بایگانی برای دسته‌ی ‘جامعه

ریز مکالمات

یکشنبه،۲۲/مهر/۱۳۸۶

الان حدود ۴۵ دقیقه هستش که من برای دیدن ریز مکالمات خودم در این‌جا دارم با این وب‌گاه مسخره‌ی مخابرات سروکله می‌زنم.  وقتی از بی کیفیت بودن همه‌چیز صحبت می‌کنم در این‌جا (ایران خانه‌‌ی ویران) به دلیل همین چیزهاست. سایت کند و ناکاراست طوری که من در حال دیوانه شدن هستم.

واقعا چرا نباید این چیزها مثل ساعت درست کار کنه که مثلا من برای گرفتن ریز مکالمات نروم از خانه بیرون؟ من این چیزها رو می‌نویسیم چون خیلی‌ها نمی‌نویسند و به این خاطر که اونقدر این چیزها عادی شده و به فراوانی یافت می‌شود که گویا گفتن ندارد و چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است. منتها من می‌»ویسم برای کسانی که کلا به این چیزها عادت کرده‌اند و وقتی هم باهاشون گپی می‌زنی انگار واقعا این چیزها رو نمی‌بینند…

مساله‌ی واقعی این‌جا پایین بودن شدید کیفیت خدمات سازمان‌های دولتی و در رده‌ی دوم خصوصی هستش و این نتیجه‌ی مستقیم سیاست‌گذاری‌های نادرستی هست که انجام شده و نشان‌دهنده‌ی بیکفایتی کسانی است که چرخاننده‌ی اصلی این جریان هستند

این که من یکهو می‌روم به سیاست و فرهنگ مردم گیر می‌دهم از روی ژست روشنفکری گرفتن نیست دقیق به این خاطر هستش که  این چرخ‌ها و دنده‌هاشون روی هم اثر دارند و اون هم اثر مستقیم و روی چیزهای اثر دارند که در زندگی روزمره‌ی خودت احساسشون می‌کنی. بنابراین چیزهای از هم جدایی نیستند و یا از سر شکم‌سیری نیست که بهشون هر از چندگاهی می‌پردازم بلکه از روی درد هستش. تنها تفاوت اینه که من هنوز حس‌گرهام رو از دست ندادم و صد البته به چیز گه عادت نکردم (به طور نسبی)

هنوز هم نیامده است این برگه‌ی نفرین شده‌اش: پول نداری؟ امکانات نداری؟ یا شعور نداری که درستش نمی‌کنی

ای دولت الکترونیک٬ ای فن‌آوری٬ ای اصل ٬۴۴ ای  خدمت به مردم٬ ای بوی گند رایحه‌ی خوش خدمت٬ ای ایرانی وظیفه نشناسی که این درپیت رو درست کردی و تحویل کارفرما دادی (که مخابرات باشه)٬ ای کارفرمای بی‌خرد٬ ای دزد٬ ای نفت ۸۸ دلار٬ ای پالسی ۴۴.۷ ریال نرخ مکالمه٬ ای شبکه‌ی صیهونیستی هوشمند٬ خجالت بکشید٬ من هنوز می‌فهمم و هوش حواسم هست که چه گندی دارید می‌زنید

البته ناگفته نماند که مردم هر حکومت شایسته‌ی همان حکومتند

نوشته شده درباره‌ی ، ، ،
Comments Off

روزهای اختگی

پنجشنبه،۱۹/مهر/۱۳۸۶

روزها می‌روند و گذر می‌کنند و نمی‌آیند و من در بیهودگی مطلق خویش آگاهانه این جمله را هر روز و هر نیمروز و هر شب زمزمه می‌کنم

تلخ است شاد نبودن٬ تلخ است نگران و افسرده بودن و تلخ است با دو چشم خویش فروپاشی اجتماعی ایران را دیدن و دم برنیاوردن و کاری نکردن

اما مگر نه این است که مردم هر حکوت شایسته‌ی همان حکومتند؟ مگر نه این است که در فرهنگ این مردم عدم مشارکت در کارها رخنه کرده است و منفعت طلبی به سرحد خود رسیده است؟ و همگان منتظر کسی یا چیزی به جز خودشان هستند که مشکلاتشان را برای آن‌ها حل کند(امام زمانی یا آمریکایی و یا هرکسی به جز خود آن‌ها) و موجب پیشرفتشان شود؟ مگر نه این است که من تنها یکی از این هفتاد میلیون هستم پس چرا باید باری بیش از توان و سهم خود بر روی دوشم احساس کنم؟

دانشگاه‌ها اخته شده‌اند٬ تولید دانش از نظر کیفی به پایین‌ترین درجه‌ی خود رسیده است٬ تعداد تالیفات کتاب‌های بسیار پاینن آمده است و اکثر کپی و ترجمه است٬ همچنین کسی رغبت استاد شدن در دانشگاه‌ها را ندارد از آنان که چیزی بارشان هست می‌گویم نه آنان که مجبورند به استادی و نان آوری و فراموشی خویشتن

و دانشجویان ک‍پی برداری پروژه‌ها٬ تقلب بر سر آزمون‌ها و حالی به استاد می‌دهی که می‌تواند مالی و حتی جنسی باشد و در نهایت گرفتن نمره‌ای در کارنامه.

این می‌شود لیسانس اگر پسر باشی انگیزه‌ای داری برای آزمون فوق لیانس و اگر دختر باشی زوج خود را احتمالا تا همان دوران ۴ ساله یافته‌ای پس دیگر انگیزه‌ای برای تحصیل نداری چون پیش از آن هم برای خانه نشین نبودن و آزادی‌های نسبی به دانشگاه آمده بودی و….

لاابالی‌گری و مهم نبودن هیچ‌چیز برای نسل سوم کاملا قابل مشاده است: برای آن‌که جامعه‌ای فلج شود کافی است یک نسل از آن سوخته شود و نسل سوخته تنها نسل عذاب کشیده نیست بلکه نسلی است که گرایشی به بهتر شدن و آرمانی شدن اوضاع خویش ندارد٬ نسلی است که به اندازه‌ای حقیر می‌شود تا ارزویی نداشته باشد٬ نسلی تنبل٬ دروغ‌گو و بیهوده نسل سوم نسلی اخته است و ناکارا. یادگرفته است که به جای تلاش برای ترمیم سیستم یا دستگاه در جهت بهبودی با همان شرایط کنار آید و زندگی خویش را درازا دهد (مرگی تدریجی)

برای آن‌که کشوری به فروپاشی رود تنها کافی است که حس‌گرهای نسل موثر آن را خاموش کنی تا نه چیزی ببینند و نه چیزی بشنوند و آن‌‌گاه زمین و ایران‌زمین مال توست

مردم تا سطح نیازهای اولیه‌ی خویش پایین آمده‌اند: بزرگترین آرزوی یک زوج جوان تا شاید ۲۰ سال داشتن خانه و یک خودروی فکستنی است

بالاترین آرزو! و در آمدی در حد ۱ میلیون‌تومان در ماه این ذهن طبقه‌ی متوسط است

اتفاقی که می‌افتد ۸ ساعت کار در ۷ روز هفته و برای برخی اضافه کاری اگر کارمند باشند و آمدن در خانه و استراحت کردن و صبح دوباره رفتن و کار کردن و برگشتن

نه فرصتی برای خواندن چیزی و نه فرصتی برای اندیشیدن آن هم درکشوری که تنها با مدیریت درآمد‌های منابع طبیعی و … هر ایرانی می‌توانست بسیار آسوده خاطر به نیازهای دیگر ذهنی‌اش بپردازد و بدینسان در تنگنا نباشد.

کیفیت به حد شگفت‌آوری پایین است: واین نه در زمینه‌ی تولید کالاست بلکه کیفیت خدمات و کیفیت مدیریت و کیفیت هرگونه برخورد اجتماعی به شدت پاینن است

ایران شده است ملغمه‌ای از سنت‌ و مدرنیته که هر دو با پافشاری بر خوب بودن چیزهایی و بد بودن چیزهای دگر نفس انسان را تنگ کرده‌اند و برای رها شدن از این جریان راهی جز پرورندان نسلی قوی و حساس و آرمان‌گرا نیست

اما برای آن‌که نسلی فروریخته شود کافی است مادرانش اخته شوند نه اخته جسمی و جنسی بلکه اختگی فرهنگی٬ بی‌مسوولیتی در دختران را می‌بینم٬ خوشی‌هایی به نهایت سطحی رنگ مو و کمر باریک و لاغری موضعی و لیفتینگ و ساکشن را می‌بینم٬ مد را به کثیف‌ترین حالت می‌بینم زشت‌ترین مدگرایی تاریخی را می‌بینم و ان چیزی نیست جز معنادار شدن زندگی با قرار گرفتن این قبیل چیزها برایشان کمترین توجه به کودکان و پرورش آن‌ها

اما این‌ها تنها بخشی از دلایل این فروپاشی است٬ ملتی که تاریخش را فراموش کند ناچار به تکرار اشتباهاتش می‌شود و مردمی که تلاشی برای شناخت آن‌چه بر پیشینیانشان گذشته است نمی‌کنند محکوم به خواری هستند و نسلی که برایش سخت است مستند کردن هرچیزی و هرکاری٬ از مستند کردن وقایع تاریخی سیاسی و اجتماعی گرفته تا مستند کردن بخشی از کار تخصصی حرفه‌اش محکوم به بردگی است.

چرا که چیزی که هویت نداشته باشد نامی ندارد و چیزی که نامی نداشته باشد نشانی ندارد و چیزی که نشانی نداشته باشد اهیمتی ندارد و چیزی که اهمیتی نداشته باشد به فراموشی سپرده می‌شود

و آن‌چه به فراموشی سپرده شود بستری را فراهم می‌کند تا خودباوری (عزت نفس) عمومی یک جامعه به سطح پایینی سقوط کند و مقدمه‌ای شود برای پذیرش هرچیزی از همسایه و جای دیگر. فن‌آوری ٬ فرهنگ و … و به سمتی برود که نه تنها از پیشرو بودن بیفتد بلکه یگانه سنگ محک پیشرفتش دیگران باشند و نه خویشتن‌خویش…

نوشته شده درباره‌ی ، ،

برج آزادی تهران

پنجشنبه،۸/شهریور/۱۳۸۶

اگر تازگی‌ها  از میدان آزادی گذر کرده باشی

می‌بینی که دورش رو پیچیده‌اند به میله و آگهی‌های ماکارونی،

و کمی که سربجنبانی کامیون و لودر و بولدوزر می‌بینی که هستند در میدان مستقر

من نگرانم که چه می‌کنند، آن‌جا

این خرابی است یا سازندگی آیا؟

هیچ‌کس نمی‌داند اما و کسی نمی‌پرسد از خود…

برای همین هم چیزی نیست -پارچه‌ای، گیره‌ای، سنگی- که بگوید که به چه کارند این همه انسان در آن‌جا

این بار دندان حرص گشاده‌اند گویا و برق تیزی‌اش تاریکی شب تهران را نورانی کرده گرچه تاریکی ژرف است و نور کم بها!

نگرانم چون یادم نیست سازندگی‌ای چیزی را در این کشور که بهایش کمتر از ویرانی چیزها باشد

من نگرانم از چیزی که توضیح داده نمی‌شود

من از چیزی که پرسیده نمی‌شود بیشتر می‌ترسم

من از خرابی و تجاوز می ترسم و بیزارم

من از خویشتن اما بیشتر از هر چیز می‌ترسم

چند گام جلوتر که می‌روی، اینک خیابان ازدی در آسفالت داغ و میله‌ها چهره‌ای نااشناست… درختان پس کجا رفته‌اند؟ درخت‌ها را که بریدید…

کجا کاشته‌اید…میله‌ها اما

اتوبوس، بنزین، خشکی، آفتاب…

گرم، داغ، زرد

آسفالت‌های قلمبه قلمبه،

ماشین‌ها وحشیانه

می‌روند و می‌آیند

بوق بوق…به کجا چنین شتابان..

سبز، خاکستری اما

میله‌ها

برج سفید شهر خواهد ریخت من می‌دانم

من می‌دانم

برج، خواهد ریخت

برجی که کودک من نخواهد دیدش

برج رو سفید و زیرش آبی با اسانسورهایی که ۳۰ سال…

برجی در میدانی سبز، برج من، برج تو، برج آزادی

برج رهایی …

برج نرم، برج زن اما خواهد رست برج میلاد، برج مرد، برج زور، برج سخت، برجی که حتی یک‌سال…

جایی برای خنده‌ی کودکِ د لتنگِ فردایِ تارِ سختِ جانکاهِ پلشتِ خوارِ خسته‌ی ِ تو نخواهد داشت..

برج زندگی یا برج آزادی آیا

میهمانی بود یا تزویر

و با خود می‌اندیشید

که این خرابی است یا سازندگی آیا؟

نوشته شده درباره‌ی ، ، ،
Comments Off

فلاش تانک توالت فرنگی ایرانی

دوشنبه،۱۵/مرداد/۱۳۸۶

هفته‌ پیش دیدم این توالت فرنگی ما خیلی صدا می‌ده رفتم تفحص کردم دیدم بله شناورش ریت می‌زنه
آقا تا اومدم ببینم که چرا کج شده و چرا صدا می‌ده با یک فشار خیلی کم تلقی شکستش!

