All tag results for ‘ایران’

ریز مکالمات

مهر ۲۲م, ۱۳۸۶

الان حدود ۴۵ دقیقه هستش که من برای دیدن ریز مکالمات خودم در این‌جا دارم با این وب‌گاه مسخره‌ی مخابرات سروکله می‌زنم.  وقتی از بی کیفیت بودن همه‌چیز صحبت می‌کنم در این‌جا (ایران خانه‌‌ی ویران) به دلیل همین چیزهاست. سایت کند و ناکاراست طوری که من در حال دیوانه شدن هستم.

واقعا چرا نباید این چیزها مثل ساعت درست کار کنه که مثلا من برای گرفتن ریز مکالمات نروم از خانه بیرون؟ من این چیزها رو می‌نویسیم چون خیلی‌ها نمی‌نویسند و به این خاطر که اونقدر این چیزها عادی شده و به فراوانی یافت می‌شود که گویا گفتن ندارد و چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است. منتها من می‌»ویسم برای کسانی که کلا به این چیزها عادت کرده‌اند و وقتی هم باهاشون گپی می‌زنی انگار واقعا این چیزها رو نمی‌بینند…

مساله‌ی واقعی این‌جا پایین بودن شدید کیفیت خدمات سازمان‌های دولتی و در رده‌ی دوم خصوصی هستش و این نتیجه‌ی مستقیم سیاست‌گذاری‌های نادرستی هست که انجام شده و نشان‌دهنده‌ی بیکفایتی کسانی است که چرخاننده‌ی اصلی این جریان هستند

این که من یکهو می‌روم به سیاست و فرهنگ مردم گیر می‌دهم از روی ژست روشنفکری گرفتن نیست دقیق به این خاطر هستش که  این چرخ‌ها و دنده‌هاشون روی هم اثر دارند و اون هم اثر مستقیم و روی چیزهای اثر دارند که در زندگی روزمره‌ی خودت احساسشون می‌کنی. بنابراین چیزهای از هم جدایی نیستند و یا از سر شکم‌سیری نیست که بهشون هر از چندگاهی می‌پردازم بلکه از روی درد هستش. تنها تفاوت اینه که من هنوز حس‌گرهام رو از دست ندادم و صد البته به چیز گه عادت نکردم (به طور نسبی)

هنوز هم نیامده است این برگه‌ی نفرین شده‌اش: پول نداری؟ امکانات نداری؟ یا شعور نداری که درستش نمی‌کنی

ای دولت الکترونیک٬ ای فن‌آوری٬ ای اصل ٬۴۴ ای  خدمت به مردم٬ ای بوی گند رایحه‌ی خوش خدمت٬ ای ایرانی وظیفه نشناسی که این درپیت رو درست کردی و تحویل کارفرما دادی (که مخابرات باشه)٬ ای کارفرمای بی‌خرد٬ ای دزد٬ ای نفت ۸۸ دلار٬ ای پالسی ۴۴.۷ ریال نرخ مکالمه٬ ای شبکه‌ی صیهونیستی هوشمند٬ خجالت بکشید٬ من هنوز می‌فهمم و هوش حواسم هست که چه گندی دارید می‌زنید

البته ناگفته نماند که مردم هر حکومت شایسته‌ی همان حکومتند

نقدی بر عملکرد غیر حرفه‌ای تیم وردپرس فارسی

مرداد ۱۵م, ۱۳۸۶

آقا من مخصوصا نوشتم تیم که کسی بهش بر نخوره خیلی سریع می‌روم سر اصل موضوع:

ما طبق اخرین جلسه‌ای که داشتیم قرار شد که سرور منتقل بشود
نوشته‌ای در انجمن زده شد که در ساعت ۱۲ شب انتقال صورت می‌گیرد و لطفا از این ساعت به بعد کسی کاری روی سرور انجام ندهد
در جلسه عنوان شد که کار انتقال نهایتا ۲ ساعت خواهد بود
فردای همان روز دو روز پیش من متوجه شدم که انجمن منتقل شده ما به صورت ناقص
کاشف به عمل آمده که فرایند  گرفتن نسخه‌ی پشتیبان از ساعت ۱۰ شب اغاز شده نه ساعت ۱۲ شب! و به همین دلیل کلیه‌ی فعالیت‌هایی که در این ۲ ساعت انجام شده بود از بین رفته است
در ضمن دومین انجمن و سایت هنوز عوض نشده بود
من خطاهای مختلف از جمله ست کردن DNS را گزارش دادم
به جز انجمن چیز دیگری منتقل نشده بود
دیشب به صورت کاملا ناگهانی و بدون زدن اطلاعیه‌ای و یا حتی ایمیل زنگی چیزی به من پیام رسید که روی سرور کاری نکنم چرا که از ۲ ساعت پیش نسخه‌ی پشتیبان گرفته شده و فایل‌ها می‌]واهد منتقل شود
هر چی سوال کردم که چرا از قبل خبر ندادید جواب سر بالا گرفتم
پرسیدم که مگه فایل‌های انجمن روی هاست جدید منتقل نشده پس دیگر چه نیازی به گرفتن بک آپ و انتقال فایل‌هاست باز چیزی نشنیدم!
و به صبر کردن راهنمایی شدم!
بعد هم از ساعت حدود ۱۱ شب به بعد بود که همه‌ی دسترسی‌ةا چه ftp‌و چه http به سایت بسته شده است! و تا کنون محض رضای خدا یک خط توضیح برای هیچ کدام از اعضای گروه داده نشده است

علاوه بر آم به نامه‌ای که برای پاسخ‌گویی فرستاد ه شده است هم پاسخی تا کنون داده نش ده است.

من شدیدا این بی نظمی و این عدم پاسخگویی رو محکوم می‌کنم
بسیار غیر حرفه‌ای و مسخره عمل شده است در این یک فقره کار

SMS و بنزین

تیر ۷م, ۱۳۸۶

دیشب از ساعت ۸:۴۵ تا ساعت ۵ صبح هیچ پیام کوتاهی نمی‌شد فرستاد،  من اول فکر کردم مشکل از من و خط شلوغه امروز فهمیدم که برای همه همین‌طور بوده، حالا این‌که قطع شدن SMS با ناآرامی‌هایی که مردم سر بنزین راه‌آنداختن و ترس دولت از خبر رسانی مردمی (SMS) ربطی دارد یا نه خدا داند. برای من که هیچ‌وقت این‌طوری نشده بود تو این مدتی که همراه دارم حتی نوروز هم یکی در میون می‌فرستاد این‌دفعه نصفه شب ساعت ۳ صبح دیگه خیلی عجیبه

این اصلا بازی یلدا نیست، زندگی ماست

اردیبهشت ۹م, ۱۳۸۶

سلمان که در آن‌جاست نوشته است این اين يک بازی يلدا نيست من نوشته‌های او را می‌خوانم چرا که من این‌جایم و ان آن‌جاست و من تصمیم به رفتن به آن‌جا دارم، حق دارم نگران باشم از این‌که در آن‌جا هم نگران این‌جا باشم و از خودم باز بپرسم که رابطه‌ی من مهاجر با ایران چگونه است؟

نکند که مساله‌ها، دغدغه‌ها، نگرانی‌های من از من جدا ناشدنی باشند، نکند که من در یک جیر جغرافیایی باشم و اختیاری یا گزینشی برای مساله‌هایم نداشته باشم؟ چرا باید کسی که در آن‌جاست، مسایلش این‌جایی باشد؟ چرا باید اصلا فارسی بنویسد؟ مگر نرفته است؟ مگر خداحافظی نکرده است؟ مگر از این‌جا نبریده است از همه چیززش مردمش، فرهنگش، قوانینش مگر به این نتیجه نرسیده است که نمی‌توانسته است کاری انجام دهد یا کمکی بکند؟ پس چگونه می‌شود از دور دستی بر آتش داشت و کمک اثر گذارتری کرد هنگامی که در نزدیک‌ترین فاصله از دستش کاری بر نیامده است؟ و ناشده‌ها و سرخوردگی‌ها، امید به رسیدن به خواسته‌ها انگیزه‌ی بستن بار سفرش گشته است؟

من دل خود خوش کرده‌ام که اگر مکانم را تغییر دهم، محیط زندگی‌ام را دگرگون کنم و فرهنگی را که می‌خواهم در آن باشم خود تعیین کنم، منطقا نباید مساله‌های محیطی دیگر، مساله‌های من باشد و یا اگر جهانی نگاه کنم، دست کم مساله‌های محیطی دیگر نباید به اندازه‌ی مساله‌های محیط کنونی‌ام مهم باشند، اما پس چرا برای اکثر آن‌ها مساله‌ی ایران مهم‌تر از حتی مساله‌ی کشوری است که در آن زندگی می‌کنند راه می‌روند نفس می‌کشند و می‌خوابند؟ اخبار ایران را بهتر از من می‌دانند و بیشتر از من فارسی می‌نویسند. این واقعا برای من مساله‌ی بزرگی است…

