صمد
فروردین ۲۰م, ۱۳۸۶من همزمان توی سه تا جلسهی فیلم عضو بودم، توی یکیش که آقای سرهنگی اون رو راه انداخته بود، تعداد بچهها زیادتر بود، صمد رو اونجا دیدم، بعد جلسه با هم پیاده روی کردیم از توحید تا زیر پل تاج (ستارخان) و دربارهی بازی جدید که اسمش The Sims بود صحبت کردیم پیشنهاد کرد که بازی کنم و کلی ازش تعریف کرد، ۲ ماهی بود که از خونشون زده بود بیرون و کلاسهای زبان کیش ایر رو میرفت و قصد داشت که از ایران بره دقیقا یادم نیست کجا دیگه با همدیگر رو ندیدیم، سال بعد من اسم خودم رو توی دورهی فناوری اپتک نوشتم و در حال گذرندن دورههای IT بودم، ژوبین بهم خبر داد که صمد خودش رو روی یک درختی توی کوه کشته و توی جیبش یه تیکه کاغذ پیدا کردند که نوشته شده بود: «دیگه نمیتونستم، ببخشید»