حالا تصور کن نصفه شبی اب هستش که داره فواره می‌زنه رفتم شیر و اب بستم خیس خالی اومدم ببینم چیه جریان و چرا شکسته چی شکسته اصلا!

دیدم که این لوله‌ای که به شلنگ وصله بوده پلاستیکی بوده!

رفتم دنبال گرفتن یکی که لوله‌اش پلاستیکی نباشه بالخره پیدا کردم و خریدم، لوله‌اش برنجی بود که امیدوارم دیگه نشکنه واقعا  افسوس می‌خورم که جایی زندگی کنم که اکثر چیزهاش کیفیت لازم رو نداره ولی کسی هم براش مهم نیست

نوشته شده درباره‌ی ،

گذار به دموکراسی

یکشنبه،۱۴/مرداد/۱۳۸۶

من همیشه نسبت به دموکراسی بدبین بوده‌ام م آن را بدترین شیوه‌ی اداره‌ی حکومت می‌دانم و از طرفی دروغی بزرگ به بشریت و هدر دادن انرژی و نیوری انسانی اما با این حال -۳ تا کتاب از این و اون گرفته‌ام که درباره‌ی نظریه‌های دموکراسی و چیستی ان، خواستگاهش و چگونگی گذار به دموکراسی مطالبی بخوانم که بهتر بتوان حرف بزنم یا شاید ذهنم را تغییر هم داد حتی.

با ای حال خطری که من احساس می‌کنم خطر جدی و بزرگی است ما در ایران یا دست کم من به همراه دوستانم هرکز نشده است که درباره‌ی دموکراسی یا هر چیز دیگری به نقطه‌ی یکسانی اشاره کنیم، منظروم دقیا این است که یک واژه را به کار می‌بریم اما مفهومی که آن واژه به آن اشاره دارد کاملا فرق دارد، به قول خودمان ادبیات مشترکی نداریم و این بسیار بد و خطرناک است

این یعنی همان اتفاقی که در مورد رای آری به جمهوری اسلامی افتاد معلوم نیست چند نفر به جمهوری و چند نفر به اسلامی رای دادند، مردم به چیزی رای دادند که نمی‌دانستند به چیزی که تنها کلمه‌ی شاه در آن نبود، کسی نیامد و کسی هم نخواست که بیشتر توضیح داده شود.

من نگرانم از این‌که ما حتی تعریف مشترکی درباره‌ی دموکراسی نداشته باشیم و یک واژه‌ی آرمانی برای خود ساخته باشیم که به محض اشاره کردنش آن مفاهیم که در ذهن من یک چیز است و در ذهن دیگری چیز دیگر هیچگاه با هم یکی نباشند

نوشته شده درباره‌ی ، ، ،

رای منفی یا گزارش تخلف

پنجشنبه،۱۳/اردیبهشت/۱۳۸۶

وقتی داشتم نوشته‌ی نشان دادن رای منفی و کمک کنید تا قوانین را بهتر کنیم در بالاترین را می‌خواندم، به نظرم رسید که چقدر این فکری که خودم همیشه داشتم می‌تواند درست عمل کند؛ من همیشه معتقد بودم که شفاف‌سازی بهترین روش برای مدیریت است، الان در بالاترین رای‌های منفی نشان داده می‌شود، آن‌قدر برای من مسلم بود که باید این کار شود که چون بدیهی بود نمی‌توانستم دلایل خود را مدون بیان کنم.

نوشته‌ی زیر هم با این پیش‌فرض نوشته شده که همه‌ی کاربران با روش پیشنهادی من در تدوین و تصویب قوانین نقش مستقیم داشته‌اند…

دو نظریه وجود دارد: رای منفی با کارکرد گزارش تخلف، رای منفی با کارکرد مخالفت با نوشته

الف) رای منفی با کارکرد گزارش تخلف

اما چیزی که باعث شده است نشان دادن رای‌های منفی خود مشکل‌ساز باشد همان دلیل است که موجب اعتراض من به تازگی در بالاترین شده است، یعنی درگیر نبودن افراد به صورت مستقیم در فرآیند تدوین و تصویب قوانین و شفاف نبودن قوانین موجود که باعث می‌شود هر کسی برداشت خاص خود را از قانون داشته باشد. برای نمونه:

اگر از لینکی خوشتان آمد به آن رای مثبت بدهید. اگر لینکی برخلاف قوانین بالاترین پست شده(مثلا تجاری است) یا لینک چرندی است به آن رای منفی بدهید.
اما اگر با نظر ارایه شده در مطلب لینک مخالفید بهتر است رای ندهید.

همانطور که می‌بینید«چرند» بودن می‌تواند به گونه‌های مختلف تعبیر شود. فکر می‌کنید آیا بجای کلمه «چرند» تعبیرهای روشنتری می‌شود گذاشت

و این باعث می‌شود که رضا چنین استدلال کند:

من چون از نزدیک سیستم کار کردن ابطحی و مدل مدیریت دوستان و فامیل اش رو دیدم که با تهدید و ارعاب با مخالفین اش برخورد می کنه و به هر نحوی که بتوانند رانت می خورند (برای نمونه از دولت وام می گرفتند برای خرید و کشاورزی زمینهای کشاورزی اطراف بهشت زهرا. سپس انها را رو تغییر کاربری می دادند برای ساختمان سازی) در نتیجه هر جا ببینیم پستی از ابطحی طرفداری کرده باشه منفی میدم. این کار من هم خلاف قوانین بالاترین نیست

مورد دیگر روزنه داشتن قانون کنونی است به طور مثال دلایلی که یک کاربر می‌تواند به یک پیوند رای منفی بدهد، زمینه‌ساز تعابیر متفاوت و باز گذاشتن میدان برای اعمال سلیقه‌ی کاربران و احیانا برخوردهای شخصی با یکدیگر باشد

خوب به این لینک و کاربرانی که رای منفی داده‌اند و دلایلشان نگاه کنید!: ثبت نام در «صبحانه» باز شده است

گزینه‌هایی که در حال حاضر برای دادن رای منفی مجاز است به صورت زیر است:

  • وقت تلف کنی: این گزینه خوشبختانه حذف شده است اما یکی از گزینه‌هایی بود که سلیقه‌ی کاربر را به جای اعمال قانون درگیر می‌کرد
  • خبر غیر واقعی: این گزینه‌ی خوبی است اگر باز تعریفش مشخص شود که گویا کاربران توجیه نشده‌اند هنوز به همان دلیل ضعفی که گفته‌ام:
  • این پیوند را ببینید و به رای‌های منفی و دلایلش نگاه کنید که چگونگی برداشت کاربران را از خبر واقعی بهتر بدانید!:

تناقض کلیدی در افکار اکبر گنجی

  • ممکن است یک خبر با تحلیل‌های متفاوتی از چند خبرگزاری عنوان شود و همچنین چندین وب‌نامه (وب‌لاگ) درباره‌اش چیزی بنویسند، حتی در حد یک جمله و در چنین موردی پیوند تکراری مصداق ندارد.
    • اگر هم منظور لینک تکراری است که خود سیستم آن‌را تشخیص می‌دهد
    • تعدد لینک خودش چیز مهمی است و نشان‌دهنده‌ی این است که این موضوع در این بازه‌ی زمانی برای بسیاری در فضای سایبر مهم و مورد توجه است
    • اگر موضوع حساس بر انگیز باشد ممکن است بسیاری از منابع اصلی در همان لحظه یا بعدها فیلتر شوند و در این صورت حتی کپی عین عبارات در دراز مدت بسیار مفید است

بنابراین این گزینه، خوب نیست چرا که اگر موضوعی برای کاربرانی تکراری باشد تنها با ندادن رای، می‌توانند از اهمیتش کم کنند

این دو پیوند را نگاه کنید:

آگهی‌های ضدایرانی، ایران خطرناک است، آن را بیشتر تحریم کنید: آگهی ضد ایران شورای روابط خارجی آمریکا آگهی‌های ضدایرانی

در پیوند اول به سایت دیگری ویدئو را فرستاده شده که فیلتر است و پیوند دوم به سایتی دیگر که آن هم فیلتر است، این ویدئو rare resource قلمداد می‌شود اما پیوند دوم به دلایل گفته شده حذف شده است

  • توهین آمیز: این هم از همان گزینه‌ةایی است که بسیار قابل برداشت و قابل تعبیر است و خیلی شخصی است؛ توهین به چه کسی منظور است؟ توهین به من کاربر؟ یا به شخص سومی دیگر؟ یا این‌که محتوای نوشته حکایت از کاری می‌کند که کار توهین آمیزی است؟

مثلا برخورد نیروی انتظامی با بدحجابان به نظر من کاری توهین آمیز است اما آیا باید به پیوندی که حاوی چنین خبری است منفی بدهم؟ با مثبت؟ با این تعریف باید منفی بدهم اگر منفی داده شد خبر و نوشته شانسش برای در معرض دید قرار گرفتن کاربران دیگر کم می‌شود، اگر هم مثبت دهم که توهین آمیز داستانش چه می‌شود

اگر توهین به شخص سومی است، بسیار خوب نباید به آن نوشته رای داد و با نوشتن نظر خود نویسنده و فرستنده‌ی پیوند را آگاه کرد.

اگر هم توهین مستقیم به من کاربر است که دوباره نباید به آن رای داد و با نوشتن نظر آن‌را توهین آمیز قلمداد کرد

  • تیتر یا توضیح نامناسب: این هم شفاف نیست و سلیقه‌ایست و میدان می‌دهد برای نشان دادن دشمنی و بسیاری از این کاربران با استناد به این‌که این نوشته توضیحش نا مناسب است به آن رای منفی می‌دهند در صورتی‌که دلیل اصلیشان دشمنی دیرینه‌ایست که با نویسنده‌ی مطلب دارند! در صورتیکه اگر با آن نوشته موافق نیستید خوب رای ندهید و زیرش هم نظر بنویسید. گاهی هم پیش آمده که شخصی مطلبی را عینا نقل قول کرده اما به آن رای منفی داده‌اند در صورتیکه از مسئولیتی متوجه نقل قول کننده‌ی مطلب نیست و این قانون خواستگاهش این بوده که با نوشتن عنوان و توضیح نامناسب جذابیت الکی برای پیوند درست نشود که می‌بینید با چه برداشت‌هایی این قانون اشتباه شده و از آن سواستفاده می‌شود.
  • نقض کپی رایت: این گزینه‌ی خوبی است به شرطی که همه بدانند کپی رایت چیست که نمی‌دانند، به طور مثال وب‌نامه‌ای یا وب‌سایتی که خود تولید کننده‌ی خبر و محتواست بازنشر الکترونیکی نوشته‌اش را مجاز اعلام کرده و مشکلی با این کار ندارد، شخصی در وب‌نامه یا وب‌سایتش آن نوشته را بازنشر می‌دهد و پیوند نوشته‌ی خود را در بالاترین می‌فرستد که از نظر قانونی هیچ مشکلی ندارد اما کاربران به آن رای منفی می‌دهند چرا که کپی رایت را رعایت نکرده است! اصلا نوشته کپی رایت نداشته که بخواهد نقض شود اما…

بنابراین من رای منفی را به ۴ گزینه محدود می‌کنم: خبر غیر واقعی، تیتر نامناسب (با توضیحات شفاف و مصداق‌های روشن)، نقض کپی‌رایت (به معنای واقعی آن نه تغییر کارکردش برای مطالب اصطلاحا زرد!)، پیوند پورنو (اگر قانونش تصویب شود)
بنابراین به صورت خلاصه ۳ دلیل زیر باعث شده است که رای منفی در بالاترین کارکردهای متفاوتی پیدا کند:

۱) شفاف نبودن قانون‌های موجود برای دادن رای (منفی، مثبت، خنثی)
۲) عدم مشارکت مستقیم کاربران در تدوین و تصویب قوانین
۳) عدم وجود قانونی برای نظارت و کنترل و تنبیه کاربرانی که دلایلشان برای دادن رای منفی، کافی نبوده و غیر قانونی عمل کرد‌ه‌اند

وجود رای منفی یک نعمت است اگر:

۱) شفاف نبودن قانون‌های موجود برای دادن رای (منفی، مثبت، خنثی)

همه بدانند که رای منفی برای چیست؟ رای منفی در واقع تفویض اختیار به همه‌ی کاربران در کنترل پیوندهایی است که خلاف قوانین مصوب در بالاترین است. چرا که واضح است، یک تیم نمی‌تواند نظارت و کنترل کافی بر همه‌ی پیوندها داشته باشد و باید به کاربران این کار تفویض شود، روشن‌تر بگویم دادن رای منفی نباید سلیقه‌ای باشد چرا که رای منفی دادن گزارش تخلف یک پیوند از سوی کاربر به مدیر سایت است. برای همین هم هست که دادن رای منفی دلیل می‌خواهد. به صورت خلاصه روش به کارگیری رای‌ها به صورت زیر است:

رای مثبت: اگر از مطلب پیوندی خوشم آمد رای مثبت می‌دهم
رای خنثی: اگر از مطلبی خوشم نیامد رای نمی‌دهم
رای منفی: تنها در صورتی‌که پیوند مورد نظر بر خلاف قوانین مصوب بود، آن‌را با دادن رای منفی به مدیران گزارش می‌دهم.