نمی‌شود واقعا بومی فکر نکرد و جهانی فکر کرد؟ و گفت من نه در محله‌ی فلان در تهران زاده شده‌ام و نه در ایران بلکه در جهان زاده شده‌ام؟ چند تن از ما مسایل محله‌ی قبلیمان مساله‌های کنونی و دغدغه‌ی ماست؟ آیا این مقایسه‌ای نادرست است؟ قیاس من مع الفارق است؟

… نمی‌دانم :(

چند کلمه حرف حساب

اردیبهشت ۸م, ۱۳۸۶

کی می‌گه که حرف حساب جواب نداره؟ این همه حرف حساب رو یک‌جا پخته و تر و تمیز نوشتن و با لحن مناسب ارایه دادن یک هنره من به شخصه از این نوشته‌ی خردمندانه لذت بردم و این‌ها تعارف نیست چون من اهل تعارف نیستم از چیزی خوشم بیاید می‌گویم و بدم بیاید نقدش می‌کنم :) پیشنهادهای تو عمق نظرات من را نشانه گرفته و به اصل موضوع پرداخته حرف حساب گرامی من چون براساس تصمیمی که گرفته‌ام نمی‌توانم در موضوعات و بحث‌ها از این پس شرکت کنم و هم به دلایل منطقی، دیگر نمی‌توانم در بالاترین باشم چون قوانینش برایم روشن نیست و با برخی از آن‌ها مشکل دارم و نباید از بالاترین به عنوان یک کاربر استفاده کنم بنابراین چیزی که می‌خواستم انجام دهم پاسخ نوشته‌هایت در مورد من بود:

مورد جالب دیگه اینکه اگه دقت کرده باشی مزدک که پیشنهاد های مختلفش رو تمام جاها می شد دید و بقول تو در وبلاگش ننوشت ناراضی بود. فکر می کنی چرا؟

من هم توی بخش پیشنهادهای بالاترین و هم توی وب‌نامه‌ام پیشنهادهایم رو نوشتم: چند پیشنهاد برای بهتر شدن بالاترین و دعوت بالاترین به تعاملی شدن بیشتر در بخش پیشنهادها و پاسخ به دیدگاه‌های آن و چند دفعه هم اتفاقی توی کامنت‌ها همون‌جا چیزی به ذهنم رسید که نوشتم، اما چیزی که ناراضی‌ام کرد در مورد این بخش کافی نبودن امکانات نرم‌افزاری بود که اتفاقا همین هم جز پیشنهاداتم بود مثلا اینکه امکان رای دادن به هر پیشنهاد باشه که هم از پیشنهادهای تکراری جلوگیری بشه هم این‌که ۵ تا پیشنهاد برتر که توسط خود کاربران برگزیده شده، مستقیم در دستور کار تیم گسترش بالاترین قرار بگیره بدون حرف و حدیث و تایید. همجنین امکان بحث کردن و نظر دادن به صورت مفصل برای هر پیشنهاد باشد.
شما خودت چه چیزی باعث شد که توی بخش پیشنهادات ننویسی این مطلب رو؟ من یقین می‌دونم به این دلیل که می‌خواستی روی نظراتت بحث بشه و رای بقیه رو هم بدونی خوب، حالا توی بخش پیشنهادات بالاترین چی نوشته؟
به دیگران جواب ندهید و بحث نکنید (دست به سینه بنشینید تا آقا معلم بیاد :) ) من مثال هم زدم و مثال موفقی هم زدم مقایسه کردم وردپرس رو با جوملا در صورتیکه چیزی که الان برای سیستم بالاترین هست فقط یک‌جور باگ ریپورتر هست گزارش خطا نه دادن پیشنهاد.

اون موقع من فکر کردم که خوب سرشون شلوغه و زیاد گیر ندم و راهی که به ذهنم رسید کاری بود که الان شما کردید، توی وب‌نامه‌ام نظرات رو می‌نوشتم و توی بخش پیشنهادات هم کپی می کردم و هم لینک نوشته رو! که هم بقیه پیشنهادها رو ببینند و هم اگر بحثی خواست بشه بیایند تو وب‌نامه‌ی من، که قانون بالاترین رعایت بشه، حالا چرا از وب‌نامه خودم لینک نفرستادم یا کم فرستادم به بالاترین، چون‌که اگر چه قانون صریحی وجود نداره ولی روح حاکم بر بالاترین این طوریه که هرکی از وب‌نامه یا وب‌سایت خودش لینکی داد درپیته و داره برای خودش تبلیغ می‌کنه!

بالاترین جای تبلیغ شما نیست.

بنابراین برای خودم هرباری که من یک مطلبی از وب‌نامه یا سایت خودم می‌فرستادم، زهرمار می‌شد و معذب بودم.

همونطور که گفتم فکر می‌کردم که اون موقع نباید گیر داد و به مرور درست می‌شه هرچند چون خودم تو کار develop هستم با خودم فکر می‌کردم که بابا این که کار عجیبی نیست کافیه که عین اسکریپت فرستادن لینک رو با کمی دست‌کاری برای اون قسمت گذاشت و انرژی خاصی نمی‌بره خاصه ان‌که مهدی و عزیز و تیم بالاترین از من با سوادتر هم هستند. و اگر هم نه این همه فوروم و سیستم voting هستش. اما جریان پریشب و جوابی که گرفتم از مهدی یکدفعه دلیل کم توجهی به گسترش بخش پیشنهادها و … رو برام معنی‌دار کرد یک جای دیگه توی همون شب بتا از ناظران منصوب شده‌ی بالاترین نوشته بود بالاترین جای بحث نیست، لینک بگذارید و رای بدهید. جای دیگری در همان شب در اولین نظرها پرهام یکی از کسانی که اعتبارش خیلی زیاده به نقدی که شده بود صریح نوشت لوس بازی بسه! و هی پشت سرهم منفی دادند و اگر من همون لحظه به اون لینک مثبت نداده بودم همون‌جا در نطفه خفه می‌شد لینک! من یکدفعه یک زنگ خطر احساس کردم با خودم گفتم پادشاه خوب بسیار خوب است اما اگر همه‌ی اختیارات را نهایتا پادشاه داشته باشد، و از قضای روزگار پادشاهی بد نصیب جامعه شود، فتحه‌ی آن کشور را باید خواند کشوری (جامعه‌ای) که مردمش آن‌را ساخته‌اند و حق حاکمیت برای همه‌ی ان‌ها محفوظ است.

احساس تعلقم شکست و نا امید شدم به خصوص که من در جامعه‌ای زندگی می‌کنم که در آن ترس از واگذاری و سپردن تصمیم‌گیری به مردم یک تابوست و من آن‌را در بالاترین با تمام تلاشی که می‌کردم که نادیده‌اش بگیرم آن‌شب احساس کردم. اما بر اساس تجاربم خواستم که یک تنه به قاضی نرفته باشم و به خودم گفتم که ممکن است تصمیمی هیجانی گرفته باشم بهتر است که نظرات دیگران را هم بشنوی چرا که همه چیز را همگان دانند و چنین کردم و خلاصه‌ای از مطالب را سریع جمع کرده و در وب‌نامه با عنوان حدانگهدار بالاترین نوشتم و در بالاترین فرستادم.

روز بعد دوباره نوشته‌هایم را مرور کردم و ردپایی از حرکت احساسی و تصمیمی هیجانی و واکنشی از خودم ندیدم، اما دیدم که در پاسخ نقد من نوشته‌هایی واکنشی ایجاد شد:

به نظرم دارید بی خودی انرژی خودتون رو تلف می‌کنید و گرد و خاک به پا می‌کنید. روی سخنم با دوستانم امیر و مزدک و آشپرباشی است بیشتر.

و بنده به مغلطه کردن متهم شدم در صورتی‌که با آن‌که فضا، توان و بهانه‌ی حتی اتهام به بالاترین را داشتم چنین کاری نکردم اما:

کی گفته قوانین بالاترین تغییر ناپذیره؟ کی گفته کاربرها در تعیین قوانین نقشی ندارند؟ چرا مغلطه می‌کنید.

