و مرگش در نمیرسد مگر آنکه…
اردیبهشت ۳۱م, ۱۳۸۶دیشب وقتی که آمدم پایین در حیاط خانه، هنوز زنده بود و نفس میکشید، به من سلام کرد و احوال پرسی، وقتی که بالا آمدم دیر وقت بود ولی هرگز فکر نمیکردم که دیگر نمیبینمش، داشت پول جمع میکرد برای نامزدش که ازدواج کند، شناسنامهی ایرانی گرفته بود تازگی و کارت ملیاش را هم گرفته بود هفتهی پیش ۲ حلقهی نامزدی خریده بود که زندگی تازهاش را شروع کند، سال قبل همین موقعها بود که پدرش مرد و سال پیش از آن مادرش فوت کرده بود. ساده بود، هم خودش هم مرگش، من هنوز در شوک به سر میبرم… همهی همسایهها پایین هستند، با اتوبوس تصادف میکند و در اتاق عمل میمیرد فاصلهی حادثه تا مرگ شاید کمتر از ۲ ساعت باشد. چه ساده و چه عجیب و چه نا منتظره بود. شمس الله پسر افغانی بود که ۶ سال نگهبان خانهی ما بود و همه کار میکرد، نظافت، درست کردن کامپیوتر همسایهها، نصب ماهواره، شیرینیپزی و…
…مگر آنکه از تب وهن دق کند
من فقط ماندهام حیران که چرا من هنوز ماندهام؟