۲) عدم مشارکت کاربران باعث می‌شود که اولا قانون موجود پخته نباشد و دوم آن‌که کاربران قدیمی در نتوانند قوانین موجود را به کاربران تازه وارد عملا منتقل کنند و سوم آن‌که چون قانون موجود بر اساس نظر اکثریت تصویب یا تدوین نشده از ضمانت اجرایی کامل نیز برخوردار نخواهد بود

۳) با تعریف بالا از رای‌های مثبت منفی و خنثی، باید ترتیبی اتخاذ شود که رای دهند مسئول رای منفی (گزارش تخلف) خود باشند و در صورتیکه رای منفی بی دلیل و غیر قابل قبول بر اساس قوانین مصوب داده شده باشد باید با کاربر خاطی برخورد شود، برخورد باید درجات مختلفی داشته باشد، هر کاربر باید پرونده‌ای از عملیات داشته باشد که تاریخچه‌ی تخلفاتش در آن ثبت شود و به سادگی در دسترس باشد. درجات مختلف برخورد می‌تواند تذکر همراه با بازگرداندن رای منفی وی به پیوند، بازداشت موقت به مدت ۲۴ ساعت که در آن حق رای دادن نداشته باشد، بازداشت ۴۸ ساعته و محروم بودن از فرستادن پیوند و دادن رای، بازداشت ۷۲ ساعته و محروم شدن از فرستادن پیوند، رای دادن و نظر دادن باشد رویه‌ی مجازات نباید منجر به سرخوردگی یا ایجاد انگیزه برای خراب‌کاری بیشتر کاربر خاطی باشد. که در این‌صورت نتایج معکوسی به دنبال خواهد داشت

ب) رای منفی با کارکرد مخالفت با نوشته

که بعدا می‌نویسم

چند کلمه حرف حساب

شنبه،۸/اردیبهشت/۱۳۸۶

کی می‌گه که حرف حساب جواب نداره؟ این همه حرف حساب رو یک‌جا پخته و تر و تمیز نوشتن و با لحن مناسب ارایه دادن یک هنره من به شخصه از این نوشته‌ی خردمندانه لذت بردم و این‌ها تعارف نیست چون من اهل تعارف نیستم از چیزی خوشم بیاید می‌گویم و بدم بیاید نقدش می‌کنم :) پیشنهادهای تو عمق نظرات من را نشانه گرفته و به اصل موضوع پرداخته حرف حساب گرامی من چون براساس تصمیمی که گرفته‌ام نمی‌توانم در موضوعات و بحث‌ها از این پس شرکت کنم و هم به دلایل منطقی، دیگر نمی‌توانم در بالاترین باشم چون قوانینش برایم روشن نیست و با برخی از آن‌ها مشکل دارم و نباید از بالاترین به عنوان یک کاربر استفاده کنم بنابراین چیزی که می‌خواستم انجام دهم پاسخ نوشته‌هایت در مورد من بود:

مورد جالب دیگه اینکه اگه دقت کرده باشی مزدک که پیشنهاد های مختلفش رو تمام جاها می شد دید و بقول تو در وبلاگش ننوشت ناراضی بود. فکر می کنی چرا؟

من هم توی بخش پیشنهادهای بالاترین و هم توی وب‌نامه‌ام پیشنهادهایم رو نوشتم: چند پیشنهاد برای بهتر شدن بالاترین و دعوت بالاترین به تعاملی شدن بیشتر در بخش پیشنهادها و پاسخ به دیدگاه‌های آن و چند دفعه هم اتفاقی توی کامنت‌ها همون‌جا چیزی به ذهنم رسید که نوشتم، اما چیزی که ناراضی‌ام کرد در مورد این بخش کافی نبودن امکانات نرم‌افزاری بود که اتفاقا همین هم جز پیشنهاداتم بود مثلا اینکه امکان رای دادن به هر پیشنهاد باشه که هم از پیشنهادهای تکراری جلوگیری بشه هم این‌که ۵ تا پیشنهاد برتر که توسط خود کاربران برگزیده شده، مستقیم در دستور کار تیم گسترش بالاترین قرار بگیره بدون حرف و حدیث و تایید. همجنین امکان بحث کردن و نظر دادن به صورت مفصل برای هر پیشنهاد باشد.
شما خودت چه چیزی باعث شد که توی بخش پیشنهادات ننویسی این مطلب رو؟ من یقین می‌دونم به این دلیل که می‌خواستی روی نظراتت بحث بشه و رای بقیه رو هم بدونی خوب، حالا توی بخش پیشنهادات بالاترین چی نوشته؟
به دیگران جواب ندهید و بحث نکنید (دست به سینه بنشینید تا آقا معلم بیاد :) ) من مثال هم زدم و مثال موفقی هم زدم مقایسه کردم وردپرس رو با جوملا در صورتیکه چیزی که الان برای سیستم بالاترین هست فقط یک‌جور باگ ریپورتر هست گزارش خطا نه دادن پیشنهاد.

اون موقع من فکر کردم که خوب سرشون شلوغه و زیاد گیر ندم و راهی که به ذهنم رسید کاری بود که الان شما کردید، توی وب‌نامه‌ام نظرات رو می‌نوشتم و توی بخش پیشنهادات هم کپی می کردم و هم لینک نوشته رو! که هم بقیه پیشنهادها رو ببینند و هم اگر بحثی خواست بشه بیایند تو وب‌نامه‌ی من، که قانون بالاترین رعایت بشه، حالا چرا از وب‌نامه خودم لینک نفرستادم یا کم فرستادم به بالاترین، چون‌که اگر چه قانون صریحی وجود نداره ولی روح حاکم بر بالاترین این طوریه که هرکی از وب‌نامه یا وب‌سایت خودش لینکی داد درپیته و داره برای خودش تبلیغ می‌کنه!

بالاترین جای تبلیغ شما نیست.

بنابراین برای خودم هرباری که من یک مطلبی از وب‌نامه یا سایت خودم می‌فرستادم، زهرمار می‌شد و معذب بودم.

همونطور که گفتم فکر می‌کردم که اون موقع نباید گیر داد و به مرور درست می‌شه هرچند چون خودم تو کار develop هستم با خودم فکر می‌کردم که بابا این که کار عجیبی نیست کافیه که عین اسکریپت فرستادن لینک رو با کمی دست‌کاری برای اون قسمت گذاشت و انرژی خاصی نمی‌بره خاصه ان‌که مهدی و عزیز و تیم بالاترین از من با سوادتر هم هستند. و اگر هم نه این همه فوروم و سیستم voting هستش. اما جریان پریشب و جوابی که گرفتم از مهدی یکدفعه دلیل کم توجهی به گسترش بخش پیشنهادها و … رو برام معنی‌دار کرد یک جای دیگه توی همون شب بتا از ناظران منصوب شده‌ی بالاترین نوشته بود بالاترین جای بحث نیست، لینک بگذارید و رای بدهید. جای دیگری در همان شب در اولین نظرها پرهام یکی از کسانی که اعتبارش خیلی زیاده به نقدی که شده بود صریح نوشت لوس بازی بسه! و هی پشت سرهم منفی دادند و اگر من همون لحظه به اون لینک مثبت نداده بودم همون‌جا در نطفه خفه می‌شد لینک! من یکدفعه یک زنگ خطر احساس کردم با خودم گفتم پادشاه خوب بسیار خوب است اما اگر همه‌ی اختیارات را نهایتا پادشاه داشته باشد، و از قضای روزگار پادشاهی بد نصیب جامعه شود، فتحه‌ی آن کشور را باید خواند کشوری (جامعه‌ای) که مردمش آن‌را ساخته‌اند و حق حاکمیت برای همه‌ی ان‌ها محفوظ است.

احساس تعلقم شکست و نا امید شدم به خصوص که من در جامعه‌ای زندگی می‌کنم که در آن ترس از واگذاری و سپردن تصمیم‌گیری به مردم یک تابوست و من آن‌را در بالاترین با تمام تلاشی که می‌کردم که نادیده‌اش بگیرم آن‌شب احساس کردم. اما بر اساس تجاربم خواستم که یک تنه به قاضی نرفته باشم و به خودم گفتم که ممکن است تصمیمی هیجانی گرفته باشم بهتر است که نظرات دیگران را هم بشنوی چرا که همه چیز را همگان دانند و چنین کردم و خلاصه‌ای از مطالب را سریع جمع کرده و در وب‌نامه با عنوان حدانگهدار بالاترین نوشتم و در بالاترین فرستادم.

روز بعد دوباره نوشته‌هایم را مرور کردم و ردپایی از حرکت احساسی و تصمیمی هیجانی و واکنشی از خودم ندیدم، اما دیدم که در پاسخ نقد من نوشته‌هایی واکنشی ایجاد شد:

به نظرم دارید بی خودی انرژی خودتون رو تلف می‌کنید و گرد و خاک به پا می‌کنید. روی سخنم با دوستانم امیر و مزدک و آشپرباشی است بیشتر.

و بنده به مغلطه کردن متهم شدم در صورتی‌که با آن‌که فضا، توان و بهانه‌ی حتی اتهام به بالاترین را داشتم چنین کاری نکردم اما:

کی گفته قوانین بالاترین تغییر ناپذیره؟ کی گفته کاربرها در تعیین قوانین نقشی ندارند؟ چرا مغلطه می‌کنید.

تنها نگاهی به نوشته‌ی مهدی در همان شب کافی است که عزیز گرامی پاسخ دو سوال خود را گرفته باشد:

این تصور انتزاعی که بعضی ها دارند که دموکراسی یعنی فقط رای دادن غلط است. دموکراسی به چهارچوب و ضوابط نیاز دارد. بالاترین در این حد دموکراسی است که لینکها براساس رای شما به صفحه اول می روند.

اینجا بگویم بالاترین یک کشور دموکراتیک نیست(یعنی مقایسه اش با یک کشور اشتباه است). در یک کشور همه افراد حق مالکیت بر آن کشور دارند و برای قوانین آن و برای انتخاب حاکمان رای می دهند. در بالاترین قوانین بوسیله تیم بالاترین تعیین می شوند

و وعده‌ای بدون زمان داده می‌شود:

شاید یک روزی برسد که آنقدر از نظر فنی نیرو و وقت داشته باشیم که مکانیزم برای برای گذاشته شدن قوانین بالاترین را نیز درست کنیم. ولی تا زمانی که آنروز برسد بالاترین تنها در حد رای دادن به لینکها دموکراتیک است و لینکها هم باید مطابق با قوانین بالاترین باشند.

مزدک جان؛ بالاترین یک کشور نیست. دموکراتیک هست تنها به معنی بالا. قیاس با کشور اشتباه است

همانطور که گفتم بالاترین را با کشور نمی توانید مقایسه کنید. بالاترین کشور نیست. بالاترین یک وبسایت است.

حالا نوبت من است که از عزیز بپرسم که چه کسی مغلطه می‌کند؟ کدام یک از سخنان صادقانه‌ی مهدی شفاف نیست و قابل تعبیر است؟

و در واقع علاوه بر این سخنان سوگیری و عملکرد بالاترین نیز آن‌را تایید می‌کند واگر چیزی جز این نیست می توان در مواضع بالاترین نسبت به درنظرگرفتن تغییرات پیشنهادی کاربران از جمله پیشنهادهای زیر، نمود واقعی دموکراسی حداکثری و پایان بخشیدن به بدفهمی (سو تفاهم) احتمالی را شاهد بود