تنها نگاهی به نوشته‌ی مهدی در همان شب کافی است که عزیز گرامی پاسخ دو سوال خود را گرفته باشد:

این تصور انتزاعی که بعضی ها دارند که دموکراسی یعنی فقط رای دادن غلط است. دموکراسی به چهارچوب و ضوابط نیاز دارد. بالاترین در این حد دموکراسی است که لینکها براساس رای شما به صفحه اول می روند.

اینجا بگویم بالاترین یک کشور دموکراتیک نیست(یعنی مقایسه اش با یک کشور اشتباه است). در یک کشور همه افراد حق مالکیت بر آن کشور دارند و برای قوانین آن و برای انتخاب حاکمان رای می دهند. در بالاترین قوانین بوسیله تیم بالاترین تعیین می شوند

و وعده‌ای بدون زمان داده می‌شود:

شاید یک روزی برسد که آنقدر از نظر فنی نیرو و وقت داشته باشیم که مکانیزم برای برای گذاشته شدن قوانین بالاترین را نیز درست کنیم. ولی تا زمانی که آنروز برسد بالاترین تنها در حد رای دادن به لینکها دموکراتیک است و لینکها هم باید مطابق با قوانین بالاترین باشند.

مزدک جان؛ بالاترین یک کشور نیست. دموکراتیک هست تنها به معنی بالا. قیاس با کشور اشتباه است

همانطور که گفتم بالاترین را با کشور نمی توانید مقایسه کنید. بالاترین کشور نیست. بالاترین یک وبسایت است.

حالا نوبت من است که از عزیز بپرسم که چه کسی مغلطه می‌کند؟ کدام یک از سخنان صادقانه‌ی مهدی شفاف نیست و قابل تعبیر است؟

و در واقع علاوه بر این سخنان سوگیری و عملکرد بالاترین نیز آن‌را تایید می‌کند واگر چیزی جز این نیست می توان در مواضع بالاترین نسبت به درنظرگرفتن تغییرات پیشنهادی کاربران از جمله پیشنهادهای زیر، نمود واقعی دموکراسی حداکثری و پایان بخشیدن به بدفهمی (سو تفاهم) احتمالی را شاهد بود

۱) انتخاب مدیران بالاترین بر اساس رای متناسب کاربران و به صورت دوره‌ای و نه پادشاهی! صورت بپذیرد
۲) بخش پیشنهادات از حالت تک‌سویی به حالت تعاملی تبدیل شود و در آن ?میزان رای ملت باشد!? نه اینکه شما بنویسید ما می‌خوانیم و اگر موافق بودیم اجرایش می‌کنیم و اگر هم مخالف بودیم اجرایش نمی‌کنیم و مهم نیست که نظر چند نفر و در خواست چنیدن نفر چه باشد (شورای نگهبان برایم تداعی می‌شود این چند روزه)
۳) فرآیند تدوین و تصویب قوانین از نخستین بند تا بند پایانی آن باید با رای‌گیری و نظر کاربران (اعضای جامعه‌ی مجازی) باشد بدون واسطه و مستقیم و بر اساس خرد جمعی، همچنین قوانین باید بر اساس مدل برد - برد (Win - Ein) طراحی شود که هر دو سر ماجرا، کاربر و بنیانگذارو گرداننده احساس باخت نکنند. و بر اساس مکانیزم گفته شده پیاده سازی شود. این گفته که
به نظر شما هر کجای قوانین ایراد دارد در قسمت پیشنهاد ها یا با ایمیل مطرح کنید تا بهش رسیدگی بشه. اگر چه بسیار مثبت است اما به هیچ عنوان کافی نیست! چرا که غیر مستقیم به ما می‌گوید قوانین را ما تایید می‌کنیم حتی اگر نظر اکثریت این نباشد. استدلال من بر روی دموکراتیک بودن و در معنی بهتری آریستوکراسیک بودن فرایند تصویب قوانین نقش آشکار کاربران در اعتبار چنین سایتی است پیش از این هم گفته بودم که اگر این سایت یک موتور جست‌وجو بود اگر خدمات دهنده‌ی ایمیل بود اگر هر چیزی بود که در آن کمترین نقش را کاربران برای مطرح شدن سایت داشتند و زحمت اکثریت کاربران به اندازه‌ی ۵۰٪ تلاش‌های بنیان‌گذاران سایت نبود چنین چیزی را مطره نکرده و عنوان کردنش را نیز غیر منطقی می‌دانستم.
بنابراین فرآیند تصویب با صورت کاملا مشخص بدون حق وتو و به صورت دموکراتیک باید باشد واز طرفی باید امکان بازبینی همیشگی با ظوابطی خاص در همان قانون نیز گنجانده شود (در گفت‌وگو ونقد همیشه باز است، قوانین وحی منزل نیست، ایه‌ی خدا نیست قران نیست و هیچ‌کس نیز پیامبر نیست) و اگر چنین شود اجرایی شدن قانون و هزینه‌ی اجرای قانون مصوب اکثریت در این جامعه تضمی می‌شود و همه ناظر یکدیگر می‌شوند و نیاز به صرف انرژی عجیبی برای کنترل نیست. مشارکت همه در بالاترین سطه ممکنه بوده و حس تعلق روز به روز بیشتر خواهد شد.
تبصره: تمامی حقوق مادی برای همیشه برای بنیانگذاران بالاترین بدون قید و شرط به عنوان سپاسگزاری همیشگی محفوط خواهد بود و کاربران تنها قوانینی که این مورد را زیر سوال نبرد تدوین و تصویب می‌کنند
مورد سه باید به وضوح به صورت نرم‌افزاری اجرا و پیاده‌سازی شود.
۴) قوانین پس از تصویب، بسیار واضح و روشن با بیان مصداق‌ها و آوردن مثال‌های آشکار باید همواره در دسترس کاربران باشد و به عنوان سند داوری به کار گرفته شود، قوانین به گونه‌ای باید باشند که کمترین برداشت ممکن از ان صورت گیرد، شفاف و دقیق
۵) انتقاد و دادن پیشنهاد به عنوان کاری ارزشمند در روح و کالبد جامعه‌ی بالاترین دمیده شود به صراحت می‌گویم که سپاسگزاری و تمجید، کم‌ترین کار و سوال برانگیزترین رفتار یک عضو جامعه‌ی مردم سالار است و نقد سخت‌ترین و چالش براگیزترین آن‌. جامعه‌ای که در ان تعداد چاپلوسانش بیشتر از دلسوزانش باشد، محیطی که در آن نقد پر هزینه باشد و فرهنگ حاکم بر آن بر پایه‌ی خفه کردن صدای مخالف باشد و سر آخر جایی که حساس بودن و سخت‌گیر بودن و نکته سنج بودن ارزشش ناچیز و کم اهمیت باشد و در برابر، بی‌خیالی، سخت نگرفتن، عدم پذیرش مسئولیت، تلاش برای خاتمه دادن بحث اگر چه حتی به جایی نرسیده باشد!، ارزشمند جلوه داده شود، محکوم به فناست، و من از چنین فرهنگی، همچون میهنی که در آن زندگی می‌کنم از آن گریزان و نگرانم.
انجام شدن موارد فوق پاسخ این پرسش را می‌دهد که آیا واقعا بالاترین جامعه‌ای دموکرات است؟ یا کاربران بالاترین حکم کارمندانی را دارند که در سود معنوی و (نه مادی) آن جایگاهی ندارند و شهروند درجه‌ی دو حساب می‌شوند. آیا در بالاترین برخی از برخی دیگر بالاترند؟ چرا در بالاترین نقدی منصفانه واکنش‌های تندی با زدن برچسب‌هایی همچون: اتهام به مغلطه، لوس بازی، به پا کردن گرد و خاک، وقت تلف کردن، مسخره‌بازی، عدم تحمل، قدر نشناسی، براندازی، توطئه، آشوب، نق زدن، شلوغ‌بازی ، جنجال آفرینی ، جوسازی و … را در بر دارد؟ آیا این رفتار، نشنیدن صدای یک منتقد نیست؟ و دموکراسی حداکثری با چنین فضایی چگونه تعبیر می‌شود؟ و پیش‌نیازهای پایداری مردم‌سالاری چیست؟

بازتاب رخداد بالا در بالاترین:

عکس منتشر نشده از گردهمایی اعتراض‌آمیز به آب‌گیری سد سیوند

اردیبهشت ۴م, ۱۳۸۶

این عکس را حدود ساعت ۱۰:۵۰ شنبه، ۱۳۸۶/۲/۱ گرفته‌ام، معترضین در حال خواند سرود ای ایران هستند، روبروی سازمان میراث فرهنگی کشور و در اعتراض به آب‌گیری سد سیوند گرد هم آمده‌اند بقیه‌ی عکس‌ها خوب نشده بود برای همین نگذاشتمشون

گزارش گردهمایی شنبه ساعت ۱۰ صبح در اعتراض به آب‌گیری سد سیوند

اردیبهشت ۱م, ۱۳۸۶

خوب همون‌طور که دیشب نوشتم، تصمیم گرفتم که توی این گردهمایی شرکت کنم، با بچه‌ها ساعت ۱۰:۲۰ دقیقه جلوی سازمان میراث فرهنگی کشور، بودیم حدود ۵۰ -۶۰ نفر بودند که ما رسیدیم، به همراه پارچه‌های نوشته شده و شعارهایی که روی کاغذهای A۴ نوشته شده بود، نماینده‌ی گروه دفاع از پاسارگاد بیانیه‌ی گروه خودش را خواند، بعد سرود ای ایران چند بار خونده شد و ترانه‌ی یار دبستانی! که من نمی‌دونم مناسبتش چی بود اون‌جا. بعد از اون بیانیه‌ی تحکیم وحدت خوانده شد. من چند تا عکس گرفتم و صدا هم ضبط کرده‌ام که آماده شد می‌گذارمشون این‌جا.

