا شایسته‌تر بودم، الان که این را می‌>ویسم ۵ سال گذشته آن‌ها فارغ التحصیل شده‌اند، و بابک مجبور شد که یک‌بار دیگر استرس کنکور را بکشد و کاردانی به کارشناسی بدهد و ۱ سال هم عقب‌تر بیفتد برای این‌که معمول این رشته‌است

من دچار پوچی فراوانی هستم از نظر معنایی به نظر می‌رسد که اخلاق مطلق مرا به بیراهه برده است…. به نظر شما بابک باید چه کار می‌کرد و چرا نباید و یا باید سوال‌ها را می‌خرید و جزیی از سیستمی می‌شد که به هر حال دارد کار می‌کند؟

آیا اخلاق فردی در یک اجتماع بی اخلاق به جز آسیب مستقیم به فرد با اخلاق اثر دیگری دارد؟ آیا باید همرنگ جماعت شد؟ به چه میزان؟ و چرا؟ چه حمایت و پشتیبانی قابل لمسی برای او وجود دارد که او احساس عقب افتادن را نداشته باشد؟

نوشته شده درباره‌ی ،

مصاحبه با ۲۰ مرده شور و گپی با یک مرد پشمالوی قهوه‌ای عوضی

سه شنبه،۸/خرداد/۱۳۸۶

یادم رفت که بنویسم جدود ۲ هفته‌ی پیش بود که رفتم برای مصاحبه از مرده شورهای بهشت زهرا در حقیقت من به عنوان کمک برای پر کردن پرسش‌نامه‌ها رفته بودم قرار بود که ۲۰ نفر مرد و ۲۰ نفر زن این پرسش‌نامه‌ها را پر کنند. کار سبک و آسانی بود محصوصا این‌که رفتن به بهشت زهرا با متروی خیلی راحت سریع و ارزان است

آن‌ها مردمان ساده‌ای بودند که  سطح تحصیلاتشان زیر دیپلم بود، برخی‌شان امیدوارانه فرم‌ها را پر می‌کردند تا شاید گشایشی در وضعیتشان اتفاق بیفتد

در این میان هم یک آدم عوضی که البته مرده شور نبود هم با گیرهای الکی که می‌داد داشت خوصله‌ام را سر می‌برد اما هم من و هم او شانس آوردیم که زیاد دهن به دهن نشدیم، او کسی بود که یکی از وظایفش مصاحبه با افرادی بود که می‌]واستند مرده شور شوند، کت قهوه‌ای پوشیده بود با ریش و یک تصبیح و موهایش مثل جوجه تیغی بود و به یک طرف شانه شده بود، تیپیک یک حزب اللهی بود از آن‌ها که تابلو است الکی آن‌جاست و قدرت دارد ولی سوادی هم ندارد و از هر چیزی که شفاف شود هراسان می‌شود، با این‌که ما هماهنگی‌های لازم را انجام داده بودیم آخرهای کار آمده بود از من می‌پرسید این پرسش‌نامه‌ها برای چه سازمانی است و هدفش چیست و نتایجش کجا منتشر می‌شود؟ آیا اسم سازمان بهشت زهرا هم می‌اید یا نه؟ چرا روی کلمه‌ی روانشناختی را خط زده‌اید و به قول خودش می‌خواست که از ما گاف بگیرد که حتما کاسه‌ای زیر نیم کاسه‌ی مان است، من هم با پاسخ‌های سر بالا سعی داشتم کلا محلی از اعراب برایش نگذارم و خوشبختانه قضیه ختم به خیر شد

در ایران این‌گونه است که تو هر چقدر هم هماهنگ کرده باشی با مسئول واقعی کاری یک آدم دیوست و عوضی گاهی پیدا می‌شود که بدون آن‌که خودش را معرفی کند یا سمتش را در آن سازمان بگوید از شما سوالهایی تکراری و چرند می‌کند و شما را در حالتی قرار می‌دهد که مجبور به پاسخ دادن باشید، به شما در هرجایگاهی باشید با چشم غیر خودی، نفوذی و مشکوک می‌نگرند راست گفته‌اند که کافر همه را به کیش خود پندارد به هر حال بگذریم ما روی کلمه‌ی روانشناسی را خط زده بودیم که به توصیه‌ی خود مسئول مرده شوران بود که گفته بود آن‌ها روحیه‌ای حساس دارند و ممکن است از دیدن این کلمه ناراحت شوند، اما رفیق پشمالو و قهوه‌ای ما به قول خودش فکر کرده بود که توانسته به راز مهمی دست پیدا کند چرا که او نه سر پیاز بود و نه ته پیاز و از ریز هماهنگی‌ها نیز خبری نداشت به هر حال او با در دست داشتن یکی از برگه‌ها رفت  تا راز مهمی را که کشف کرده بود پیگیری و آشکار کند و چند دقیقه‌ی دیگر برگشت و گفت موفق باشید یک نسخه از نتایج تحقیق خود را نیز به این‌جا بدهید

بعد از این ماجرا که کفر مرا درآورده بود من از خودم می‌پرسیدم این همه حساسیت تخمی برای چیست؟ یعنی چیزهایی وجود دارد که درزش به بیرون بد و خطرناک است؟ و خودشان هم آگاهند به گند احتمالی که بالا آورده‌اند که من هم نمی‌دانم چیست؟!

