All tag results for ‘روزمره’

یه روز دیگه گذشت

اسفند ۱۹م, ۱۳۸۵

البته بهتره بگم که یه شب دیگه گذشت چون الان صبح شده دیگه، یه شب و روز دیگه گذشت تا دوباره من از خودم بپرسم که چکار باید بکنم و به این فکر کنم که جهانی که توش هستم به چه دردی می‌خوره و آخرش چی می‌شه و مردم چرا این همه دروغ می‌گند و تو سر خودشون می‌زنن مگه نه این‌که همه چیز و می‌گذارند و می‌روند کافیه ماهی یک بار هر کسی یک سر بره همین بهشت زهرای خودمون و مرگ رو تصور کنه لحظه‌ی مرگش رو و اون حس عجیب ترس رو و پوچی کارهایی که تا الان کرده رو جلوی چشمش ببینه و اون وقت از خودش بپرسه ارزشش رو داشت؟ و بعد اگه چیزی فهمید به من بگه که بدونم چی ارزشش رو داره چه کاری؟ چه رفتاری؟ برای چی؟ و من سرگردون رو هم سر و سامون بده.


Valid XHTML 1.0 Transitional Valid CSS!