خلاصه جمعیت بیشتر شد و رسید حدودا به ۲۰۰ نفر، نیروی انتظامی هم سر رسید ولی کاری نداشت کلا ۴-۵ نفرشون رو ما دیدیم. البته با بی‌سیم.

من از بیانیه‌ی گروه انجمن مدافعان پاسارگاد خیلی خوشم اومد و اگر بشه قصد دارم باهاشون همکاری کنم نه هوچی‌گر بودند مثل تحکیم وحدتی‌ها و نه اینکه حرف‌هاشون نامربوط بود. من باز هم می‌گم که باید رفت جلوی یونسکو و مجلس و میراث فرهنگی فایده‌ای نداره.

این تحکیم وحدتی‌ها به نظرم بخش مثبت کارشون رو با شعارهای نیمه سیاسی خراب کردند و همچنین شمول بیانیه به خاطر اینکه همه‌ی معترضین رو دانشجو خواند از دست داد.

چند تا تذکر به این تحکیم وحدتی‌ها:

  1. هرجا که شلوغ می‌شه لزوما به این معنی نیست که شما هم پاشید بیاید و آسمون رو به ریسمون ببافید
  2. معمولا رسمه که وقتی می‌خوان بیانیه‌ای رو بخونند از طرف جمع و یا گروه حتما باید محتوای بیانیه به امضای حاضرین برسه و اکثرا خبر داشته باشند از مفادش یا از قبل تو سایتی یا جایی گذاشته باشند آن را!
  3. معترضین اون‌جا همه دانشجو نبودند و از قشرهای مختلفی بودند
  4. این تجمع اولین تجمع اعتراض‌آمیز نبود! که شما اینگونه اعلام کردید پیش از حضور شما نیز ۳ تجمع دیگر تشکیل شده بود! البته این اولین حضور شما در این تجمع بود و احتمالا از ۳ تای دیگر خبر نداشتید
  5. عزیزمن، هر تجمعی و هر اعتراضی لزوما سیاسی نیست! می‌فهمید این رو؟ این تجمع مدنی و فرهنگی بود. چرا تاکیدم روی اینه به خاطر این‌که بهونه‌ای برای اقدامات امنیتی و برخوردهای نیروی انتظامی پیش نیاید خیلی ساده! چرا تصمیم دارید حساسیت که هر اعتراضی را با به کار بردن شعارهای نابخردانه بالا ببرید. در صورتی‌که اثر بخشی‌اش نیز کمتر است؟
  6. شعارهای متناسب با موضوع چیزی است که کمبودش احساس می‌شد

گردهمایی حدودا در ساعت ۱۱ ۱۳ پایان یافت

پ.ن.

از ۳۰۰ تا ۳۰ وند! تیشه به ریشه زدن

اردیبهشت ۱م, ۱۳۸۶

تیشه به ریشه زدن عمیق‌تر و دردناک‌تر از هر هجومی است، بدتر از هر توهینی است . یک اقدام ناجوان‌مردانه بر ضد مردم، فرهنگ، تاریخ و گذشته‌شان است. نخستین گام اعتراض است اما موثرترین نیست.

سد سیوند آب‌گیری شد زیاد هم بعید نبود که آب‌گیری بشود مرحله مطالعاتی سدسیوند ۳۵ سال قبل در سال ۱۹۷۰ میلادی توسط مشاور آمریكایی انجام شده و بعد از انقلاب نیز قرارداد انجام ادامه مطالعات با مشاور ایرانی منعقد گردید اما به دلایل مختلف از جمله كمبود اعتبارات لازم و پیچیدگی های فنی، اجرای سد به درازا كشیده و بالاخره عملیات احداث تونل انحرافی سد از سال ۱۳۷۱ آغاز شد.(روزنامه‌ی ایران) در زمان هاشمی رفسنجانی کلید خورد و در زمان خاتمی اجرا شد و در زمان احمدی‌نژاد بهره‌برداری گردید. به گفته‌ی خود سازمان میراث فرهنگی کشور البته این نخستین بار نیست !

چیزی که لازمه بگم این هستش که آرامگاه کوروش زیاد در خطر نیست بلکه تنگه‌ی بلاغی هست که ۱۲۹ اثر تاریخی در خودش داره و با این عمل تخریب می‌شه

مجبورم چندتا نقل قول بیارم از کارشناسان:(به نقل از آفتاب.آی‌آر)

محمدحسن طالبیان مدیر بنیاد پژوهشی پارسه - پاسارگاد: كار ژئوفیزیك در ۵۰ هكتار از محوطه های تخت جمشید و پاسارگاد نشاندهنده باغ ها و ساختارهای گسترده ای همچون شبكه آبیاری بسیار كهن در این منطقه است.

مسعود آذرنوش رئیس پژوهشكده باستان شناسی: نحوه تعامل ما میان این ۲ واقعیت یعنی نیاز به كنترل آب سطح الارضی از یك سو و ضرورت حفظ میراث فرهنگی جامعه كهن ایران از سوی دیگر، میزان درایت ما را در فراهم ساختن پاسخ های هماهنگ با جمیع وجوه توسعه پایدار آشكار می سازد.

طه هاشمی رئیس پژوهشگاه میراث فرهنگی و گردشگری: موضوع سد سیوند ۲ تابلوی زشت و زیبا داشت. تابلوی زشت آن این بود كه در یك پروژه بزرگ و در زیستگاهی كه حتی افراد غیرمتخصص هم می توانند وجود آثار گرانبها در آن را حدس بزنند، مطالعه ای صورت نگرفت و تازه با شروع آبگیری سد معلوم شد چه اطلاعات و آثاری از میان خواهد رفت.

محمدتقی عطایی، عضو پژوهشكده باستان شناسی: آرامگاه كورش نزدیكترین اثر از مجموعه پاسارگاد به دره بلاغی است كه فاصله آرامگاه تا ابتدای تنگه به خط مستقیم ۲‎/۵ كیلومتر و فاصله آن تا ابتدای دریاچه سد حدود ۵ كیلومتر است. بنابراین گرچه به طور مستقیم خطری از جانب دریاچه سد متوجه پاسارگاد نیست، اما فقط تأثیرات با واسطه ای بر مجموعه خواهد داشت. به عنوان مثال در حال حاضر عمق آب های زیرزمینی در پاسارگاد كم است، قطعاً با احداث سد این عمق كاهش خواهد یافت.نكته دیگر آنكه در بیشتر مواقع جریان باد از سمت دره و كوهستان به سمت پاسارگاد برقرار است. با وجود دریاچه ای در آنجا این باد رطوبت دره و دریاچه را به پاسارگاد منتقل خواهد كرد. با افزایش میزان رطوبت سطح الارضی و تحت الارضی بر میزان رشد گلسنگ ها كه یكی از عوامل فرسایش سازه های سنگی است، افزوده خواهد شد

مدیرعامل آب منطقه ای فارس، بوشهر و كهگیلویه وبویراحمد: سد سیوند در منطقه پاسارگاد و دشت مرغاب در حال احداث است كه با راه اندازی آن تعدادی از آثار باستانی موجود در محل در صورت عدم انتقال از منطقه به زیر آب خواهد رفت اما بخشی از آثار ارزشمند مانند جاده معروف شاهی و كانال دختربر از هرگونه آسیب دور خواهد ماند.