و اگر چیزی جز این نیست پس دلیلش چیست؟ آیا خود آن آدم از آن آدم‌های عوضی بود که باز از شانس بد من به تورم خورده بود یعنی مساله سازمانی نبود بلکه فردی بود؟ نمی‌دانم اما تصمیم گرفتم که درباره‌ی اتفاقاتی که مرا اذیت کرده است در  این مدت بنویسم تا اگر ۲۰۰ سال دیگر این هاست برپا بود علاقه‌مندان بدانند که چه چیزهای ریزی باعث می‌شود که احساس خوبی در هیچ لحظه‌ای نداشته باشی چون در هر ساعت این چیزهای بد ریز برایت اتفاق می‌افتد

مهمون داریم

سه شنبه،۴/اردیبهشت/۱۳۸۶

مهمون داریم و من از پای اینترنت تکون نخورده‌ام نشان دهنده‌ی این است که معتاد شده‌ام البته حرفی هم ندارم که بزنم، فاصله‌ی ما فاصله‌ی دو نسل یا ۳ نسل است. اما برنامه‌ی ترک اعتیاد به اینترنت را باید جدی بگیرم، اینترنت زیادش خیلی مزخرف است، دچار افسردگی می‌شوی و کلا هم وقتت را الکی می‌گیرد

ورود پیروزمندانه در پیام‌رسان یاهو

پنجشنبه،۲۳/فروردین/۱۳۸۶

بالخره بعد از ۲ هفته من تونستم که تو یاهو مسنجر لاگین کنم و یکی از دغدغه‌های بزرگ من برطرف شد که بدین وسیله خواستم اعلامش کنم به ملت شهید پرور و تن پرور

نوشته شده درباره‌ی ، ، ، ، ،

شنود گپ‌های اینترنتی من به مدت یک هفته

پنجشنبه،۲۳/فروردین/۱۳۸۶

من از وقتی که تو اینترنت بودم تا الان نشده که مشکل هک و … برام پیش بیاد چون یک‌سری چیزها رو که رعایت کنیع امکان پیش اومدن این‌جور مساله‌ها خیلی کمه واقعا ولی از شما چرا پنهون کهع این دفعه که رفته بودم مسافرت یک عدد سوتی دادم که خیلی ضایع شد؛

جریان این بود که توی کتالم که نزدیک رامسر هستع کافی نت پیدا نمی‌شه تو رامسر یکی دوتا هستش ولی هسش نیست که تا اون‌جا پاشی بری برای اینترنت. تازه شب‌ها هم که نیستند، خلاصه من لپتاپ یکی از فامیل‌هام رو قرض گرفتم و روش گوگل‌تاک سریع نصب کردم چون کار داشتم باهاش و کارم رو اون‌شب انجام دادم و بعدش هم که اونا برگشتن تهران.

امروز زنگ زدش به من می‌گه که مزدک تو یه کاری کردی با لپتاپمع خیلی سرعت اینترنتش کند شده، من هم متعجب گفتم چی؟ چه کاری؟

گفتش که هیچی یه چیزی نصب کردی هر وقت من تو اینترنتم با دیگران که چت می‌کنی رو لپتاپ من هم یاد هم من رو کلافه کرده هم سرعت اینترنتنم رو کند کرده.

من تازه دوزاری‌ام افتاد که بله من یادم رفته بود که موقع لاگین کردن توی گوگل تاک تیک مرا به خاطر بسپارش رو بردارم یا وقتی کارم تموم شد خارج بشوم ازش. خلاصه بدانید و آگاه باشید که از ۱۳ فروردین تا الن هر کی با من چت کرده یکی دیگه هم دیدتش. البته فکر نکنم که خونده باشدشون ))

این هم از کارهای امنیتی من

نوشته شده درباره‌ی ، ، ، ، ،

وضعیت خر در گل

دوشنبه،۲۰/فروردین/۱۳۸۶

شدم مثل اون خری که تو گل گیز کرده، نمی‌دونم که چکار باید بکنم و چجوری، اصلا حال و روزم خوب نیست. یاد نگرفتم یا یاد داده نشده بهم که خودم همه چیز رو پیش ببرم و همین بوده که خودباوری‌ام اونقدر کم شده که آسیب‌پذیر شدم. یعنی یه کشوری نیست که امکان کار توش باشه و ارزون هم باشه این مالزی امکان کار نداره زمان دانشجویی و شرایط اقامتش هم بدتر از استرالیاست

