All tag results for ‘رفیق’

حسین هادی زاده‌ی سهی

فروردین ۲۰م, ۱۳۸۶

بعد از قبول شدن تو دانشگاه بود که، تابستونش رفتم توی انجمن فاتحان راه آینده (افرا) که ۲۰۰ نفر حدودا فکر کنم عضو داشت و ۷۰ نفر توی کمیته‌ی هنری‌اش عضو بودن، من مدیر کیمته‌ی هنری با رای‌گیری انتخاب شدم، حسین رو همون‌جا باهاش آشنا شدم، تاتر و سینما علاقه داشت و کار می‌کرد، من رو برد خونشون و با هم حرف زدیم و فهمیدیم که توی باشگاه هلی‌کوپترسازی - چادر بادی خیلی وقت‌پیش موقعی که ۱۰ سالمون بود با هم کاراته بازی می‌کردیم و حتی یک عکس با هم داریم از اون موقع!

یادمه موقع انتخابات مدیر کمیته‌ی هنری دوربین آورده بود از من هی فیلم می‌گرفت؛ من داشتم پای تخته برنامه‌های پیشنهادی‌ام رو توضیح می‌دادم…

ما با هم یک جلسه‌ی فیلم خصوصی درست کردیم، و توش همهی‌ فیلم‌های کوبریک، هیچکاک و جند تا کارگردان دیگه رو دیدم و بررسی کردیم، حسین دانشگاه سوره نفر اول سینما قبول شد و توی دانشکده‌ی هنر دانشگاه تهران فکر کنم تئاتر نفر اول قبول شد. اون زمان یک دوره سربازی‌ها رو می‌فروختن انصراف داد که سربازی رو قاچاقی بخره چون قانون بود که اگر دانشجو باشی نمی‌تونی بخری و اگه هم انصراف بدی مشمولی. به هر حال خرید سربازی رو. ولی بعدا پاش گیر کرد و نتونست هیچ‌کدوم از دو تا دانشگاه رو ادامه بده.

من بیشترین ساعت‌های عمرم رو تو اون زمان با حسین گذروندم، ما می‌شد که ۱۰ ساعت تو خیابون‌ها راه می‌رفتیم و با هم صحبت می‌کردیم در مورد همه چیز، جهان، سیستم، آدم‌ها و …

با هم قرار گذاشتیم که طراحی سایت یاد بگیریم او دبیرستان البرز درس خونده بود و ریاضی هم خونده بود من هم خیالم راحت بود که ذهنش می‌کشه چون بچه‌ی باهوشی بود. من سر قولم موندم و الان طراحی وب می‌کنم البته پولی تزش در نیاوردم درست و حسابی ولی …

یه شب بچه‌ها زنگ زدن و گفتند که حسین مرد، من زدم زیر خنده، اومدن دنبالم شبش که فردا ضبح بریم برای مراسم، رفتیم و اومدیم، تازه فرداش من فهمیدم که موضوع چی بوده، انگار تا قبلش توی شوک بودم و زدم زیر گریه

من آدمی به درستی و روراستی اون ندیده بودم، وقتی با هم راه می‌رفتیم یک دفعه یه آدم خموده‌ای رو می‌دید تو خیابون، وا می‌ایستاد و می‌گفت: «مزدک ببین سیستم چیکارش کرده… شیت (Shit)» و از کنارش می‌گذشتیم

به من هیچ‌وقت درست نگفتن پدر و مادرش که جریان چی بود، گفتند سرشب بحثش شده، قرص حورده نصفه شب گفته حالم بده، بردنش بیمارستان، شست‌وشو خواستن بدن، میله رفته تو نای نفسش بند اومده سکته کرده.


Valid XHTML 1.0 Transitional Valid CSS!