کاری که باید کرد اعتراض به سبک مدنی و غیرسیاسی و نمادین هستش، من فردا به دعوت کمیته ی دانشجویی دفاع از پاسارگاد برای اعتراض به آب‌گیری سد سیوند به میراث فرهنگی ساعت ۱۰ صبح جلوی میراث فرهنگی می‌روم، اگرچه اعتراضات پیشین کارساز نبوده ولی این بار می‌خواهم به سهم خود اعتراض کنم. اگر آدرس را نمی‌دانید این‌جا را ببینید البته من خود نقشه روهم این زیر گذاشتم:

محل تجمع برای اعتراض به اب‌گیری سد سیوند

آن‌چه مهم است در این مبارزه برای حفظ چغازنبیل وپاسارگاد باید تجمعی در برابر دفتر یونسکو در تهران برگزار شود زیرا ایران عضو متعهد کنوانسیون جهانی حمایت از میراث فرهنگی و طبیعی جهان است (۱۹۷۲ژاریس) که در آن پشتیبانی از میراث‌های بشری طبیعی یا دست ساخت وظیفه‌ای جهانی است و چغازنبیل و پاسارگاد در فهرست میراث فرهنگی ثبت شده در یونسکو هستنند.

پاسارگاد پنجمین محوطه جهانی ایران است كه طی آخرین جلسه یونسكو تیر ماه سال ۱۳۸۳ كه در چین برگزار شد به علت دارا بود شاخص‌های فراوانی در فهرست جهانی یونسكو به ثبت رسید. ساخت سد سیوند از سال ۱۳۷۱ در تنگه بلاغی و روی رودخانه پلوار، بدون توجه به وجود آثار تاریخی و باستانی آغاز شد. (خبرگزارى ميراث فرهنگى)

یکسری از دوستان گفتند که ما چون از جریان خبری نداریم نمی‌آییم. برای کسانی که از سد سیوند و ماجراش خبری ندارند چدن تا چیز معرفی می‌کنم:

اطلاعات عمومی:

رخدادهای لحظه به لحظه:

اقدامات صورت گرفته و اعتراضات:

چند پرسش از نیما در مورد بوی گند ناسیونالیستی

فروردین ۳۰م, ۱۳۸۶

من داشتم دنبال یک چیز دیگه‌ای می‌گشتم که چشمم اتفاقی به این نوشته افتاد

نیمای گرامی، برای گفته‌هایت دلایلی داری که مثلا عالمی فریب کاره؟ دوست دارم پشت پرده‌هایی رو که می‌گی من بدونم. یا این‌که پیش‌نویس ذهنی داری هر کی که میاد توی صدا و سیما عوضیه؟ یا دست کم مشکوکی بهش.
دوست دارم بدونم که از کجا عالمی رو می‌شناسی و داوری‌ای که کردی بر اساس کدوم مستندات هست.

به نظرت نقد غیر آبکی و خوب چه جور نقدی می‌تونه باشه؟ من ۵ سال هقته‌ای دوبار توی جلسه‌های نقد و بررسی فیلم بودم نفهمیدم و نتونستم معیارهایی برای نقد خوب فیلم برای خودم پیدا کنم، اگه چیزی می‌دونی که به نظر این‌طور می‌اید خوب بگو من هم بدونم.

تعریفت از یک آدم فرهیخته چیه؟ تعریفت از روشن‌فکر چیه؟ من هیچوقت نتونستم بفهمم که چه موقع می‌شه به یک آدمی گفت روشن‌فکر و چه موقع می‌ّه گفت فرهیخته و چه موقع نمی‌شه گفت. دوست دارم معیارهای تشخیص یک روشن‌فکر رو از یک روشن‌فکر نما بدونم.

به نظرت کار لگوماهی از حسی به جز حس ناسیونالیستی برخواسته؟ اگه حس دیگه ای بوده که من باز دوست دارم بدونم، اگر هم که نه پس باز باید بوی‌گند بشنویم از همین کار خوب؟ بیشتر می‌خواهم بدونم معیار ارزش‌گذاری و داوری‌ات توی این نوشته چی‌بوده

ممکنه من منظورت رو درست متوجه نشده باشم یا ممکنه که تو خوب نگفته باشی به هر حال سوال‌های من رو اگه جواب بدی، فکر کنم گام خوب باشه برای فهمیدن هم.

چنین گفت گنارهکارِ خسته

فروردین ۲۹م, ۱۳۸۶

دو مقاله‌ی خوب دکتر محمود سریع‌القلم نوشته سال ۱۳۷۷! با عنوان‌های «آفات متدولوژیک تفکر در ایران» و «مبانی عشیره‌ای فرهنگ سیاسی در ایران» در یکی از این دو تحقیق ۷ آفت برای شیوه‌ی تفکر ایرانیان بر می‌شمارد:

  1. اصل تخیلی بودن تفکر
  2. اصل سلیقه‌ای بودن تفکر
  3. اصل ضعف در دستیابی به اجماع
  4. اصل ضعف در برخورد با ایهام
  5. اصل ضعف در توجه به زمان
  6. اصل ضعف در مواجه‌ی فکری
  7. اصل انتخاب میان کنترل اندیشه و مدیریت اندیشه

می‌‌خواستم بگم که من هم اگه جای گناهکار بودم می‌بستم اعترافات رو، نه به این خاطر که فکر من درسته و کار گناهکار را تایید می‌کنم نه! اگه زورم بیشتر بود یا از همه جا رونده و از ایران مونده نشده بودم و کلا مودم بالا بود ادامه‌اش می‌دادم به قول کنفوسیوس:

به جایی که به تاریکی نفرین کنی، شمعی روشن کن! ولی من اصلا دیگه روشنایی رو دوست ندارم! شاید کبریت ندارم و دارم بهونه میارم اما خوب می‌فهممش.

من هم تو دوگانگی‌های خودم می‌مونم می‌گم که: خوب اگه بخواهی آتیش روشن کنی اولش خیلی سخته، بعد که گرفت همه میان خودشون رو گرم می‌کنن، فکر کنم دارم دری وری می‌گم، اما واقعا این کلمه‌هار تو ذهنم هی می‌چرخه، جهان سوم، فرهنگ، فقر، بدبختی، شعور و با خودم می‌گم که ایرانی‌های امروز ارزش وقت گذاشتن و انرژی گذاشتن رو ندارن، حیف وقت و انرژی، دستت رو تا آرنج بکنی توی عسل، بگذاری تو دهنشون گازت

اگه اعترافات بسته نمی‌شد من مطمئن بودم که کل دومین فیلتر می‌شد برای همین هم حق می‌دهم به گناهکار که مایه برای کسانی که ارزشش رو ندارند نگذاره!

با همه‌ی این احوال استاد گناهکار بیا یک دومین بگیریم و با هاست جدا و اون‌جا یک‌بار دیگه اعترافات رو درستش کنیم،  نظرت چیه؟ برای اون مشکلاتی هم که پیش می‌آیند راه حل هست‌ها. خلاصه من پایه‌ام

یک شعر هم انتخاب کردم با عنوان جاده، آن سویِ پُل برای گناهکار از استاد شاملو

مرا ديگر انگيزه‌ي ِ سفر نيست .

مرا ديگر هواي ِ سفري به سر نيست .

قطاري که نيم‌شبان نعره‌کشان از دِه ِ ما مي‌گذرد

آسمان ِ مرا کوچک نمي‌کند

و جاده‌ئي که از گُرده‌ي ِ پُل مي‌گذرد

آرزوي ِ مرا با خود

به افق‌هاي ِ ديگر نمي‌برد .

آدم‌ها و بوي‌ناکي‌ي ِ دنياهاشان  
  يک‌سر

دوزخي‌ست در کتابي

که من آن را  
  لغت‌به‌لغت  
  از بَر کرده‌ام
تا راز ِ بلند ِ انزوا را  
  دريابم ــ

راز ِ عميق ِ چاه را

از ابتذال ِ عطش .

بگذار تا مکان‌ها و تاريخ به خواب اندر شود

در آن سوي ِ پُل ِ دِه

که به خميازه‌ي ِ خوابي جاودانه دهان گشوده است

و سرگرداني‌هاي ِ جُست‌وجو را  
  در شيب‌گاه ِ گُرده‌ي ِ خويش

از کلبه‌ي ِ پابرجاي ِ ما

به پيچ ِ دوردست ِ جاده  
  مي‌گريزاند .

مرا ديگر

انگيزه‌ي ِ سفر نيست .

