All tag results for ‘بابابزرگ, زندگی’

اتل، متل، توتوله

فروردین ۲۰م, ۱۳۸۶

اتل، متل، توتوله / گاو حسن چه‌جوره؟
نه شیر داره نه پستون
شیرشو بردن هندستون
یک زن کردی بستون
اسمشو بزار عمقزی / دور کلاش قرمزی
هاچین و واچین / یه پاتو ورچی

وقتی بچه بودم با داداشم و پسرخالم و بابابزرگم این بازی رو می‌کردیم، همیشه اخرش می‌پرسیدم خوب اونی که می‌بره یعنی پاهاش تا آخر سر چیده نمی‌شه، چرا برنده است؟

خیال تو باطل است

اسفند ۲۱م, ۱۳۸۵

بابابزرگم اومده پیشم!
- چی کار می‌کنی؟
- با کامپیوتر کار می‌کنم
- جمله می‌نویسی می‌فروشی؟
- نه این چیزایی که می‌نویسم رو کسی نمی‌خره
- پسر! می‌خواستی یه کار درست حسابی بکنی دیگه
- می‌خواهم برم.
- ها (گوشش رو میاره جلوی دهنم تا بشنوه)
- می‌خوام برم یه کشور دیگه (بلند)
- بری چیکار کنی زمین شوری؟ خارج چی هست؟ این همه مردم رفتند خارج که چه گهی بخورند. هر چند می‌دونم که شما به حرف من گوش نمی‌کنی - هر وقت می‌خواهد یه حرف جدی بزنه لفظ قلم می‌‌گه - اما ما نمی‌پسندیم این کار را و صلاح می‌دانیم که در همین‌جا اقامت کنید مادرت تنهاست.
- (ساکتم)
- حرف کسی رو گوش نکن پسر، خیالت باطل است، می‌خواهی بری زمین‌شوری کنی؟ خیالت باطل است - وپا می‌شه می‌ره بیرون-.


Valid XHTML 1.0 Transitional Valid CSS!