۱) انتخاب مدیران بالاترین بر اساس رای متناسب کاربران و به صورت دوره‌ای و نه پادشاهی! صورت بپذیرد
۲) بخش پیشنهادات از حالت تک‌سویی به حالت تعاملی تبدیل شود و در آن ?میزان رای ملت باشد!? نه اینکه شما بنویسید ما می‌خوانیم و اگر موافق بودیم اجرایش می‌کنیم و اگر هم مخالف بودیم اجرایش نمی‌کنیم و مهم نیست که نظر چند نفر و در خواست چنیدن نفر چه باشد (شورای نگهبان برایم تداعی می‌شود این چند روزه)
۳) فرآیند تدوین و تصویب قوانین از نخستین بند تا بند پایانی آن باید با رای‌گیری و نظر کاربران (اعضای جامعه‌ی مجازی) باشد بدون واسطه و مستقیم و بر اساس خرد جمعی، همچنین قوانین باید بر اساس مدل برد - برد (Win - Ein) طراحی شود که هر دو سر ماجرا، کاربر و بنیانگذارو گرداننده احساس باخت نکنند. و بر اساس مکانیزم گفته شده پیاده سازی شود. این گفته که
به نظر شما هر کجای قوانین ایراد دارد در قسمت پیشنهاد ها یا با ایمیل مطرح کنید تا بهش رسیدگی بشه. اگر چه بسیار مثبت است اما به هیچ عنوان کافی نیست! چرا که غیر مستقیم به ما می‌گوید قوانین را ما تایید می‌کنیم حتی اگر نظر اکثریت این نباشد. استدلال من بر روی دموکراتیک بودن و در معنی بهتری آریستوکراسیک بودن فرایند تصویب قوانین نقش آشکار کاربران در اعتبار چنین سایتی است پیش از این هم گفته بودم که اگر این سایت یک موتور جست‌وجو بود اگر خدمات دهنده‌ی ایمیل بود اگر هر چیزی بود که در آن کمترین نقش را کاربران برای مطرح شدن سایت داشتند و زحمت اکثریت کاربران به اندازه‌ی ۵۰٪ تلاش‌های بنیان‌گذاران سایت نبود چنین چیزی را مطره نکرده و عنوان کردنش را نیز غیر منطقی می‌دانستم.
بنابراین فرآیند تصویب با صورت کاملا مشخص بدون حق وتو و به صورت دموکراتیک باید باشد واز طرفی باید امکان بازبینی همیشگی با ظوابطی خاص در همان قانون نیز گنجانده شود (در گفت‌وگو ونقد همیشه باز است، قوانین وحی منزل نیست، ایه‌ی خدا نیست قران نیست و هیچ‌کس نیز پیامبر نیست) و اگر چنین شود اجرایی شدن قانون و هزینه‌ی اجرای قانون مصوب اکثریت در این جامعه تضمی می‌شود و همه ناظر یکدیگر می‌شوند و نیاز به صرف انرژی عجیبی برای کنترل نیست. مشارکت همه در بالاترین سطه ممکنه بوده و حس تعلق روز به روز بیشتر خواهد شد.
تبصره: تمامی حقوق مادی برای همیشه برای بنیانگذاران بالاترین بدون قید و شرط به عنوان سپاسگزاری همیشگی محفوط خواهد بود و کاربران تنها قوانینی که این مورد را زیر سوال نبرد تدوین و تصویب می‌کنند
مورد سه باید به وضوح به صورت نرم‌افزاری اجرا و پیاده‌سازی شود.
۴) قوانین پس از تصویب، بسیار واضح و روشن با بیان مصداق‌ها و آوردن مثال‌های آشکار باید همواره در دسترس کاربران باشد و به عنوان سند داوری به کار گرفته شود، قوانین به گونه‌ای باید باشند که کمترین برداشت ممکن از ان صورت گیرد، شفاف و دقیق
۵) انتقاد و دادن پیشنهاد به عنوان کاری ارزشمند در روح و کالبد جامعه‌ی بالاترین دمیده شود به صراحت می‌گویم که سپاسگزاری و تمجید، کم‌ترین کار و سوال برانگیزترین رفتار یک عضو جامعه‌ی مردم سالار است و نقد سخت‌ترین و چالش براگیزترین آن‌. جامعه‌ای که در ان تعداد چاپلوسانش بیشتر از دلسوزانش باشد، محیطی که در آن نقد پر هزینه باشد و فرهنگ حاکم بر آن بر پایه‌ی خفه کردن صدای مخالف باشد و سر آخر جایی که حساس بودن و سخت‌گیر بودن و نکته سنج بودن ارزشش ناچیز و کم اهمیت باشد و در برابر، بی‌خیالی، سخت نگرفتن، عدم پذیرش مسئولیت، تلاش برای خاتمه دادن بحث اگر چه حتی به جایی نرسیده باشد!، ارزشمند جلوه داده شود، محکوم به فناست، و من از چنین فرهنگی، همچون میهنی که در آن زندگی می‌کنم از آن گریزان و نگرانم.
انجام شدن موارد فوق پاسخ این پرسش را می‌دهد که آیا واقعا بالاترین جامعه‌ای دموکرات است؟ یا کاربران بالاترین حکم کارمندانی را دارند که در سود معنوی و (نه مادی) آن جایگاهی ندارند و شهروند درجه‌ی دو حساب می‌شوند. آیا در بالاترین برخی از برخی دیگر بالاترند؟ چرا در بالاترین نقدی منصفانه واکنش‌های تندی با زدن برچسب‌هایی همچون: اتهام به مغلطه، لوس بازی، به پا کردن گرد و خاک، وقت تلف کردن، مسخره‌بازی، عدم تحمل، قدر نشناسی، براندازی، توطئه، آشوب، نق زدن، شلوغ‌بازی ، جنجال آفرینی ، جوسازی و … را در بر دارد؟ آیا این رفتار، نشنیدن صدای یک منتقد نیست؟ و دموکراسی حداکثری با چنین فضایی چگونه تعبیر می‌شود؟ و پیش‌نیازهای پایداری مردم‌سالاری چیست؟

بازتاب رخداد بالا در بالاترین:

عکس منتشر نشده از گردهمایی اعتراض‌آمیز به آب‌گیری سد سیوند

سه شنبه،۴/اردیبهشت/۱۳۸۶

این عکس را حدود ساعت ۱۰:۵۰ شنبه، ۱۳۸۶/۲/۱ گرفته‌ام، معترضین در حال خواند سرود ای ایران هستند، روبروی سازمان میراث فرهنگی کشور و در اعتراض به آب‌گیری سد سیوند گرد هم آمده‌اند بقیه‌ی عکس‌ها خوب نشده بود برای همین نگذاشتمشون

این زمان از زمان شاه بهتر است

سه شنبه،۴/اردیبهشت/۱۳۸۶

امروز سر صحبت با مادرم سر جریان گیرهای پلیس به دختران بد حجاب باز شد، بحث به این‌جا کشید که در کل روزکار الان خخیلی بهتر از دوران شاه هست و شخصا خودش این دوران را بیشتر ترجیح می‌دهد

گزارش گردهمایی شنبه ساعت ۱۰ صبح در اعتراض به آب‌گیری سد سیوند

شنبه،۱/اردیبهشت/۱۳۸۶

خوب همون‌طور که دیشب نوشتم، تصمیم گرفتم که توی این گردهمایی شرکت کنم، با بچه‌ها ساعت ۱۰:۲۰ دقیقه جلوی سازمان میراث فرهنگی کشور، بودیم حدود ۵۰ -۶۰ نفر بودند که ما رسیدیم، به همراه پارچه‌های نوشته شده و شعارهایی که روی کاغذهای A۴ نوشته شده بود، نماینده‌ی گروه دفاع از پاسارگاد بیانیه‌ی گروه خودش را خواند، بعد سرود ای ایران چند بار خونده شد و ترانه‌ی یار دبستانی! که من نمی‌دونم مناسبتش چی بود اون‌جا. بعد از اون بیانیه‌ی تحکیم وحدت خوانده شد. من چند تا عکس گرفتم و صدا هم ضبط کرده‌ام که آماده شد می‌گذارمشون این‌جا.

خلاصه جمعیت بیشتر شد و رسید حدودا به ۲۰۰ نفر، نیروی انتظامی هم سر رسید ولی کاری نداشت کلا ۴-۵ نفرشون رو ما دیدیم. البته با بی‌سیم.

من از بیانیه‌ی گروه انجمن مدافعان پاسارگاد خیلی خوشم اومد و اگر بشه قصد دارم باهاشون همکاری کنم نه هوچی‌گر بودند مثل تحکیم وحدتی‌ها و نه اینکه حرف‌هاشون نامربوط بود. من باز هم می‌گم که باید رفت جلوی یونسکو و مجلس و میراث فرهنگی فایده‌ای نداره.

این تحکیم وحدتی‌ها به نظرم بخش مثبت کارشون رو با شعارهای نیمه سیاسی خراب کردند و همچنین شمول بیانیه به خاطر اینکه همه‌ی معترضین رو دانشجو خواند از دست داد.

چند تا تذکر به این تحکیم وحدتی‌ها:

  1. هرجا که شلوغ می‌شه لزوما به این معنی نیست که شما هم پاشید بیاید و آسمون رو به ریسمون ببافید
  2. معمولا رسمه که وقتی می‌خوان بیانیه‌ای رو بخونند از طرف جمع و یا گروه حتما باید محتوای بیانیه به امضای حاضرین برسه و اکثرا خبر داشته باشند از مفادش یا از قبل تو سایتی یا جایی گذاشته باشند آن را!
  3. معترضین اون‌جا همه دانشجو نبودند و از قشرهای مختلفی بودند
  4. این تجمع اولین تجمع اعتراض‌آمیز نبود! که شما اینگونه اعلام کردید پیش از حضور شما نیز ۳ تجمع دیگر تشکیل شده بود! البته این اولین حضور شما در این تجمع بود و احتمالا از ۳ تای دیگر خبر نداشتید
  5. عزیزمن، هر تجمعی و هر اعتراضی لزوما سیاسی نیست! می‌فهمید این رو؟ این تجمع مدنی و فرهنگی بود. چرا تاکیدم روی اینه به خاطر این‌که بهونه‌ای برای اقدامات امنیتی و برخوردهای نیروی انتظامی پیش نیاید خیلی ساده! چرا تصمیم دارید حساسیت که هر اعتراضی را با به کار بردن شعارهای نابخردانه بالا ببرید. در صورتی‌که اثر بخشی‌اش نیز کمتر است؟
  6. شعارهای متناسب با موضوع چیزی است که کمبودش احساس می‌شد

گردهمایی حدودا در ساعت ۱۱ ۱۳ پایان یافت

پ.ن.

از ۳۰۰ تا ۳۰ وند! تیشه به ریشه زدن

شنبه،۱/اردیبهشت/۱۳۸۶

تیشه به ریشه زدن عمیق‌تر و دردناک‌تر از هر هجومی است، بدتر از هر توهینی است . یک اقدام ناجوان‌مردانه بر ضد مردم، فرهنگ، تاریخ و گذشته‌شان است. نخستین گام اعتراض است اما موثرترین نیست.

سد سیوند آب‌گیری شد زیاد هم بعید نبود که آب‌گیری بشود مرحله مطالعاتی سدسیوند ۳۵ سال قبل در سال ۱۹۷۰ میلادی توسط مشاور آمریكایی انجام شده و بعد از انقلاب نیز قرارداد انجام ادامه مطالعات با مشاور ایرانی منعقد گردید اما به دلایل مختلف از جمله كمبود اعتبارات لازم و پیچیدگی های فنی، اجرای سد به درازا كشیده و بالاخره عملیات احداث تونل انحرافی سد از سال ۱۳۷۱ آغاز شد.(روزنامه‌ی ایران) در زمان هاشمی رفسنجانی کلید خورد و در زمان خاتمی اجرا شد و در زمان احمدی‌نژاد بهره‌برداری گردید. به گفته‌ی خود سازمان میراث فرهنگی کشور البته این نخستین بار نیست !

چیزی که لازمه بگم این هستش که آرامگاه کوروش زیاد در خطر نیست بلکه تنگه‌ی بلاغی هست که ۱۲۹ اثر تاریخی در خودش داره و با این عمل تخریب می‌شه

مجبورم چندتا نقل قول بیارم از کارشناسان:(به نقل از آفتاب.آی‌آر)

محمدحسن طالبیان مدیر بنیاد پژوهشی پارسه - پاسارگاد: كار ژئوفیزیك در ۵۰ هكتار از محوطه های تخت جمشید و پاسارگاد نشاندهنده باغ ها و ساختارهای گسترده ای همچون شبكه آبیاری بسیار كهن در این منطقه است.

مسعود آذرنوش رئیس پژوهشكده باستان شناسی: نحوه تعامل ما میان این ۲ واقعیت یعنی نیاز به كنترل آب سطح الارضی از یك سو و ضرورت حفظ میراث فرهنگی جامعه كهن ایران از سوی دیگر، میزان درایت ما را در فراهم ساختن پاسخ های هماهنگ با جمیع وجوه توسعه پایدار آشكار می سازد.

طه هاشمی رئیس پژوهشگاه میراث فرهنگی و گردشگری: موضوع سد سیوند ۲ تابلوی زشت و زیبا داشت. تابلوی زشت آن این بود كه در یك پروژه بزرگ و در زیستگاهی كه حتی افراد غیرمتخصص هم می توانند وجود آثار گرانبها در آن را حدس بزنند، مطالعه ای صورت نگرفت و تازه با شروع آبگیری سد معلوم شد چه اطلاعات و آثاری از میان خواهد رفت.

محمدتقی عطایی، عضو پژوهشكده باستان شناسی: آرامگاه كورش نزدیكترین اثر از مجموعه پاسارگاد به دره بلاغی است كه فاصله آرامگاه تا ابتدای تنگه به خط مستقیم ۲‎/۵ كیلومتر و فاصله آن تا ابتدای دریاچه سد حدود ۵ كیلومتر است. بنابراین گرچه به طور مستقیم خطری از جانب دریاچه سد متوجه پاسارگاد نیست، اما فقط تأثیرات با واسطه ای بر مجموعه خواهد داشت. به عنوان مثال در حال حاضر عمق آب های زیرزمینی در پاسارگاد كم است، قطعاً با احداث سد این عمق كاهش خواهد یافت.نكته دیگر آنكه در بیشتر مواقع جریان باد از سمت دره و كوهستان به سمت پاسارگاد برقرار است. با وجود دریاچه ای در آنجا این باد رطوبت دره و دریاچه را به پاسارگاد منتقل خواهد كرد. با افزایش میزان رطوبت سطح الارضی و تحت الارضی بر میزان رشد گلسنگ ها كه یكی از عوامل فرسایش سازه های سنگی است، افزوده خواهد شد

مدیرعامل آب منطقه ای فارس، بوشهر و كهگیلویه وبویراحمد: سد سیوند در منطقه پاسارگاد و دشت مرغاب در حال احداث است كه با راه اندازی آن تعدادی از آثار باستانی موجود در محل در صورت عدم انتقال از منطقه به زیر آب خواهد رفت اما بخشی از آثار ارزشمند مانند جاده معروف شاهی و كانال دختربر از هرگونه آسیب دور خواهد ماند.