نوشته شده درباره‌ی ، ، ، ، ، ،

صمد

دوشنبه،۲۰/فروردین/۱۳۸۶

من همزمان توی سه تا جلسه‌ی فیلم عضو بودم، توی یکیش که آقای سرهنگی اون رو راه انداخته بود، تعداد بچه‌ها زیادتر بود، صمد رو اون‌جا دیدم، بعد جلسه با هم پیاده روی کردیم از توحید تا زیر پل تاج (ستارخان) و درباره‌ی بازی جدید که اسمش The Sims بود صحبت کردیم پیشنهاد کرد که بازی کنم و کلی ازش تعریف کرد، ۲ ماهی بود که از خونشون زده بود بیرون و کلاس‌های زبان کیش ایر رو می‌رفت و قصد داشت که از ایران بره دقیقا یادم نیست کجا دیگه با همدیگر رو ندیدیم، سال بعد من اسم خودم رو توی دوره‌ی فن‌اوری اپتک نوشتم و در حال گذرندن دوره‌های IT بودم، ژوبین بهم خبر داد که صمد خودش رو روی یک درختی توی کوه کشته و توی جیبش یه تیکه کاغذ پیدا کردند که نوشته شده بود: «دیگه نمی‌تونستم، ببخشید»

حسین هادی زاده‌ی سهی

دوشنبه،۲۰/فروردین/۱۳۸۶

بعد از قبول شدن تو دانشگاه بود که، تابستونش رفتم توی انجمن فاتحان راه آینده (افرا) که ۲۰۰ نفر حدودا فکر کنم عضو داشت و ۷۰ نفر توی کمیته‌ی هنری‌اش عضو بودن، من مدیر کیمته‌ی هنری با رای‌گیری انتخاب شدم، حسین رو همون‌جا باهاش آشنا شدم، تاتر و سینما علاقه داشت و کار می‌کرد، من رو برد خونشون و با هم حرف زدیم و فهمیدیم که توی باشگاه هلی‌کوپترسازی - چادر بادی خیلی وقت‌پیش موقعی که ۱۰ سالمون بود با هم کاراته بازی می‌کردیم و حتی یک عکس با هم داریم از اون موقع!

یادمه موقع انتخابات مدیر کمیته‌ی هنری دوربین آورده بود از من هی فیلم می‌گرفت؛ من داشتم پای تخته برنامه‌های پیشنهادی‌ام رو توضیح می‌دادم…

ما با هم یک جلسه‌ی فیلم خصوصی درست کردیم، و توش همهی‌ فیلم‌های کوبریک، هیچکاک و جند تا کارگردان دیگه رو دیدم و بررسی کردیم، حسین دانشگاه سوره نفر اول سینما قبول شد و توی دانشکده‌ی هنر دانشگاه تهران فکر کنم تئاتر نفر اول قبول شد. اون زمان یک دوره سربازی‌ها رو می‌فروختن انصراف داد که سربازی رو قاچاقی بخره چون قانون بود که اگر دانشجو باشی نمی‌تونی بخری و اگه هم انصراف بدی مشمولی. به هر حال خرید سربازی رو. ولی بعدا پاش گیر کرد و نتونست هیچ‌کدوم از دو تا دانشگاه رو ادامه بده.

من بیشترین ساعت‌های عمرم رو تو اون زمان با حسین گذروندم، ما می‌شد که ۱۰ ساعت تو خیابون‌ها راه می‌رفتیم و با هم صحبت می‌کردیم در مورد همه چیز، جهان، سیستم، آدم‌ها و …

با هم قرار گذاشتیم که طراحی سایت یاد بگیریم او دبیرستان البرز درس خونده بود و ریاضی هم خونده بود من هم خیالم راحت بود که ذهنش می‌کشه چون بچه‌ی باهوشی بود. من سر قولم موندم و الان طراحی وب می‌کنم البته پولی تزش در نیاوردم درست و حسابی ولی …

یه شب بچه‌ها زنگ زدن و گفتند که حسین مرد، من زدم زیر خنده، اومدن دنبالم شبش که فردا ضبح بریم برای مراسم، رفتیم و اومدیم، تازه فرداش من فهمیدم که موضوع چی بوده، انگار تا قبلش توی شوک بودم و زدم زیر گریه

من آدمی به درستی و روراستی اون ندیده بودم، وقتی با هم راه می‌رفتیم یک دفعه یه آدم خموده‌ای رو می‌دید تو خیابون، وا می‌ایستاد و می‌گفت: «مزدک ببین سیستم چیکارش کرده… شیت (Shit)» و از کنارش می‌گذشتیم

به من هیچ‌وقت درست نگفتن پدر و مادرش که جریان چی بود، گفتند سرشب بحثش شده، قرص حورده نصفه شب گفته حالم بده، بردنش بیمارستان، شست‌وشو خواستن بدن، میله رفته تو نای نفسش بند اومده سکته کرده.

