خرداد ۲۹م, ۱۳۸۶
عصر همان زادروزم یعنی شنبه، دو روز پیش با یکی از دوستان فامیلی که رودروایستی هم باهاش دارم تا حدودی قرار داشتیم که برویم شاهنامه خوانی انقدر اعصابم خورد بود و کلافه بودم که به کل از ذهنم پرید که قرار داشتهام :( من از این ویژگی خودم که وقتی کلافه میشوم مدیریت بر خودم را از دست میدهم خیلی شکارم. هنوز زنگ نزدهام ازش معذرت خواهی کنم بدبختی اینجاست که ۳ بار پشته سر هم اینطوری شده یک بارش که برام کاری پیش اومد، بار دوم که خوابم برد از خستگی! بار سوم هم که گیر ذهنیام آنِقدر زیاد شدش که به کل از ذهنم پرید و تازه ۳۵ دقیقهی بعد یکهو یادم افتاد که ای داد بیداد قرار داشتم
Tags: زندگینامه، خویشتننامه، ویژگی، خویش، خویشتن، خویشتننامه، خود | ۲ Comments »
اردیبهشت ۲۷م, ۱۳۸۶
شاید از زیاده خواهی من باشد اما، دوست داشتم همیشه که در زمینهی چیزهایی که دوستشان داشتم اثر مفید خوبی گذاشته باشم، مثلا دوست داشتم که در وب حرفی برای گفتن داشته باشم یا کار خوبی انجام بدهم یک کار خلاقانه و بکر اما همیشه از این ناراحت شدم که فکرش هست، ایدهاش وجود دارد ولی دانشش نیست و اگر دانشش را کسب کنم ایدهاش کهنه شده است، یک همراه برای همراهیام همیشه کم داشتهام، کسی که بتواند چیزی را که وجود ندارد تصویر کند و برای ایجادش همهی تلاشش را انجام دهد، در هیچ زمانی من چنین یاوری نداشتهام و خودم هم به تنهایی نتوانستهام کاری انجام دهم و یک جور سرخوردگی نتیجهی این فرآیند شده است. چون نتوانستهام حس مفید بودنم را بیافرینم و بگویم من این کار را کردهام و این اثر را گذاشتهام.
Tags: دستهبندی نشده، مفید بودن، من، وب، کار گروهی، آرزو، تیم، تحلیل، خویش، خویشتن، خویشتننامه، خویشتننامه، خود، سرخوردگی | ۴ Comments »
اردیبهشت ۱۸م, ۱۳۸۶
امروز صبح که پاشدم خیلی احساس بیهودگی کردم، دقیقا این تو ذهنم اومد که عمرم رو تلف کردم، البته تلف کردن خیلی واژهی عجیبی است و به مفهوم پیچیدهای هم اشاره میکنه مثلا با ارزشهای اجتماعی کنونی و حاکم ۱۰۰٪ من عمرم رو تلف کردم اما شاید اگر در یک زمان دیگه، و جای دیگه این احساس به من دست نمیداد، من ترجیح میدادم که تا این اندازه نسبی نباشه این احساس و یک سنگ محکی داشته باشه که اسونتر بشود فرآیند چگونگی ایجاد چنین حسی رو فهمید اما گویا احساس بیهودگی کردن هم نسبی هستش، تقریبا میشود گفت که زمانی هست که تاییدات اجتماعی نداری همچنین اون قدر هم خودباوری نداری که خودت رو تایید کنی و از طرفی دین هم نداری که از یک قدرت بالا تایید بگیری در یک همچین حالتی میشوی مثل ۷ سال اخیر من، راهها رو گذاشتم و زدم به بیابون چون میدونستم که از اون راهها خوشم نمیاید و جایی هم که میروند برایم جالب نیست، اما خودم هم نتونستم گویا راهی برای خودم بزنم و بروم جلو، البته بعضیها هم یک فورمولی برای خودشان درآوردهاند که راه خلوت راه مناسبی است و از چیزهایی که همه به آن گرایش دارند دوری کن، چون میرسد به عوام بودن و پوپولیسم اما من لزوما با این گفته موافق نیستم حتی اگر با ۸۰٪ موافق باشم، قضیه این هستش که من عوضی به دنیا اومدم یعنی من با این جهان چفت نمیشوم هر کاری میکنم نمیتونم زیر بار خیلی چیزها بروم
Tags: خویشتننامه، من، افسردگی، خویش، خویشتن، خود، خودباوری، ذهن، سرخوردگی | No Comments »
اردیبهشت ۳م, ۱۳۸۶
فکر میکنم که ادم خود شیفتهای هستم، کلا بعضی وقتةا از خودم زیادی خوشم میاد انگار یا اینکه حکم صادر میکنم از خودم، به هر حال من ذهنم طوری هست که مطلق فکر میکنه برای همین هم، نسبی گرایی رو اصلا دوست ندارم و جهان رو با خواستههای خودم مقایسه میکنم یعنی مخور داوری خودم میشوم نه واقعیت و قانون حاکم درجهان
Tags: خویشتننامه، من، مزدک، خویش، خویشتن، خود | ۱ Comment »
اردیبهشت ۳م, ۱۳۸۶
خوبه گاهی بنویسیم که یادمون نرود که چه چیزهایی را دوست داریم داشته باشیم یا اینکه نیاز داریم :)
- دوربین فیلمبرداری با حافظهی ۳۰ گیگ به بالا برای ساختن فیلم کوتاه از بابابزرگ و مامانبزرگم
- لپتاپ رمش حتما ۱ گیگ بالاتر باشه
- پحش mp۳ ۱ گیگ باشد
- اینترنت سرعت بالا
دیگه همین
Tags: خویشتننامه، نیاز، خویشتن، خود | No Comments »
فروردین ۲۰م, ۱۳۸۶
شدم مثل اون خری که تو گل گیز کرده، نمیدونم که چکار باید بکنم و چجوری، اصلا حال و روزم خوب نیست. یاد نگرفتم یا یاد داده نشده بهم که خودم همه چیز رو پیش ببرم و همین بوده که خودباوریام اونقدر کم شده که آسیبپذیر شدم. یعنی یه کشوری نیست که امکان کار توش باشه و ارزون هم باشه این مالزی امکان کار نداره زمان دانشجویی و شرایط اقامتش هم بدتر از استرالیاست
Tags: زندگینامه، من، ویژگی، خویشتن، خویشتننامه، خود، زندگی | ۲ Comments »