کاری که باید کرد اعتراض به سبک مدنی و غیرسیاسی و نمادین هستش، من فردا به دعوت کمیته ی دانشجویی دفاع از پاسارگاد برای اعتراض به آب‌گیری سد سیوند به میراث فرهنگی ساعت ۱۰ صبح جلوی میراث فرهنگی می‌روم، اگرچه اعتراضات پیشین کارساز نبوده ولی این بار می‌خواهم به سهم خود اعتراض کنم. اگر آدرس را نمی‌دانید این‌جا را ببینید البته من خود نقشه روهم این زیر گذاشتم:

محل تجمع برای اعتراض به اب‌گیری سد سیوند

آن‌چه مهم است در این مبارزه برای حفظ چغازنبیل وپاسارگاد باید تجمعی در برابر دفتر یونسکو در تهران برگزار شود زیرا ایران عضو متعهد کنوانسیون جهانی حمایت از میراث فرهنگی و طبیعی جهان است (۱۹۷۲ژاریس) که در آن پشتیبانی از میراث‌های بشری طبیعی یا دست ساخت وظیفه‌ای جهانی است و چغازنبیل و پاسارگاد در فهرست میراث فرهنگی ثبت شده در یونسکو هستنند.

پاسارگاد پنجمین محوطه جهانی ایران است كه طی آخرین جلسه یونسكو تیر ماه سال ۱۳۸۳ كه در چین برگزار شد به علت دارا بود شاخص‌های فراوانی در فهرست جهانی یونسكو به ثبت رسید. ساخت سد سیوند از سال ۱۳۷۱ در تنگه بلاغی و روی رودخانه پلوار، بدون توجه به وجود آثار تاریخی و باستانی آغاز شد. (خبرگزارى ميراث فرهنگى)

یکسری از دوستان گفتند که ما چون از جریان خبری نداریم نمی‌آییم. برای کسانی که از سد سیوند و ماجراش خبری ندارند چدن تا چیز معرفی می‌کنم:

اطلاعات عمومی:

رخدادهای لحظه به لحظه:

اقدامات صورت گرفته و اعتراضات:

چند پرسش از نیما در مورد بوی گند ناسیونالیستی

پنجشنبه،۳۰/فروردین/۱۳۸۶

من داشتم دنبال یک چیز دیگه‌ای می‌گشتم که چشمم اتفاقی به این نوشته افتاد

نیمای گرامی، برای گفته‌هایت دلایلی داری که مثلا عالمی فریب کاره؟ دوست دارم پشت پرده‌هایی رو که می‌گی من بدونم. یا این‌که پیش‌نویس ذهنی داری هر کی که میاد توی صدا و سیما عوضیه؟ یا دست کم مشکوکی بهش.
دوست دارم بدونم که از کجا عالمی رو می‌شناسی و داوری‌ای که کردی بر اساس کدوم مستندات هست.

به نظرت نقد غیر آبکی و خوب چه جور نقدی می‌تونه باشه؟ من ۵ سال هقته‌ای دوبار توی جلسه‌های نقد و بررسی فیلم بودم نفهمیدم و نتونستم معیارهایی برای نقد خوب فیلم برای خودم پیدا کنم، اگه چیزی می‌دونی که به نظر این‌طور می‌اید خوب بگو من هم بدونم.

تعریفت از یک آدم فرهیخته چیه؟ تعریفت از روشن‌فکر چیه؟ من هیچوقت نتونستم بفهمم که چه موقع می‌شه به یک آدمی گفت روشن‌فکر و چه موقع می‌ّه گفت فرهیخته و چه موقع نمی‌شه گفت. دوست دارم معیارهای تشخیص یک روشن‌فکر رو از یک روشن‌فکر نما بدونم.

به نظرت کار لگوماهی از حسی به جز حس ناسیونالیستی برخواسته؟ اگه حس دیگه ای بوده که من باز دوست دارم بدونم، اگر هم که نه پس باز باید بوی‌گند بشنویم از همین کار خوب؟ بیشتر می‌خواهم بدونم معیار ارزش‌گذاری و داوری‌ات توی این نوشته چی‌بوده

ممکنه من منظورت رو درست متوجه نشده باشم یا ممکنه که تو خوب نگفته باشی به هر حال سوال‌های من رو اگه جواب بدی، فکر کنم گام خوب باشه برای فهمیدن هم.

چنین گفت گنارهکارِ خسته

چهارشنبه،۲۹/فروردین/۱۳۸۶

دو مقاله‌ی خوب دکتر محمود سریع‌القلم نوشته سال ۱۳۷۷! با عنوان‌های «آفات متدولوژیک تفکر در ایران» و «مبانی عشیره‌ای فرهنگ سیاسی در ایران» در یکی از این دو تحقیق ۷ آفت برای شیوه‌ی تفکر ایرانیان بر می‌شمارد:

  1. اصل تخیلی بودن تفکر
  2. اصل سلیقه‌ای بودن تفکر
  3. اصل ضعف در دستیابی به اجماع
  4. اصل ضعف در برخورد با ایهام
  5. اصل ضعف در توجه به زمان
  6. اصل ضعف در مواجه‌ی فکری
  7. اصل انتخاب میان کنترل اندیشه و مدیریت اندیشه

می‌‌خواستم بگم که من هم اگه جای گناهکار بودم می‌بستم اعترافات رو، نه به این خاطر که فکر من درسته و کار گناهکار را تایید می‌کنم نه! اگه زورم بیشتر بود یا از همه جا رونده و از ایران مونده نشده بودم و کلا مودم بالا بود ادامه‌اش می‌دادم به قول کنفوسیوس:

به جایی که به تاریکی نفرین کنی، شمعی روشن کن! ولی من اصلا دیگه روشنایی رو دوست ندارم! شاید کبریت ندارم و دارم بهونه میارم اما خوب می‌فهممش.

من هم تو دوگانگی‌های خودم می‌مونم می‌گم که: خوب اگه بخواهی آتیش روشن کنی اولش خیلی سخته، بعد که گرفت همه میان خودشون رو گرم می‌کنن، فکر کنم دارم دری وری می‌گم، اما واقعا این کلمه‌هار تو ذهنم هی می‌چرخه، جهان سوم، فرهنگ، فقر، بدبختی، شعور و با خودم می‌گم که ایرانی‌های امروز ارزش وقت گذاشتن و انرژی گذاشتن رو ندارن، حیف وقت و انرژی، دستت رو تا آرنج بکنی توی عسل، بگذاری تو دهنشون گازت

اگه اعترافات بسته نمی‌شد من مطمئن بودم که کل دومین فیلتر می‌شد برای همین هم حق می‌دهم به گناهکار که مایه برای کسانی که ارزشش رو ندارند نگذاره!

با همه‌ی این احوال استاد گناهکار بیا یک دومین بگیریم و با هاست جدا و اون‌جا یک‌بار دیگه اعترافات رو درستش کنیم،  نظرت چیه؟ برای اون مشکلاتی هم که پیش می‌آیند راه حل هست‌ها. خلاصه من پایه‌ام

یک شعر هم انتخاب کردم با عنوان جاده، آن سویِ پُل برای گناهکار از استاد شاملو

مرا ديگر انگيزه‌ي ِ سفر نيست .

مرا ديگر هواي ِ سفري به سر نيست .

قطاري که نيم‌شبان نعره‌کشان از دِه ِ ما مي‌گذرد

آسمان ِ مرا کوچک نمي‌کند

و جاده‌ئي که از گُرده‌ي ِ پُل مي‌گذرد

آرزوي ِ مرا با خود

به افق‌هاي ِ ديگر نمي‌برد .

آدم‌ها و بوي‌ناکي‌ي ِ دنياهاشان  
  يک‌سر

دوزخي‌ست در کتابي

که من آن را  
  لغت‌به‌لغت  
  از بَر کرده‌ام
تا راز ِ بلند ِ انزوا را  
  دريابم ــ

راز ِ عميق ِ چاه را

از ابتذال ِ عطش .

بگذار تا مکان‌ها و تاريخ به خواب اندر شود

در آن سوي ِ پُل ِ دِه

که به خميازه‌ي ِ خوابي جاودانه دهان گشوده است

و سرگرداني‌هاي ِ جُست‌وجو را  
  در شيب‌گاه ِ گُرده‌ي ِ خويش

از کلبه‌ي ِ پابرجاي ِ ما

به پيچ ِ دوردست ِ جاده  
  مي‌گريزاند .

مرا ديگر

انگيزه‌ي ِ سفر نيست .

حقيقت ِ ناباور

چشمان ِ بيداري‌کشيده را بازيافته است :

روياي ِ دل‌پذير ِ زيستن

در خوابي پادرجاي‌تر از مرگ،

از آن پيش‌تر که نوميدي‌ي ِ انتظار

تلخ‌ترين سرود ِ تهي‌دستي را باز خوانده باشد .

و انسان به معبد ِ ستايش‌هاي ِ خويش

فرود آمده است .

انساني در قلم‌رو ِ شگفت‌زده‌ي ِ نگاه ِ من

در قلم‌رو ِ شگفت‌زده‌ي ِ دستان ِ پرستنده‌ام .

انساني با همه ابعادش ــ فارغ از نزديکي و بُعد ــ

که دست‌خوش ِ زواياي ِ نگاه نمي‌شود .

با طبيعت ِ همه‌گانه بيگانه‌ئي

که بيننده را  
  از سلامت ِ نگاه ِ خويش  
  در گمان مي‌افکند

چرا که دوري و نزديکي را

در عظمت ِ او  
  تاءثير نيست

و نگاه‌ها

در آستان ِ رويت ِ او

قانوني ازلي و ابدي را

بر خاک  
  مي‌ريزند …

انسان

به معبد ِ ستايش ِ خويش بازآمده‌است .

انسان به معبد ِ ستايش ِ خويش

بازآمده‌است .

راهب را ديگر

انگيزه‌ي ِ سفر نيست .

راهب را ديگر

هواي ِ سفري به سر نيست .

خلاصه من انرژی‌اش رو دارم یکمی رویش وقت بگذاریم خبرم کن

ادامه‌ی بهشت کجاست

چهارشنبه،۲۲/فروردین/۱۳۸۶

«- بهشت کجاست؟

- هر جا که اینجا نیست. »

ببین من منظورت رو دقیقا از این ۲ جمله نفهمیدم می‌شه روشن‌تر بگی…

-آره، کلا من دارم می فهمم که بهشت چه جور جاییه یا کلا انسان چجور موجودیه

- یعنی با هر جا که اینجا نیست؟ می‌خواهی بگی که یه چیز داینامیک یا پویایی هستش که موجودیتش در درسترس نبودنه؟ یعنی هویتش رو با ماهیت ارزو بودن به دست می‌یاره؟

- ببین اگه فرض کنی که یه جایی باشی همه‌اش لذت و خوشی باشه اون وقت ما می‌تونیم از جایی که هستیم راضی باشیم؟

این سوال البته تکراریه ولی انگار به یک جور سرشت تو وجودِ انسانی اشاره می‌کنه که همراه  و همدمه با نارضایتی یا ملال یا تازگی رو خواستن که هیچ وقت هم پایان نداره به این معنی من اصلا نمی‌تونم تصور کنم که بهشت چه جور جاییه یعنی فقط می تونم یه تعریف ِ سلبی ازش بکنم بگم هرجا که اینجا نیست

بهشت هم این‌جا معنی ِ خیلی مادی‌ای می‌ده نه معنی ِ دینی یعنی اون چیزی که بشر سعی می‌کنه در نهایت برای خودش بسازه من می‌گم اون چیزی که بشر قراره در نهایت برای خودش بسازه هیچی نیست هیچ‌جا نیست یا می‌تونم این‌طوری بگم، یا بگم کلا بشر عوض می شه به یه موجود ِ دیگه‌ای تبدیل می‌شه که من اصلا نمی‌تونم بفهمم چیه، یعنی چه امکانات و آرزوهایی داره. اینه که کلا فکر می‌کنم ماجرای انسان ماجرای نرسیدنه در عین ِ خواستن و راضی نبودن در عین ِ داشتن، که البته پیامش می تونه یه جور پیام ِ تراژیک باشه یعنی مثلا: بشر در برابر ِ تقدیر ِ خودش قرار داشته باشه و همین راهش رو بی نهایت بکنه

- اممم

- من می گم تراژدی هم نیست کمدیه یعنی باید به اش خندید و من سعی می کنم به اش بخندم