حقيقت ِ ناباور

چشمان ِ بيداري‌کشيده را بازيافته است :

روياي ِ دل‌پذير ِ زيستن

در خوابي پادرجاي‌تر از مرگ،

از آن پيش‌تر که نوميدي‌ي ِ انتظار

تلخ‌ترين سرود ِ تهي‌دستي را باز خوانده باشد .

و انسان به معبد ِ ستايش‌هاي ِ خويش

فرود آمده است .

انساني در قلم‌رو ِ شگفت‌زده‌ي ِ نگاه ِ من

در قلم‌رو ِ شگفت‌زده‌ي ِ دستان ِ پرستنده‌ام .

انساني با همه ابعادش ــ فارغ از نزديکي و بُعد ــ

که دست‌خوش ِ زواياي ِ نگاه نمي‌شود .

با طبيعت ِ همه‌گانه بيگانه‌ئي

که بيننده را  
  از سلامت ِ نگاه ِ خويش  
  در گمان مي‌افکند

چرا که دوري و نزديکي را

در عظمت ِ او  
  تاءثير نيست

و نگاه‌ها

در آستان ِ رويت ِ او

قانوني ازلي و ابدي را

بر خاک  
  مي‌ريزند …

انسان

به معبد ِ ستايش ِ خويش بازآمده‌است .

انسان به معبد ِ ستايش ِ خويش

بازآمده‌است .

راهب را ديگر

انگيزه‌ي ِ سفر نيست .

راهب را ديگر

هواي ِ سفري به سر نيست .

خلاصه من انرژی‌اش رو دارم یکمی رویش وقت بگذاریم خبرم کن

افزونه‌ی +Sociable برای بالاترین

فروردین ۲۳م, ۱۳۸۶

سلام با شبکه‌های اجتماعی در وب اگر آشنا باشید، بالاترین همونطور که گفتم نوع فارسیش هست که انصافا خیلی تمیز کار شده روش. من برای وب‌نامه‌ی خودم از افزونه‌ی Sociable استفاده کردم که کاربران برای افزودن پیوند نوشته‌‌ی من کارشون راحت‌تر باشه، من یکمی این افزونه رو دست‌کاری کردم و این امکان رو توش گذاشتم که سایت بالاترین هم توش باشه. شما با نصب کردن این افزونه بدون این‌که تو کد وب‌نامه (وب‌لاگتون) دست ببرید می‌تونید این امکان رو برای کاربرانتون ایجاد کنید. توجه کنید این افزونه ویژه‌ی وب‌نامه‌هایی که از وردپرس استفاده می‌کنند هستش. من یک نسخه از این رو هم برای تویسنده‌ی اصلی فرستادم، که بذزاره تو نسخه‌ی بعدی تا اون نسخه در میاد شما از این استفاده کنید.

در ضمن اگر می‌خواهید کار خیر مشابهی انجام بدهید این افزونه‌ی Share This هم خیلی خوبه یکی هم رو این کار کنه که بالاترین هم توش باشه

دریافت افزونه‌ی +Sociable

ادامه‌ی بهشت کجاست

فروردین ۲۲م, ۱۳۸۶

«- بهشت کجاست؟

- هر جا که اینجا نیست. »

ببین من منظورت رو دقیقا از این ۲ جمله نفهمیدم می‌شه روشن‌تر بگی…

-آره، کلا من دارم می فهمم که بهشت چه جور جاییه یا کلا انسان چجور موجودیه

- یعنی با هر جا که اینجا نیست؟ می‌خواهی بگی که یه چیز داینامیک یا پویایی هستش که موجودیتش در درسترس نبودنه؟ یعنی هویتش رو با ماهیت ارزو بودن به دست می‌یاره؟

- ببین اگه فرض کنی که یه جایی باشی همه‌اش لذت و خوشی باشه اون وقت ما می‌تونیم از جایی که هستیم راضی باشیم؟

این سوال البته تکراریه ولی انگار به یک جور سرشت تو وجودِ انسانی اشاره می‌کنه که همراه  و همدمه با نارضایتی یا ملال یا تازگی رو خواستن که هیچ وقت هم پایان نداره به این معنی من اصلا نمی‌تونم تصور کنم که بهشت چه جور جاییه یعنی فقط می تونم یه تعریف ِ سلبی ازش بکنم بگم هرجا که اینجا نیست

بهشت هم این‌جا معنی ِ خیلی مادی‌ای می‌ده نه معنی ِ دینی یعنی اون چیزی که بشر سعی می‌کنه در نهایت برای خودش بسازه من می‌گم اون چیزی که بشر قراره در نهایت برای خودش بسازه هیچی نیست هیچ‌جا نیست یا می‌تونم این‌طوری بگم، یا بگم کلا بشر عوض می شه به یه موجود ِ دیگه‌ای تبدیل می‌شه که من اصلا نمی‌تونم بفهمم چیه، یعنی چه امکانات و آرزوهایی داره. اینه که کلا فکر می‌کنم ماجرای انسان ماجرای نرسیدنه در عین ِ خواستن و راضی نبودن در عین ِ داشتن، که البته پیامش می تونه یه جور پیام ِ تراژیک باشه یعنی مثلا: بشر در برابر ِ تقدیر ِ خودش قرار داشته باشه و همین راهش رو بی نهایت بکنه

- اممم

- من می گم تراژدی هم نیست کمدیه یعنی باید به اش خندید و من سعی می کنم به اش بخندم

- ببین یه چیزی هستش که دوست دارم بدونی

- چی؟

- یه تجربه درباره‌ی خودمه

- بگو

- من خیلی آرمان‌گرایانه در مورد ابزارهای وبی کار می‌کنم یا انتظارم ازشون خیلی بالاست دقت هم کرده باشی هر روز تقریبا یه کاری با وب‌لاگ خودم می‌کنم که به نظرم کاراییش بهتر بشه همین حس رو درباره‌ی سایت خودم داشتم ولی اون‌جا اعصابم خورد شده بود چون چارچوب‌هاش طوری شده بود که من نمی‌تونستم یک‌سری ریزه کاری‌ها رو انجام بدم و همه‌اش شده بود کلنجار،هنوز هم هست. توی این سیستم وب‌لاگ چیزی رو انتخاب کردم که قابلیت گسترشش بیشتر از جوملا باشه یعنی خود هسته‌اش طوری بود که نیازهای پایه‌ای من رو برآورده می‌کرد و من هی بهتر ش می‌کردم. توی این حالت خواسته یا نیاز من یا ارزوی من و سر و کله زدن باهاش اصلا عذاب آور نبود انگار که پشتت محکم باشه متوجه‌ای؟ می‌خوام این رو بگم که

- آره

- نداشتن یه چیزی اصلا یا لزوما عذاب آورنیست

- آها

- که براش دنبال راه چاره باشیم، که یا گریه کنیم براش یا بخندیم

- بذار بررسی اش کنیم

- تو می گی میشه تو یه ساختاری بود که حرکت و خواستن سویه‌های رنج و لذت نداشته باشه یعنی ساختار رو هدف قرار می دی خود ِ مسیر ِ بودن رو مهم تلقی می کنی، جدا از اهداف و جدا از مقصد و این یعنی اگه ساختار مناسب باشه

- آره

- من کلا از سر و کله زدن با مشکلاتم لذت می برم

- تو تجربه‌های دیگه هم همینطوره

- یا لااقل اگه لذت نبرم رنج هم نمی برم

آها

- مثلا توی ریاضی،اگه خیالت راحت باشه برای اینکه تنبیه نمی‌شی از این‌که فلان مساله رو حل کنی، فرآیند حل مساله‌ی ریاضی و کشف و شهودش و باز کردن گره، خیلی باحال و خوشاینده یکجور تفریح بدون استرس می‌شه یا موقعی که داری شطرنج بازی می‌کنی و قوت ذهنت رو در برابر یکی دیگه یه چالش می‌کشی این‌ها همشون یه ویژگی مشترک دارند خودت انتخاب می‌کنی که با چه چالشی روبرو بشی و چون بنیه‌ی خودت رو هم تقریبا می‌دونی فرآیندش فراتر از عذاب داشتن می‌شه همین

- آها

بذار باز بریم جلوتر

- خوب، گیر نندازی ها!

