All tag results for ‘بابابزرگ, جامعه’

خیال تو باطل است

اسفند ۲۱م, ۱۳۸۵

بابابزرگم اومده پیشم!
- چی کار می‌کنی؟
- با کامپیوتر کار می‌کنم
- جمله می‌نویسی می‌فروشی؟
- نه این چیزایی که می‌نویسم رو کسی نمی‌خره
- پسر! می‌خواستی یه کار درست حسابی بکنی دیگه
- می‌خواهم برم.
- ها (گوشش رو میاره جلوی دهنم تا بشنوه)
- می‌خوام برم یه کشور دیگه (بلند)
- بری چیکار کنی زمین شوری؟ خارج چی هست؟ این همه مردم رفتند خارج که چه گهی بخورند. هر چند می‌دونم که شما به حرف من گوش نمی‌کنی - هر وقت می‌خواهد یه حرف جدی بزنه لفظ قلم می‌‌گه - اما ما نمی‌پسندیم این کار را و صلاح می‌دانیم که در همین‌جا اقامت کنید مادرت تنهاست.
- (ساکتم)
- حرف کسی رو گوش نکن پسر، خیالت باطل است، می‌خواهی بری زمین‌شوری کنی؟ خیالت باطل است - وپا می‌شه می‌ره بیرون-.


Valid XHTML 1.0 Transitional Valid CSS!