- ببین یه چیزی هستش که دوست دارم بدونی

- چی؟

- یه تجربه درباره‌ی خودمه

- بگو

- من خیلی آرمان‌گرایانه در مورد ابزارهای وبی کار می‌کنم یا انتظارم ازشون خیلی بالاست دقت هم کرده باشی هر روز تقریبا یه کاری با وب‌لاگ خودم می‌کنم که به نظرم کاراییش بهتر بشه همین حس رو درباره‌ی سایت خودم داشتم ولی اون‌جا اعصابم خورد شده بود چون چارچوب‌هاش طوری شده بود که من نمی‌تونستم یک‌سری ریزه کاری‌ها رو انجام بدم و همه‌اش شده بود کلنجار،هنوز هم هست. توی این سیستم وب‌لاگ چیزی رو انتخاب کردم که قابلیت گسترشش بیشتر از جوملا باشه یعنی خود هسته‌اش طوری بود که نیازهای پایه‌ای من رو برآورده می‌کرد و من هی بهتر ش می‌کردم. توی این حالت خواسته یا نیاز من یا ارزوی من و سر و کله زدن باهاش اصلا عذاب آور نبود انگار که پشتت محکم باشه متوجه‌ای؟ می‌خوام این رو بگم که

- آره

- نداشتن یه چیزی اصلا یا لزوما عذاب آورنیست

- آها

- که براش دنبال راه چاره باشیم، که یا گریه کنیم براش یا بخندیم

- بذار بررسی اش کنیم

- تو می گی میشه تو یه ساختاری بود که حرکت و خواستن سویه‌های رنج و لذت نداشته باشه یعنی ساختار رو هدف قرار می دی خود ِ مسیر ِ بودن رو مهم تلقی می کنی، جدا از اهداف و جدا از مقصد و این یعنی اگه ساختار مناسب باشه

- آره

- من کلا از سر و کله زدن با مشکلاتم لذت می برم

- تو تجربه‌های دیگه هم همینطوره

- یا لااقل اگه لذت نبرم رنج هم نمی برم

آها

- مثلا توی ریاضی،اگه خیالت راحت باشه برای اینکه تنبیه نمی‌شی از این‌که فلان مساله رو حل کنی، فرآیند حل مساله‌ی ریاضی و کشف و شهودش و باز کردن گره، خیلی باحال و خوشاینده یکجور تفریح بدون استرس می‌شه یا موقعی که داری شطرنج بازی می‌کنی و قوت ذهنت رو در برابر یکی دیگه یه چالش می‌کشی این‌ها همشون یه ویژگی مشترک دارند خودت انتخاب می‌کنی که با چه چالشی روبرو بشی و چون بنیه‌ی خودت رو هم تقریبا می‌دونی فرآیندش فراتر از عذاب داشتن می‌شه همین

- آها

بذار باز بریم جلوتر

- خوب، گیر نندازی ها!

- به این‌که آدم یه کاری رو که دوست داره انجام بده خیلی اهمیت می دیم

هر دومون در واقع داریم می گیم:

اگه کاری رو دوست داشته باشی انجام بدی و زمینه‌ی مساعدی هم برای انجامش داشته باشی اون کار خودبه خود پیش می ره و انجام می شه

زمینه‌ی مساعد رو اون بالا بررسی کردیم یعنی همون ساختار

یعنی به این ترتیب ما دو تا چیز داریم یکی ساختاریکی هم میل

یعنی خواهش ِ انجام دادن ِ چیزی یا کردن ِ کاری که اگه این میل با مانعی برخورد کنه اون وقت ما مشغول می شیم به سوال کردن مثلا داریم می گیم که ساختار ِ خوب موانع رو حل‌پذیر می کنه یعنی به انسان اجازه می ده که از روی موانع رد شه توشون گیر نکنه ما اینجا دو تا گیر داریم یکی اینکه می تونیم به شیوه‌ای کاملا کلاسیک یه سوال ِ کاملا جدی رو بپرسیم که اگه فرض کنیم ساختار ِ مناسب رو پیدا کردیم و توش حرکت کردیم و خواستیم و میل ورزیدیم و زندگی کردیم جهت ِ این زندگی به کدوم وره؟ چیه که هدفِ ما رو از این زندگی تعیین میکنه؟ چیه که ساختار در راستای اون جهت دهی شده؟

این سوال خوبه و کلاسیک یعنی می تونه به باورهای ماورایی ِ انسان گیر کنه وجلو بره اما، اما داره تجربه ثابت کرده که این سوال فقط زمانی به آدم فشار می آره که آدم در رنج باشه یعنی داشته باشه سخته بکشه یعنی از میل اش جدا افتاده باشه اون موقعی که ساختار خوبه میل هم داره برآورده می شه انسان از هدف سوال نمی کنه از علت ِ خوشی سوال نمی کنه این رنجه که به علت نیاز داره. به دلیل و هدف احتیاج داره پس یکی از خوبی‌های ساختار ِ خوب اینه که لزوم ِ مطرح شدن ِ علت رو منتفی می کنه دیگه کسی از هدف سوال نمی کنه هر کسی میل هر کسی خواسته‌ی هر کسی هدفی درونِ خودشه که زندگی ِ انسان رو جهت می ده حالا ما فرض رو رو این می ذاریم که زندگی ساختار ِ مناسبی نداره

یا به طور ِ کلی این ساختار ِ مناسب خودش یه نوع بهشت یه نوع آرمان یه نوع هدفه ساختن ِ دنیایی که هر کسی بتونه به خودشکوفایی برسه یه آرمان و هدفه مطمئنا دنیای فعلی خیلی از خواسته ها و آرمان‌ها رو سرکوب می کنه یعنی از تحقق‌شون ممانعت می کنه این نوع سرکوب این نوع پس زدن هر جایی ممکنه اتفاق بیافته جاش مهم نیست مهم اون آرمانیه که تو داری و اون خواسته ایه که تو داری بعضی نقاطِ کره‌ی زمین برای بعضی خواسته ها و آرمان‌ها مناسب ترن و راحت تر توشون میل برآورده میشه (بعضی امیال)

اما فرض کن ما تو همین دنیا با همین ساختارهای نسبی و ناکامل بخواهیم راضی باشیم بخواهیم خودشکوفا باشیم. مزدک من نمی تونم روزی رو تصور کنم که از زندگی ام راضی باشم. از خودم از اطرافم نمی تونم روزی رو تصور کنم که خودشکوفایی ام همینطور بی حد و حصر پیش بره و به مانعی به رنجی به رنجشی به دردی برخورد نکنه. نمی تونم روزی رو تصور کنم که میل ِ من (که بی نهایت هم هست) با میل ِ دیگری تلاقی و برخورد نداشته باشه و نزاعی در نگیره نمی تونم رنج رو از لذت حذف کنم من تصوری از یه ساختار ِ مناسب ندارم من تصوری از جایی که توش رنج نکشم ندارم تصوری از جایی که به من امکان ِ بی نهایت خود بودن بده ندارم نه تنها ندارم بلکه با مختصاتِ وجودم با قابلیت هام با فهم ام احساس می کنم اینجا اصلا وجود نداره نمی تونه باشه بذار مثلا این رو بگم شبیه ِ مثال ِ خودت

تو یه محیطی از وب داری کار می کنی که هر روز داره کاملتر می شه و تو به این چرخه‌ی تکاملی وصلی و داری لذت می بری من می تونم بپرسم چرا به این چرخه وصلی؟ و تو می تونی بگی:

چون دوست دارم چون از این کار لذت می برم بعد من می گم خوبه. ولی من احتمالا لذت نبرم عین ِ حالتی که تو مثلا از خیلی از وصل بودن‌های من خوشت نیاد. بعدش من که سرم تو کار ِ خودمه دارم به نظرم پیش می رم هیچ جا قرار نیست به چیزی برخورد کنم هیچ جا قرار نیست توقف کنم؟

نمی دونم من احتمالا تا حدی می تونم قبول کنم که ساختار ِ مناسب می تونه راهگشای عمل ِ انسانی باشه، اما نمی تونم قبول کنم که ساختاری باشه که من نسبت به رنج و لذتی که می برم بی تفاوت باشم. یعنی نمی تونم تصور کنم که اصلا لذت بدون ِ رنج معنی بده مگه تو یه زندگی ِ تکراری که لذت و رنج فرم ِ عادی پیدا کرده باشن که من اون موقع هم فکر می کنم که انسان دلش می خواد (یعنی من دلم می خواد) این تکرار رو به هم بزنم. حالا یا تو ذهنم یا تو عمل ام یا با حرفام یا با چیزهایی که می سازم.

- …

- بعد تازه مزدک

- ؟

چی..

- من این فکر رو هم می خوام به وسوسه‌ی ساختاری ات اضافه کنم که اگه آدم به کاری علاقمند باشه چیزی رو از ته ِ دلش بخواد یعنی عشق اش به کاری بکشه تو هر ساختاری این عشق حفظ می شه فقط شاید تغییر شکل بده. اما خودش باقی می مونه خودشکوفایی (به طور ِ نسبی) تو هر ساختاری امکان پذیره و بر عکسش ساختارهای خوبِ زیادی احتمالا می شه سراغ گرفت به لحاظِ مقایسه‌ای که خودشکوفایی ِ افراد به شدت نادیده گرفته می شه و سرکوب میشه من فکر می کنم کلا بشه به خواستن و میل ورزیدن از منظری مستقل از ساختار نگاه کرد شاید البته نمی دونم بستگی به آدم ها هم داره

- اینا رو با ویرایش بزنم تو وب‌لاگ؟

تا این‌جاش؟

- خوبه به نظرت؟

- آره

- نمی دونم

- حیفه بقیه هم نخونن

مگه این نیست که همه چی با دو تا جمله توی وب‌نامه‌ی تو شروع شد

- بذارآره

- چون من نیاز به فکر کردن دارم

- اما خیلی خلاصه بخواهم بگم اینه که من تجربه‌های ورزش زیادی داشتم توی یک سنی وقتی نرمش می‌کردم یا کل۳۰۰۰ متر شنا می‌کردم مثلا برای واترپلو

و خسته و کوفته بودم خوشحال بودم زجر بدنی رواصلا نمی‌فهمیدم حتی از اینکه عضلاتم درد می‌کرد لذت می‌بردم چون می‌دونستم که بدنم داره قوی‌تر می‌شه در باره‌ی مستقل بودن ساختار از میل آره می‌تونه باشه، منتها من عقیده دارم که اگر هزینه‌ای که برای به دست آوردن خواسته‌ای پرداخت می‌شه مناسب نباشه همیشه دماغ طرف آویزونه چون از چیزیا دیگه‌اش زده، مجبور شده قهرمان بشه و گرنه آره می‌شه

- آها آره، می فهمم اینکه می گی رو، من فکر کنم یه مقدار هم بحثمون اگه واقعی تر باشه بهتر شه یعنی مثلا من احتمالا تجربه‌ای از زندگی تو یه ساختار ِ خوب ندارم. ساختاری که هزینه‌ی زندگی توش کم باشه الان البته هیچ حسی ندارم که تایید کنه این ماجرا رو یا تکذیب کنه

- من چرا می‌خواهم از ایران برم به نظرت؟ چون یه شرکتی مثل گوگل تو ذهنمه که کارمنداش با اسکیت و شلوارک میان سر کار و روی مبل کار می‌کنن و بهترین خدمات وب رو نتیجه می‌دن کسی بهشون کاری نداره چون همه می‌دونن که برای چی اون‌جا هستند؛ برای کار نه برای دک و پز کارها بر اساس فرآیندها و نتیجه‌ها درست ارزیابی می‌شه نه از روی تعداد دفعاتی که برای طرف خایه مالی کردی همه چیز شفاف و معلومه. نیازها مشخصه و جوابش رفع نیازها هم تخصص‌هایی هست که وجود داره حس تعلق رو یا شریک کردن توی سود سالیانه و شنیدن نظرات هر کارمند زیاد می‌کنن طوری که تو احساس کنی مسئولی و اختیارات هم داری پول خوب و همه چی خوب سینرژی و هم‌افزایی براساس کارهای گروهی و تیمی چیزی که من توی آتیش نشانی تهران دیدم که کار رو از دست هم می‌ربودند و خیلی حال کردم

- آها

- اورکات فکر می‌کنی چجوری بوجود اومد؟

- ؟

- تو گوگل ۴۰ ساعت در هفته کار می‌کنی که ۲۰ ساعتش دست خودته و آدمی به اسم اورکات توی اون ۲۰ ساعت هاش اورکات رو درست کرد بعد خود گوگل امتیازش رو خرید ازش و خود اورکات رو مدیر عملش کرد! این می‌شه اون ساختاری که من مطمئنم اگه من توش قرار بگیرم شاید یه چیزی بشم یا حداقل غر نزنم

- آها آره موافقم با اینا البته دارم فکر می کنم شاید منظور ِ من از اول یه چیز ِ دیگه بوده چون می دونی از بحثِ بهشت رسیدم به اینجا من داشتم یه جور پروسه‌ی طولانی مدت رو تو زندگی شرح می دادم انگار واسه خودم

ولی نمی دونم مزدک به طور کلی نمی فهمم نسبت ِ من با این ساختار ِ مناسب چیه شاید زیاد روش فکر نکردم ولی حالا بذار خود ِ این گفتگو تو وجودم نشست کنه جا بگیره شاید باز چیزی ازش در اومد