- به این‌که آدم یه کاری رو که دوست داره انجام بده خیلی اهمیت می دیم

هر دومون در واقع داریم می گیم:

اگه کاری رو دوست داشته باشی انجام بدی و زمینه‌ی مساعدی هم برای انجامش داشته باشی اون کار خودبه خود پیش می ره و انجام می شه

زمینه‌ی مساعد رو اون بالا بررسی کردیم یعنی همون ساختار

یعنی به این ترتیب ما دو تا چیز داریم یکی ساختاریکی هم میل

یعنی خواهش ِ انجام دادن ِ چیزی یا کردن ِ کاری که اگه این میل با مانعی برخورد کنه اون وقت ما مشغول می شیم به سوال کردن مثلا داریم می گیم که ساختار ِ خوب موانع رو حل‌پذیر می کنه یعنی به انسان اجازه می ده که از روی موانع رد شه توشون گیر نکنه ما اینجا دو تا گیر داریم یکی اینکه می تونیم به شیوه‌ای کاملا کلاسیک یه سوال ِ کاملا جدی رو بپرسیم که اگه فرض کنیم ساختار ِ مناسب رو پیدا کردیم و توش حرکت کردیم و خواستیم و میل ورزیدیم و زندگی کردیم جهت ِ این زندگی به کدوم وره؟ چیه که هدفِ ما رو از این زندگی تعیین میکنه؟ چیه که ساختار در راستای اون جهت دهی شده؟

این سوال خوبه و کلاسیک یعنی می تونه به باورهای ماورایی ِ انسان گیر کنه وجلو بره اما، اما داره تجربه ثابت کرده که این سوال فقط زمانی به آدم فشار می آره که آدم در رنج باشه یعنی داشته باشه سخته بکشه یعنی از میل اش جدا افتاده باشه اون موقعی که ساختار خوبه میل هم داره برآورده می شه انسان از هدف سوال نمی کنه از علت ِ خوشی سوال نمی کنه این رنجه که به علت نیاز داره. به دلیل و هدف احتیاج داره پس یکی از خوبی‌های ساختار ِ خوب اینه که لزوم ِ مطرح شدن ِ علت رو منتفی می کنه دیگه کسی از هدف سوال نمی کنه هر کسی میل هر کسی خواسته‌ی هر کسی هدفی درونِ خودشه که زندگی ِ انسان رو جهت می ده حالا ما فرض رو رو این می ذاریم که زندگی ساختار ِ مناسبی نداره

یا به طور ِ کلی این ساختار ِ مناسب خودش یه نوع بهشت یه نوع آرمان یه نوع هدفه ساختن ِ دنیایی که هر کسی بتونه به خودشکوفایی برسه یه آرمان و هدفه مطمئنا دنیای فعلی خیلی از خواسته ها و آرمان‌ها رو سرکوب می کنه یعنی از تحقق‌شون ممانعت می کنه این نوع سرکوب این نوع پس زدن هر جایی ممکنه اتفاق بیافته جاش مهم نیست مهم اون آرمانیه که تو داری و اون خواسته ایه که تو داری بعضی نقاطِ کره‌ی زمین برای بعضی خواسته ها و آرمان‌ها مناسب ترن و راحت تر توشون میل برآورده میشه (بعضی امیال)

اما فرض کن ما تو همین دنیا با همین ساختارهای نسبی و ناکامل بخواهیم راضی باشیم بخواهیم خودشکوفا باشیم. مزدک من نمی تونم روزی رو تصور کنم که از زندگی ام راضی باشم. از خودم از اطرافم نمی تونم روزی رو تصور کنم که خودشکوفایی ام همینطور بی حد و حصر پیش بره و به مانعی به رنجی به رنجشی به دردی برخورد نکنه. نمی تونم روزی رو تصور کنم که میل ِ من (که بی نهایت هم هست) با میل ِ دیگری تلاقی و برخورد نداشته باشه و نزاعی در نگیره نمی تونم رنج رو از لذت حذف کنم من تصوری از یه ساختار ِ مناسب ندارم من تصوری از جایی که توش رنج نکشم ندارم تصوری از جایی که به من امکان ِ بی نهایت خود بودن بده ندارم نه تنها ندارم بلکه با مختصاتِ وجودم با قابلیت هام با فهم ام احساس می کنم اینجا اصلا وجود نداره نمی تونه باشه بذار مثلا این رو بگم شبیه ِ مثال ِ خودت

تو یه محیطی از وب داری کار می کنی که هر روز داره کاملتر می شه و تو به این چرخه‌ی تکاملی وصلی و داری لذت می بری من می تونم بپرسم چرا به این چرخه وصلی؟ و تو می تونی بگی:

چون دوست دارم چون از این کار لذت می برم بعد من می گم خوبه. ولی من احتمالا لذت نبرم عین ِ حالتی که تو مثلا از خیلی از وصل بودن‌های من خوشت نیاد. بعدش من که سرم تو کار ِ خودمه دارم به نظرم پیش می رم هیچ جا قرار نیست به چیزی برخورد کنم هیچ جا قرار نیست توقف کنم؟

نمی دونم من احتمالا تا حدی می تونم قبول کنم که ساختار ِ مناسب می تونه راهگشای عمل ِ انسانی باشه، اما نمی تونم قبول کنم که ساختاری باشه که من نسبت به رنج و لذتی که می برم بی تفاوت باشم. یعنی نمی تونم تصور کنم که اصلا لذت بدون ِ رنج معنی بده مگه تو یه زندگی ِ تکراری که لذت و رنج فرم ِ عادی پیدا کرده باشن که من اون موقع هم فکر می کنم که انسان دلش می خواد (یعنی من دلم می خواد) این تکرار رو به هم بزنم. حالا یا تو ذهنم یا تو عمل ام یا با حرفام یا با چیزهایی که می سازم.

- …

- بعد تازه مزدک

- ؟

چی..

- من این فکر رو هم می خوام به وسوسه‌ی ساختاری ات اضافه کنم که اگه آدم به کاری علاقمند باشه چیزی رو از ته ِ دلش بخواد یعنی عشق اش به کاری بکشه تو هر ساختاری این عشق حفظ می شه فقط شاید تغییر شکل بده. اما خودش باقی می مونه خودشکوفایی (به طور ِ نسبی) تو هر ساختاری امکان پذیره و بر عکسش ساختارهای خوبِ زیادی احتمالا می شه سراغ گرفت به لحاظِ مقایسه‌ای که خودشکوفایی ِ افراد به شدت نادیده گرفته می شه و سرکوب میشه من فکر می کنم کلا بشه به خواستن و میل ورزیدن از منظری مستقل از ساختار نگاه کرد شاید البته نمی دونم بستگی به آدم ها هم داره

- اینا رو با ویرایش بزنم تو وب‌لاگ؟

تا این‌جاش؟

- خوبه به نظرت؟

- آره

- نمی دونم

- حیفه بقیه هم نخونن

مگه این نیست که همه چی با دو تا جمله توی وب‌نامه‌ی تو شروع شد

- بذارآره

- چون من نیاز به فکر کردن دارم

- اما خیلی خلاصه بخواهم بگم اینه که من تجربه‌های ورزش زیادی داشتم توی یک سنی وقتی نرمش می‌کردم یا کل۳۰۰۰ متر شنا می‌کردم مثلا برای واترپلو

و خسته و کوفته بودم خوشحال بودم زجر بدنی رواصلا نمی‌فهمیدم حتی از اینکه عضلاتم درد می‌کرد لذت می‌بردم چون می‌دونستم که بدنم داره قوی‌تر می‌شه در باره‌ی مستقل بودن ساختار از میل آره می‌تونه باشه، منتها من عقیده دارم که اگر هزینه‌ای که برای به دست آوردن خواسته‌ای پرداخت می‌شه مناسب نباشه همیشه دماغ طرف آویزونه چون از چیزیا دیگه‌اش زده، مجبور شده قهرمان بشه و گرنه آره می‌شه

- آها آره، می فهمم اینکه می گی رو، من فکر کنم یه مقدار هم بحثمون اگه واقعی تر باشه بهتر شه یعنی مثلا من احتمالا تجربه‌ای از زندگی تو یه ساختار ِ خوب ندارم. ساختاری که هزینه‌ی زندگی توش کم باشه الان البته هیچ حسی ندارم که تایید کنه این ماجرا رو یا تکذیب کنه

- من چرا می‌خواهم از ایران برم به نظرت؟ چون یه شرکتی مثل گوگل تو ذهنمه که کارمنداش با اسکیت و شلوارک میان سر کار و روی مبل کار می‌کنن و بهترین خدمات وب رو نتیجه می‌دن کسی بهشون کاری نداره چون همه می‌دونن که برای چی اون‌جا هستند؛ برای کار نه برای دک و پز کارها بر اساس فرآیندها و نتیجه‌ها درست ارزیابی می‌شه نه از روی تعداد دفعاتی که برای طرف خایه مالی کردی همه چیز شفاف و معلومه. نیازها مشخصه و جوابش رفع نیازها هم تخصص‌هایی هست که وجود داره حس تعلق رو یا شریک کردن توی سود سالیانه و شنیدن نظرات هر کارمند زیاد می‌کنن طوری که تو احساس کنی مسئولی و اختیارات هم داری پول خوب و همه چی خوب سینرژی و هم‌افزایی براساس کارهای گروهی و تیمی چیزی که من توی آتیش نشانی تهران دیدم که کار رو از دست هم می‌ربودند و خیلی حال کردم