نوشته شده درباره‌ی ، ، ، ، ، ،

اتل، متل، توتوله

دوشنبه،۲۰/فروردین/۱۳۸۶

اتل، متل، توتوله / گاو حسن چه‌جوره؟
نه شیر داره نه پستون
شیرشو بردن هندستون
یک زن کردی بستون
اسمشو بزار عمقزی / دور کلاش قرمزی
هاچین و واچین / یه پاتو ورچی

وقتی بچه بودم با داداشم و پسرخالم و بابابزرگم این بازی رو می‌کردیم، همیشه اخرش می‌پرسیدم خوب اونی که می‌بره یعنی پاهاش تا آخر سر چیده نمی‌شه، چرا برنده است؟

مالزی

سه شنبه،۷/فروردین/۱۳۸۶

این‌جور که از اوضاع بر می‌اید استرالیا خیلی دور از دسترس داره می‌شه، باید به مالزی هم فکر کرد، مالزی هم یکی از اون جاهایی است که چند فرهنگی و مدرن هستش و برای زندگی هم خوبه البته آب و هواش یکمی بده ولی در کل خوبه، از ایران خیلی بهتره، توش آزادی رو می‌تونی تجربه کنی و احترام گذاشتن بهت رو و مردمش هم من شنیدم که فضول نیستند که برام خیلی مهمه، کار هم بهتر از سنگاپور گیر میاد توش. اگرچه سنگاپور مدرن‌تر و بهتره

لاهیجان

سه شنبه،۷/فروردین/۱۳۸۶

من دارم می‌روم مسافرت به لاهیجان، سعی می‌کنم که عکس بگیرم و یک سفرنامه‌ی خوبی درست کنم و بگذارمش تو بخش سفرنامه البته اگه حسش بود

تونستم مشکل پر شدن هاست رو با بهینه کردن دیتابیس و پاک کردن چیزهای غیرضروری  موقتی حل کنم. باید یه پروژه بگیرم که بتونم این‌جا رو نگه دارم و گرنه دیگه نمی‌تونم سایتم رو گسترش بدم

نوشته شده درباره‌ی ، ، ، ، ، ،

اوضاع خیط می‌شود

سه شنبه،۷/فروردین/۱۳۸۶
  • تلفنم قط شده
  • یاهوم به احتمال زیاد هک شده یا این‌که من رمزش رو فراموش کردم و نمی‌تونم برم توش
  • هاستم پر شده تا خرخره و هیچ کار دیگه‌ای نمی‌تونم انجام بدم
  • سست و کپکی شدم و ۱۲ ساعت در روز می‌خوابم
  • همه‌ی ID هایی که توی بلاگر داشتم رو هم نمی‌تونم توشون برم
  • معتاد هم شدم فکر کنم به اینتنرنت دوباره
  • الان با تلفن خونه وصلم و حوصله‌ی غر زدن‌های توی خونه رو ندارم
  • ماشین هم نیست خونه که برم یه جایی برای خودم
  • حوصله‌ی خوندن کتاب رو هم ندارم
  • استخر ولی پایه هستم یکی بیاد دنبالم من رو ببره که عمرا کسی نمی‌ياد
  • کوه رو اصلا حرفش رو نزن
  • بارون اومده من هم که منتظر بهونه واسه افسرگی
  • دید و بازدیدهای لامذهب هم تموم نمی‌شه اگرچه حال هم می‌ده
  • ویکی‌مز رو هم نمی‌ٱونم روش فعلا کار کنم چون هاستم همون‌طور که گفتم جا نداره

دید و بازدید

پنجشنبه،۲/فروردین/۱۳۸۶

رفتیم پیش بابابزرگ و مامان‌بزرگ برای ناهار، آرزوم اینه که یه دوربین فیلم‌برداری دیجیتال داشته باشم که فیلم کوتاهی که می‌خواهم رو بسازم ازشون. شاید دیر بشه. کسی نمی‌تونه ۲ هفته به من قرض بده دوربین فیلم‌برداری دیجیتال؟

خواب موندم

چهارشنبه،۱/فروردین/۱۳۸۶

همیشه تا ۳-۴ صبح بیدارم، هرچی سعی کردم که بیدار خودم رو نگه دارم نتونستن سرم به شدت درد گرفته بود، دیگه خوابیدم بیدار شدم دیدم ساعت ۱۱ صبحه! خیلی بی‌مزه شد تحویل سال برام :(