- ببین به نظر من از روی ۲ تا چیز می‌شه فهمید

- که ساختار مناسبه یا نه؟

آره، یکی این‌که آیا از وضعیت و توان رویارویی خوبی برخورداری توی اون موقعیت یا نه دوم این‌که داری اذیت می‌شی یا نه و آیا در روز بیشتر از دوبار سوال‌های بنیادی از خودت می‌کنی یا نه مثلا من کی‌ام و چرا اینجام و …

- آها

توی لوبیسم ))

یه اصلی هست که می‌گه

- اگر سوالای بی جواب دوباره از قوطی لوبیا اومدن بیرون بدون که راه لذت رو داری کج می‌ری چون اساس لوبیسم روی کشف نیازها و پاسخ به نیازه به صورت حلقوی و متداخل هستش

البته نسخه‌اش قدیمیه و از ۵ سال پیش دیگه آپگرید نشده

- ))

- شاید اگه وقت کنم بنویسمشون

- آره

- ساختار مناسب خاکیه که دونه توش خوب عمل میاد

- موافقم

- و دونه‌ی قهرمان دونه‌ایه که آسفالت رو می‌شکافه

- آره

- تو ایران اندازه‌ی همه‌ی دنیا قهرمان داشتیم که خود مردم کشتنشون و من چون به تعبیری خودم رو قهرمان می‌دونم ))

- نمی دونم

رو اینا باید فکر کنم

- همزاد پنداری می‌کنم باهاشون و غمناک می‌شم چون سرنوشتم معلومه از الان

- مطمئن نیستم دونه‌ای که از تو آسفالت بیرون می آد دونه‌ی خوبی باشه:D

- آره دیگه معلومه که خوب نیست دونه باید کار تخصصی خودش رو بکنه یعنی روییدن، کار باغبون رونباید انجام بده

- آها آره

- حالا من این رو ویرایش کنم بگذارم ببینم چی می‌شه

- باشه

رَم ۲ گیگ

دوشنبه،۶/فروردین/۱۳۸۶

دادشم رفته بود بازار ایران با تعجب می‌گه مزدک رم ۲ گیگ ۱۶ تومان نمی‌خواهی؟ من داشتم فکر می‌کردم که چرا خوشحال شدم از این‌که رم ارزون شده یا چیزای کامپیوتری ارزون هستش. ارزون منظورم چیزیه که من بتونم بخرمش. من الان فهمیدم که واسه‌ی چی برای مردم خیلی مهمه که همه چیز ارزون بشه می‌دونم توضیح واضحات ولی من این رو با تمام وجودم حس نکرده بودم. چون خوب همیشه پول خوب داشتم و نبود چیزی که بخواهم و نتونم بگیرم، یادمه ۷۰۰ تومان هم ماهی می‌گرفتم ولی الان چه فرصت خوبی که بفهمم برای چی وقتی یک کسی میاد و قول ارزونی و عدالت رو می‌ده دل همه رو می‌بره و رای میاره یه واقعیتی وجود داره نمی‌شه به مردم گفت گشنه باشید و دستتون تنگ باشه ما داریم ۲۰ سال دیگه رو می‌سازیم. باید یه تناسبی بین سرمایه‌گذاری‌های دراز مدت و کوتاه مدت وجود داشته باشه

من بعضی وقت‌ها یادم می‌ره که فرض اشتباه، جواب و تحلیل اشتباهی رو هم به دنبال داره

استعفانامه

پنجشنبه،۲/فروردین/۱۳۸۶

«پیش از خواندن این نوشته باید بگویم که ممکن است بر اساس نیاز خود این نوشته‌ها در بازه‌های زمانی متفاوتی ادامه یابد تا زمانی‌که احساس کنم همه ‌ی آن‌چه باید را، گفته‌ام. و شرمنده‌ام اگر پس از خواندن این واژه‌ها احساس کنی که وقتت را گرفته‌ام.»

اگر چه شاید این حرکت هم عجیب باشد و شگفت‌آور اما قصد خودنمایی یا طرح خویشتن در این چند خط که برای تو می‌نویسم نیست. چه کنم که به تقریب هر چه انجام می‌دهم سر آخر عجیب و غریب می‌شود. ان‌چه که صادقانه و به دور از هوچی گری خواهم نوشت تنها نیاز شاید یک‌سویه‌ی من باشد برای سپاس‌گزاری اما نه به رسم سپاس‌گزاری. چرا که من ازبه جا آوردن رسومی که دلیل وجودی آن‌ها را درک نکرده باشم ناتوانم.

می‌خواستم بگویم که برای پشتیبانی‌ها و نگرانی‌ها و شاید احتمالا عصبانیت‌هایی که برای رفتار غیر قابل درکم برایت پیش آمده شرمنده و البته سپاسگزارم!
شرمنده برای آن‌که نیتی برای عصبی کردنت نداشته‌ام و سپاسگزار برای آن‌که نشان می‌دهد که «منِ مزدک» در ذهنت به عنوان یک موضوع موجودیت داشته است.

می‌دانم که رفتار من به خودسری، به دگماتیسیم و به خودشیفتگی در ذهن به تعبیر می‌آید اما حقیقتی که وجود دارد صادقانه این نیست. من فکر نمی‌کنم که کسی باشم و چیز عجیبی باشم و بر همین برهان نمی توانم خود شیفته باشم. گو این‌که مسئولیت من در حد بیان صادقانه‌ترین احساس و نزدیک‌ترین اشاره به شناخت خویشتنِ خویش است و نه دگرگون ساختن برداشت‌های ذهنی تو که لا یکلف الله الا وسعها

کمی دقیق‌‌تر صحبت می‌کنم من تا آن‌جا که خود را شناخته‌ام بسیار آرمان‌گرا و کمال‌طلب هستم اما آرمان‌گرایی من از نوع آرمان‌گرایی مشروط است. در آرمان‌گرایی مشروط یک خط نرمال یا صفر وجود دارد برای رضایت، رضایتی که کف خواسته‌ها و برطرف کننده‌ی نیازهاست و سقف آن تلاش برای رسیدن به کفایت و نه لزوما رسین به کفایت.
به زبونی آدمیزادی‌تر و فهمیدنی‌تر؛ ارمان‌گرای مشروط کسی است که کف قابل قبول برای زندگی‌اش شاید سقف افراد عادی و عموم یک جامعه است و این آدم اگر در آن موقعیت قرار بگیرد تازه مانند دانه‌ای می‌شود که در خاکی مناسب قرار گرفته و به سرعت رشد می‌کند و او آرزوهایش را هرگز از یاد نمی‌برد. سقف یک انسان آرمان‌گرای مشروط تلاش شایسته برای رسیدن به آرزوهای دیگرش است و زیر آن خط نرمال اگر واقع شده باشد کم‌ترین انگیزه‌ای برای بودن در جهان پیرامونی‌اش ندارد و من نیز چنین‌ام

از زمانی که به دنیا آمدم، آژیر خطر و شیشه‌های ضربدری چسب‌زده به یادم می‌آید و صدای مارش جنگ و بمب‌ها و بعدها موشک‌های دو کلاهکه و خاموشی‌های شبانه در تهران من در جنگ زاده شدم بی‌آن‌که خودخواهم؛ روزگاری پیکری بر پیکری پیچید من به دنیا آمدم، بی‌آن‌که خود خواهم و اگر جویای حالم باشی هر روز که از خواب بر می‌خیزم آرزویی جز مرگ، ندارم و ساعتی را پس از بیداری به مرگ خویش می‌اندیشم و آن‌را تصویر می‌کنم و با شادمانی در آغوشش می‌کشم. چرا که نیستی را این بار به زودی خود انتخاب می‌کنم و انتخاب آن‌چنان اصیل است که «انتخاب نیستی» و نبودن شدن برای من سرخوشانه‌تر از «جبر هستی» است

با این توضیحات پاره پاره، من خود را در موقعیتی یافتم که زیر خط نرمال است هم از این روست که آن‌روز که دریافتم دانشگاه در ایران «گاه دانش» نیست بلکه یک رسم بی دلیل برای چندین گروه است که بخواهند نداشته‌های خویش را با آن ارضا کنند؛ مادران یا پدرانی که بخواهند تحصیلات فرزندانشان را به رخ یکدیگر بکشند در یک مسابقه‌ی ناتمام چشم و هم‌چشمی و یا این‌که موقعیتی اجتماعی نصیب خود کنند صرفا با داشتن برگه مقوایی که نشان دهنده‌ی ۲ – ۴ و یا ۶ سال بلاهت تاریخی است که در آن کم‌ترین کار و مهارت و دانش تولید نشده است، به یقین از ادامه‌ی تحصیل پشیمان شدم.
درس‌های غیرکاربردی، استادان غیر استاد دانش‌گاه بی دانش همه اجزای چرخه‌ی بیمار یک کشور جهان سومی بدبخت و فلکزده و بیمار است، درختی که ریشه‌اش را تا توانسته‌اند زده‌اند و خانه‌ی خرابی که تلاش برای رنگ‌آمیزی دیوارهایش تنها رفع تکلیفی است و خنده‌ای است در برابر ویرانی نزدیک آن جهنم سوزان!

من با سربلندی نخواستم و نمی‌خواهم و نخواهم خواست که در این بازی بی‌هدف و غیر عقلانی شرکت کنم. من نه کسب موقعیتی اجتماعی را در این جامعه‌ی افت زده می‌خواهم و نه ذره‌ای دغدغه‌ی تایید از این قوم هزار رنگ طلب می‌کنم. چرا که ارزش‌های انان ارزش‌های من نیست. اگر ارزش انسانی من، منی که راه می‌روم، فکر می‌کنم و همچون راست قامتان جاودانه‌ی تاریخ در برابر دروغ می‌ایستم و در این بازی حال بهم زن، تنها با داشتن کاغذ پاره‌ای از دانش‌گاهی است که سند بلاهت تاریخ سرزمین ایران است، سنجیده می‌شود. حاشا و کلا که آرزویی داشتن آن سند جنایت را داشته باشم.

این توضیحات را لازم می‌دانم، چرا که رازی است که همه می‌دانند اما چون تابویی از بازگویه‌اش پرهیز می‌کنند و من نه تنها با سخنم، بلکه با عملم، با رفتارم، با زندگی‌ام آن‌را فریاد می‌کنم. نه آن‌که قهرمان تاریخ اجتماعی ایران شدن را از این جهان عجیب طلب داشته باشم. نه! از آن‌که دردی است که سینه‌ام را به آتش کشیده است. درد دیدن و نگفتن، درد انکار، درد انسان در برابر ساخته‌ی دست انسان.

آری من در بازی که قواعد آن را نپذیرفته‌ام شرکت نمی‌کنم، من درس نمی‌خوانم ترجیح می‌دهم در خیابان‌های سیمانی و آسفالته‌ی این شهر غریب، این شهر خراب راه بروم و آواز بخوانم و بمیرم اما تن به ذلت ندهم.

من همچنین در بانک و یا هر جای دیگری که قواعد آن را پول و نه کرامت انسان تعیین می‌کند کار نمی‌‌کنم. من در جایی که صداقت به دورویی ترجیح داده می‌شود و شایستگی یک فرد به رای پوپولیستی چند دودوزه بازِ آب‌زیر‌کاه که تنها حاشا و دروغ و تزویر را فراگرفته‌اند. جایگاهی ندارم.

من‌را سر سازگاری با مدیری که مدیریت نمی‌داند و با نخستین اصول سازماندهی و برنامه‌ریزی نا آشناست ندارم. مدیری که مرا خری فرض می‌کند که تا آن‌جا که بتواند بر دوش من بار سوار کند!

من همچنین در جایی‌که ارزیابی اصالت کار شایسته‌ی یک کارمند را با آن‌که ریش می‌گذارد یا نه و آیا دم‌پایی می‌پوشد یا نه و کارش دیده نمی‌شود می‌سنجند، جای‌گاهی ندارم. من در جایی که هیچ تفاوت بارزی بین افرادی که با تزویر ساعت ۸ صبح می‌آیند و ۱۰ شروع به کار می‌کنند و لحظه شماری می‌کنند تا ساعت خروج ۴:۳۰ برسد و بازدهی کارشان به اندازه‌ی نصف افرادی مثل من نیست که ۱۰ بر سر کار ظاهر شوم ولی اولا تا پاسی از بعد از ظهر یکسره به کار می‌پردازند و بهره‌وری‌شان و کاراییشان و خلاقیتشان و دلسوزیسان و احساس تعلق‌شان قابل مقایسه با دیگران نیست انتقاد دارم و چنین سیستمی را انکار می‌کنم و آن‌جا را شایسته‌ی حضور خویش نمی‌دانم. چرا که اندوهی فراوان بر من پدیدار می‌گردد با خود می‌گویم پس کار مهم نیست آن‌چه مهم است نشان دادن اهمیت داشتن کار است با رعایت قوانینی که عاجزند از ارزیابی منصفانه‌ی کار یک کارمند! و همچنین چاپلوسی و تزویر و همچنین دروغ و نیرنگ. و حال روحی‌من منقلب می‌شود وقتی می‌بینم در جایی هستم که دیگران و نه من البته با دست‌بوسی نردبان پیشرفت را طی می‌کنند نه با شایستگی در کارشان بلکه با ایجاد تصویر و چهرا‌ی مثبت در مدیرانشان. با بله و چشم گفتن‌هایشان در صورتی‌که یقین دارند کار نادرستی از نظر فنی از ان‌ها خواسته شده. چانه نمی‌زنند نه نمی‌گویند چرا که در سرزمین ثروتمندی هستند که توزیع ناعادلانه‌ی ثروتش فضایی پدید آورده که در آن موقعیت شغلی خود را با «نه گفتن» در خطری حدی می‌بیند و البته بدان‌گونه دون و پست و حقیرند که به دست‌بوسی می‌افتند و بله قربان می‌گویند و تا کمر سر تعظیم فرود می‌آورند.