- آها

- اورکات فکر می‌کنی چجوری بوجود اومد؟

- ؟

- تو گوگل ۴۰ ساعت در هفته کار می‌کنی که ۲۰ ساعتش دست خودته و آدمی به اسم اورکات توی اون ۲۰ ساعت هاش اورکات رو درست کرد بعد خود گوگل امتیازش رو خرید ازش و خود اورکات رو مدیر عملش کرد! این می‌شه اون ساختاری که من مطمئنم اگه من توش قرار بگیرم شاید یه چیزی بشم یا حداقل غر نزنم

- آها آره موافقم با اینا البته دارم فکر می کنم شاید منظور ِ من از اول یه چیز ِ دیگه بوده چون می دونی از بحثِ بهشت رسیدم به اینجا من داشتم یه جور پروسه‌ی طولانی مدت رو تو زندگی شرح می دادم انگار واسه خودم

ولی نمی دونم مزدک به طور کلی نمی فهمم نسبت ِ من با این ساختار ِ مناسب چیه شاید زیاد روش فکر نکردم ولی حالا بذار خود ِ این گفتگو تو وجودم نشست کنه جا بگیره شاید باز چیزی ازش در اومد

- ببین به نظر من از روی ۲ تا چیز می‌شه فهمید

- که ساختار مناسبه یا نه؟

آره، یکی این‌که آیا از وضعیت و توان رویارویی خوبی برخورداری توی اون موقعیت یا نه دوم این‌که داری اذیت می‌شی یا نه و آیا در روز بیشتر از دوبار سوال‌های بنیادی از خودت می‌کنی یا نه مثلا من کی‌ام و چرا اینجام و …

- آها

توی لوبیسم ))

یه اصلی هست که می‌گه

- اگر سوالای بی جواب دوباره از قوطی لوبیا اومدن بیرون بدون که راه لذت رو داری کج می‌ری چون اساس لوبیسم روی کشف نیازها و پاسخ به نیازه به صورت حلقوی و متداخل هستش

البته نسخه‌اش قدیمیه و از ۵ سال پیش دیگه آپگرید نشده

- ))

- شاید اگه وقت کنم بنویسمشون

- آره

- ساختار مناسب خاکیه که دونه توش خوب عمل میاد

- موافقم

- و دونه‌ی قهرمان دونه‌ایه که آسفالت رو می‌شکافه

- آره

- تو ایران اندازه‌ی همه‌ی دنیا قهرمان داشتیم که خود مردم کشتنشون و من چون به تعبیری خودم رو قهرمان می‌دونم ))

- نمی دونم

رو اینا باید فکر کنم

- همزاد پنداری می‌کنم باهاشون و غمناک می‌شم چون سرنوشتم معلومه از الان

- مطمئن نیستم دونه‌ای که از تو آسفالت بیرون می آد دونه‌ی خوبی باشه:D

- آره دیگه معلومه که خوب نیست دونه باید کار تخصصی خودش رو بکنه یعنی روییدن، کار باغبون رونباید انجام بده

- آها آره

- حالا من این رو ویرایش کنم بگذارم ببینم چی می‌شه

- باشه

رایزنی علمی و سرپرستی جنوب شرقی اسیا

فروردین ۲۰م, ۱۳۸۶

بالاخره یه سایت مورد اطمینان هم پیدا کردم

مالزی نویسان

فروردین ۲۰م, ۱۳۸۶

چند تا وب‌نامه‌ی خوب پیدا کردم که اطلاات خوبی رو درباره‌ی مالزی هر از چندگاهی می‌نویسند:

این PNPars هم خیلی خوبه

رَم ۲ گیگ

فروردین ۶م, ۱۳۸۶

دادشم رفته بود بازار ایران با تعجب می‌گه مزدک رم ۲ گیگ ۱۶ تومان نمی‌خواهی؟ من داشتم فکر می‌کردم که چرا خوشحال شدم از این‌که رم ارزون شده یا چیزای کامپیوتری ارزون هستش. ارزون منظورم چیزیه که من بتونم بخرمش. من الان فهمیدم که واسه‌ی چی برای مردم خیلی مهمه که همه چیز ارزون بشه می‌دونم توضیح واضحات ولی من این رو با تمام وجودم حس نکرده بودم. چون خوب همیشه پول خوب داشتم و نبود چیزی که بخواهم و نتونم بگیرم، یادمه ۷۰۰ تومان هم ماهی می‌گرفتم ولی الان چه فرصت خوبی که بفهمم برای چی وقتی یک کسی میاد و قول ارزونی و عدالت رو می‌ده دل همه رو می‌بره و رای میاره یه واقعیتی وجود داره نمی‌شه به مردم گفت گشنه باشید و دستتون تنگ باشه ما داریم ۲۰ سال دیگه رو می‌سازیم. باید یه تناسبی بین سرمایه‌گذاری‌های دراز مدت و کوتاه مدت وجود داشته باشه

من بعضی وقت‌ها یادم می‌ره که فرض اشتباه، جواب و تحلیل اشتباهی رو هم به دنبال داره

گسترش تا اوج

فروردین ۶م, ۱۳۸۶

من هر روز که از خواب بلند می‌شم. از خودم می‌پرسم که چه کاری هستش که الان انجامش بدی، احساس بهتری داری؟
و امروز جوابم این بود که دوست دارم یک‌سری مقاله بنویسم توی اینترنت که البته سردبیرش خودم باشم می‌خواهم یه جور فرهنگ‌نامه درست کنم. دقیقا یک چیزی مثل ویک‌پدیا به فارسی و شاید به انگلیسی. برام روشن شد که نه جوملا و نه وردپرس نمی‌تونن این نیاز من رو جواب بدهند. واقعا نوشتن یک متن بیش از ۱۰ - ۱۵ خط توی یک موتوری که برای وب‌نامه نویسی درست شده متناسب برای نوشتن مقاله‌ای که باید فهرست داشته باشه نیستش، ساختار نمایش و ارایه مطلب هم برای یک مقاله متفاوته، من قبلا یک وسواس عجیبی داشتم برای این‌که هر کاری که می‌خواهم انجام بدم با یک موتور انجام بدهم؛ مثلا اگه می‌خواهم گالری عکس داشته باشم و وب‌نامه و رادیو و مقاله و فرهنگ‌نامه همه رو با یک موتور انجام بدهم. دلیل پافشاری من این بود که فرض می‌کردم کاربران برای وارد شدن به سایت از یک شناسه و رمز استفاده کنند، در صورتیکه اصلا فرضم اشتباه بود امروز اط خودم پرسیدم چه دلیل داره که اصلا کاربرها وارد چیزی بشوند من که خیلی وقته تصمیم گرفتم بیزنس نکنم و کسب و کاری فعلا راه نندازم پس بگذار که معنی رهایی و آزادی رو به همه کامل بدهیم، بگذار که همه قدرت و توانایی متن‌باز (OpenSource) رو در برابر متن‌بسته‌های تجاری ببینن، بگذار که همه بدونن فرهنگ به اشتراک گذاشتن دانش قدرت میاره و در برابر وجدانت متعهد می‌شه که تو هم اگه کاری می‌تونی انجام بدی برای این جامعه‌ی OpenSource و اون بایوس ذهنیة اون پیش‌نویش، اون پیش‌فرض و اون Bios رو اون MindSet رو امروز انداختم دور من امروز رسما راهی رو انتخاب و گزینش کردم که به گشترش پایدار مبتنی به شایسته‌سالاری با نیم نگاهی بر سوسیالیسم پیش خواهد رفت، در این‌باره و این تغییر ذهنی بیشتر شاید بنویسم ولی اون‌چیزی که الام من رو به هیجان آورده قدرت و توانایی به اشتراک گذاری همه‌ی آن‌چیزی است که می‌دونی و می‌تونیدر این صورت هست که برای اولین بار قدرته که به دنبال تو می‌اید و بنده‌ی تو می‌شی در این حالته که قدرت، قدرت فاسد کردن تو رو نداره -بزرگ‌ترین ناتوانی که من داشتم- من به چشم خ