دیدن چنین صحنه‌هایی که نشان دهدنه‌ی مشتی از خروار است و بیان‌کننده‌ی واقعیتی غیر قابل انکار در جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنم. دل مرا به درد می‌آورد و ناب‌ترین آروزیم در چنین لحظاتی مرگ است. چرا که انسانی که آزادگی ندارد، انسان نیست و من که همواره همزاد پندارم با هر آن‌چه هیبت بشری داشته باشد، تابِ دیدن و پذیرفتن چنین فاجعه‌ای را ندارم.

من همچنین در جایی‌‌که به خود اجازه می‌دهد که رسما به حوزه‌ی خصوصی من با وضع قوانین غیرکاربردی و تنها سلیقه‌ای آشکارا تجاوز کند. نخواهم ماند. فکر می‌کنی چه تفاوتی بین کسی است که به زور کراوات را از گردن یک کارمند ۲۸ سال پیش باز می‌کند و با وضع قانونی که به حریم شخصی یک انسان تجاوز می‌کند و کسانی مانند افراد به ظاهر روشن‌فکر امروزی که قانونی وضع می‌کنند برای نداشتن ریش! و سه تیغه بودن؟

صادقانه بگویم اگر به دنبال بهره‌وری بالا، کارایی شایسته، و نظام ارزش‌گذاری کارا و دقیق هستیم که به درستی بر کار یک کارمند داوری می‌کند باید همگی این قوانین به گونه‌ای بنیادین دگرگون شوند وگام نخست برای رسیدن به این منظور از خویشتن آغاز می‌شود، از اندیشه کردن، از تغییر گام به گام فرهنگی و فکری که انسان با حیوان و ماشین متفاوت است و نمی‌توان او را مانند یک محصول بسته‌بندی شده ارایه داد و آزادی و آزادگی انسان و احترام دوسویه‌ی آن اصیل‌ترین نیاز بشر قرن ۲۱ است.

من از طرفی با نظام سرمایه‌داری که در آن تنها هدف بشر را رسیدن به سرمایه نشان می‌دهد و محک ارزشمندی آن میزان سرمایه است. مشکلاتی بنیادین پیدا کرده‌ام. با چنین نظامی که انسان انسانیت را مانند باتری می‌بیند و او را مجبور به فروختن نیروی کار خویش در ازای بقای خویشتن و کسب انرژی دوباره برای فربه کردن سیستم سرمایه‌داری و سرمایه‌داران می‌کند به شدت و اکیدا مخالفم. و به همین دلیل فلسفه‌ی وجودی اجزا و چیزهایی که نماد بارز سرمایه‌داری هستند –مانند بانک‌ها- را انکار می‌کنم و آنان را آفت‌های اقتصاد پویای انسان محور می‌دانم و آن‌را برده‌داری قرن ۲۱ می‌نامم! و اگر بتوانم به تنها آرزویم برسم –که بسیار دور و بعید است- و از این کشور آفت زده بیرون بروم حتی اگر در سن ۹۹ سالگی باشد یقین دارم که تمام انرژی ذهنی و روانی خویش را بر ارایه‌ی مدلی از زندگی و زیست خواهم نمود که نخستین اصلش برچیده شدن نظام‌های سرمایه‌داری است که مادر همه‌ی عفونت‌های تاریخی بشریت است.

من در کشوری که در آن مذهب به گونه‌ای فاشیستی بر روان تک تک انسان‌ها چونان رخنه می‌کند که فضای اندیشه را مسموم می‌سازد و دخالت در هر عرصه‌ای را به همگان تجویز می‌کند و اجازه می‌دهد که به حریم خصوصی افراد تجاوز کند؛ مانند این‌که این را بپوش، این‌گونه اصلاح کن، این را ببین، حتی زندگی نمی‌کنم و و آن‌را انکار می‌کنم حتی وارد بازی دشمن کردن با آن نمی‌شوم. این جدی‌ترین سخنی است که تا پای جانم بر آن می‌ایستم اگر بتوانم!

چرا که من بی‌نوا بندگکی سربراه نبودم
و راه بهشت مینوی من
بز رو طوع و خاکساری نبود

نکته‌ای که البته می‌ماند دیدن تلاش دلسوزانه‌ی تو برای تغییرات هر چند میلیمتری در پیکره‌ی غول‌آسای این سازمان است و به دور از هر تزویر تو را بهترین مدیر آن مجموعه دیدم.

در آخر صمیمانه‌ترین سپاسگزاری‌های من را برای دلسوزی‌ها و ایجاد موقعیت‌هایی واقعا استثنایی از نظر شغلی و حمایت‌های نزدیک و قابل لمست در این ۵ ماه برای من بپذیر. اگرچه بانک کارآفرین همواره مدیون کارهای اثربخش من خواهد بود چرا که من زیرساخت توسعه‌ی پایدار بخش فن‌آوری اطلاعاتش را بنا نهاده‌ام و از نظر شغلی یا کاری دِینی به گردنم نیست. چه کنم که نتوانسته‌ام تاب بیاورم و بر چیزهایی‌که بر آن باور دارم، بهای هنگفتی می‌دهم. امیدوارم که استعفای ناگهانی مرا هرگز بی‌احترامی در نظر نگرفته باشی.

خیال تو باطل است

دوشنبه،۲۱/اسفند/۱۳۸۵

بابابزرگم اومده پیشم!
- چی کار می‌کنی؟
- با کامپیوتر کار می‌کنم
- جمله می‌نویسی می‌فروشی؟
- نه این چیزایی که می‌نویسم رو کسی نمی‌خره
- پسر! می‌خواستی یه کار درست حسابی بکنی دیگه
- می‌خواهم برم.
- ها (گوشش رو میاره جلوی دهنم تا بشنوه)
- می‌خوام برم یه کشور دیگه (بلند)
- بری چیکار کنی زمین شوری؟ خارج چی هست؟ این همه مردم رفتند خارج که چه گهی بخورند. هر چند می‌دونم که شما به حرف من گوش نمی‌کنی - هر وقت می‌خواهد یه حرف جدی بزنه لفظ قلم می‌‌گه - اما ما نمی‌پسندیم این کار را و صلاح می‌دانیم که در همین‌جا اقامت کنید مادرت تنهاست.
- (ساکتم)
- حرف کسی رو گوش نکن پسر، خیالت باطل است، می‌خواهی بری زمین‌شوری کنی؟ خیالت باطل است - وپا می‌شه می‌ره بیرون-.

نوشته شده درباره‌ی ، ، ، ،

رو کسی حسابی باز نکن

جمعه،۱۸/اسفند/۱۳۸۵

تا حالا که ۲۵ سال از عمر بی‌برکتم گذشته تقریبا ۷ سالش رو به عنواین مختلف روی دیگران حساب باز کردم و تقریبا هیچ‌وقت نشده که ضربه نخورم یا دودر نشوم یا کاری کامل و خوب انجام بشه. از طرفی به نظر می‌رسه که در کل آدمی هستم که بر اساس تجربه‌هام کار می‌کنم، این‌که چرا روی این مساله هی تجربه‌ام رو تکرار می‌کنم، معما شده بود برام تا این‌که فکر کنم فهمیدمش؛ ماجرا از اینجا شروع می‌شه که من کارهایی رو شروع می‌کردم که از نظر منطقی کار یک نفر نبود، کار جمعی و مشارکتی بود و بنابراین لازم بود که مشارکت بقیه رو هم داشته باشم. تجربه‌ای که توی این زمینه دارم اینه که اساسا کار جمعی و گروهی و … توی ایران جواب نمی‌ده پس نسخه‌ای که پیچیدم برای خودم این بود که آقاجان دور کارهایی رو که بیشتر از یک نفر رو لازم داشته باشه خط بکش که این کر رو کردم.
مساله‌ی بعدی اینه که من تازگی فهمیدم که بر خلاف ظاهر خودباوری کمی دارم شاید هم این‌طوری بگم که عادت بدی دارم که دوست دارم برای انجام هر کاری حتی شخصی یکی کنارم باشه و همراهی‌ام کنه این عادت رو من از بچگی توی درس خوندنم هم داشتم. این هم دومین دلیلی هستش که می‌روم به سمت دیگران و کارهام رو جوری تعریف می‌کنم که با دیگران مشترک دربیاد! این تیکه رو نتونستم درست کنم هنوز و هی ضربه می‌خورم. تو بخش اول من حق دارم که برای یک کاری که نیاز به چند نفر داره انتظار مشارکت داشته باشم ولی بخش دوم چی؟ نه چون این یه عادته وابسته کردن دستی دستی خودم به دیگریه و مشکل پیش میاره.
از طرفی فرهنگ نو ایرانی ما طوریه که هیجانی تصمیم گرفته می‌شه سریع جواب مثبت می‌شنوی و سریع هم دودر می‌شی و تنها گذاشته می‌شی چون طرف به سختی کاری که داره بهش آری می‌گه فکر نمی‌کنه، انگیزه‌ی زودگذری داره و ۱۰ تا کار دیگه داره که تو اون لحظه که داره تصمیمش رو به تو می‌گه اصلا بهشون فکر نمی‌کنه. از طرف دیگه چیزی به عنوان غرامت وجود نداره توی قول دادن‌ها و بد قولی‌ها خیالش طرف راحته که چیزی رو از دست نمی‌ده که مهم باشه چون بابت قولی که داده گرویی نگرفتن ازش چکی، سفته‌ای نهایتش می‌تونی کمرنگ شدن رابطه‌ی شخصی‌اش با طرفش باشه که اونم به نظرم باز چیزی رو از دست نداده چون فراوان آدم ریخته دور بر آدم تو ایران که می‌تونی رابطه برقرار کنی و قطع کنی و … این رو بگم که ممکنه ۱۰ تا دلیل هم برات بیاره برای این‌که الان نمی‌تونه به تعهدی که بهت داده عمل کنه ولی آخرش چی؟ آخرش اینه که کارت انجام نمی‌شه، می‌مونه، می‌پوسه، گند می‌خوره بهش بالاخره به یک دلیلی انجام نمی‌شه بعضی وقت‌ها هم برعکس می‌شه یعنی به جایی که تو شاکی باشی اون شاکی می‌شه که تو چرا موقعیت من رو درک نمی‌کنی!؟ من این رو قبول دارم که چیزهای کمی توی ایران در سطوح مختلفش قابل پیش‌بینی است و بنابراین غیر قابل برنامه‌ریزیه چون هیچ ضمانتی نیست که وضعیتی رو که طرف الان داره توش صحبت می‌کنه فردا هم همین‌جوری باشه این قضیه‌ای که می‌گم در سطوح زندگی شخصی افراد هم وارد شده و من شواهدی دارم که تصدیق می‌کنه حرفم رو می‌تونه با روش استقرایی قاونی رو ازش انتزاع کرد و همیشه توی سرم داشته باشمش که آقاجون، رو کسی حسابی باز نکن برو کراهایی رو که می‌ٱونی خودت انجام بدی خودت انجام بده و کارهایی رو هم که نیاز به کسی هست از مخیله‌ات حذف کن تا از این گور به گور شده این ایران، این خانه‌ی ویران بتونی فرار کنی تا دیوانه نشدی بعد یکسری آدم ببینی که زود بهت جواب آری نمی‌دهند اما متعهد هستند روی قولی که دادند و غرامت بهت می‌دهند و هیچ‌وقت از تو شاکی نمی‌شوند به خاطر بدقولی خودشون، شرایط پایداری هم وجود داره که این‌طوری می‌تونند عمل کنند و این شرایط رو هم خودشون خواستند که این‌طوری باشه و مثل مردم احمق ما منتظر مصلح بیرونی مثل امام زمان و آمریکا و … نیستند که خودشون بشینند، هیچ غلطی نخواهئد بکنندة هیچ بهایی ندهند و بهشت رو هم دو دستی یکی دیگه بیاد تقدیمشون کنه! به زندگی کثیفی که بهش عادت کردن بچسبند و اونقدر گدا باشند که هیچ هزینه‌ای نکنند برای گرفتن حقشون و پوست کلفت بشوند همچون کرگدن اوژن یونسکو فقط در یه همچین جایی است که پادشاهان این خلق به سیهه‌ی حماقت یک اسب به سلطنت می‌رسند! تف بر شما، تف.

نوشته شده درباره‌ی ، ، ، ، ،

Valid XHTML 1.0 Transitional Valid CSS!