All tag results for ‘لذت’

ادامه‌ی بهشت کجاست

فروردین ۲۲م, ۱۳۸۶

«- بهشت کجاست؟

- هر جا که اینجا نیست. »

ببین من منظورت رو دقیقا از این ۲ جمله نفهمیدم می‌شه روشن‌تر بگی…

-آره، کلا من دارم می فهمم که بهشت چه جور جاییه یا کلا انسان چجور موجودیه

- یعنی با هر جا که اینجا نیست؟ می‌خواهی بگی که یه چیز داینامیک یا پویایی هستش که موجودیتش در درسترس نبودنه؟ یعنی هویتش رو با ماهیت ارزو بودن به دست می‌یاره؟

- ببین اگه فرض کنی که یه جایی باشی همه‌اش لذت و خوشی باشه اون وقت ما می‌تونیم از جایی که هستیم راضی باشیم؟

این سوال البته تکراریه ولی انگار به یک جور سرشت تو وجودِ انسانی اشاره می‌کنه که همراه  و همدمه با نارضایتی یا ملال یا تازگی رو خواستن که هیچ وقت هم پایان نداره به این معنی من اصلا نمی‌تونم تصور کنم که بهشت چه جور جاییه یعنی فقط می تونم یه تعریف ِ سلبی ازش بکنم بگم هرجا که اینجا نیست

بهشت هم این‌جا معنی ِ خیلی مادی‌ای می‌ده نه معنی ِ دینی یعنی اون چیزی که بشر سعی می‌کنه در نهایت برای خودش بسازه من می‌گم اون چیزی که بشر قراره در نهایت برای خودش بسازه هیچی نیست هیچ‌جا نیست یا می‌تونم این‌طوری بگم، یا بگم کلا بشر عوض می شه به یه موجود ِ دیگه‌ای تبدیل می‌شه که من اصلا نمی‌تونم بفهمم چیه، یعنی چه امکانات و آرزوهایی داره. اینه که کلا فکر می‌کنم ماجرای انسان ماجرای نرسیدنه در عین ِ خواستن و راضی نبودن در عین ِ داشتن، که البته پیامش می تونه یه جور پیام ِ تراژیک باشه یعنی مثلا: بشر در برابر ِ تقدیر ِ خودش قرار داشته باشه و همین راهش رو بی نهایت بکنه

- اممم

- من می گم تراژدی هم نیست کمدیه یعنی باید به اش خندید و من سعی می کنم به اش بخندم

- ببین یه چیزی هستش که دوست دارم بدونی

- چی؟

- یه تجربه درباره‌ی خودمه

- بگو

- من خیلی آرمان‌گرایانه در مورد ابزارهای وبی کار می‌کنم یا انتظارم ازشون خیلی بالاست دقت هم کرده باشی هر روز تقریبا یه کاری با وب‌لاگ خودم می‌کنم که به نظرم کاراییش بهتر بشه همین حس رو درباره‌ی سایت خودم داشتم ولی اون‌جا اعصابم خورد شده بود چون چارچوب‌هاش طوری شده بود که من نمی‌تونستم یک‌سری ریزه کاری‌ها رو انجام بدم و همه‌اش شده بود کلنجار،هنوز هم هست. توی این سیستم وب‌لاگ چیزی رو انتخاب کردم که قابلیت گسترشش بیشتر از جوملا باشه یعنی خود هسته‌اش طوری بود که نیازهای پایه‌ای من رو برآورده می‌کرد و من هی بهتر ش می‌کردم. توی این حالت خواسته یا نیاز من یا ارزوی من و سر و کله زدن باهاش اصلا عذاب آور نبود انگار که پشتت محکم باشه متوجه‌ای؟ می‌خوام این رو بگم که

- آره

- نداشتن یه چیزی اصلا یا لزوما عذاب آورنیست

- آها

- که براش دنبال راه چاره باشیم، که یا گریه کنیم براش یا بخندیم

- بذار بررسی اش کنیم

- تو می گی میشه تو یه ساختاری بود که حرکت و خواستن سویه‌های رنج و لذت نداشته باشه یعنی ساختار رو هدف قرار می دی خود ِ مسیر ِ بودن رو مهم تلقی می کنی، جدا از اهداف و جدا از مقصد و این یعنی اگه ساختار مناسب باشه

- آره

- من کلا از سر و کله زدن با مشکلاتم لذت می برم

- تو تجربه‌های دیگه هم همینطوره

- یا لااقل اگه لذت نبرم رنج هم نمی برم

آها

- مثلا توی ریاضی،اگه خیالت راحت باشه برای اینکه تنبیه نمی‌شی از این‌که فلان مساله رو حل کنی، فرآیند حل مساله‌ی ریاضی و کشف و شهودش و باز کردن گره، خیلی باحال و خوشاینده یکجور تفریح بدون استرس می‌شه یا موقعی که داری شطرنج بازی می‌کنی و قوت ذهنت رو در برابر یکی دیگه یه چالش می‌کشی این‌ها همشون یه ویژگی مشترک دارند خودت انتخاب می‌کنی که با چه چالشی روبرو بشی و چون بنیه‌ی خودت رو هم تقریبا می‌دونی فرآیندش فراتر از عذاب داشتن می‌شه همین

- آها

بذار باز بریم جلوتر

- خوب، گیر نندازی ها!

- به این‌که آدم یه کاری رو که دوست داره انجام بده خیلی اهمیت می دیم

هر دومون در واقع داریم می گیم:

اگه کاری رو دوست داشته باشی انجام بدی و زمینه‌ی مساعدی هم برای انجامش داشته باشی اون کار خودبه خود پیش می ره و انجام می شه

زمینه‌ی مساعد رو اون بالا بررسی کردیم یعنی همون ساختار

یعنی به این ترتیب ما دو تا چیز داریم یکی ساختاریکی هم میل

یعنی خواهش ِ انجام دادن ِ چیزی یا کردن ِ کاری که اگه این میل با مانعی برخورد کنه اون وقت ما مشغول می شیم به سوال کردن مثلا داریم می گیم که ساختار ِ خوب موانع رو حل‌پذیر می کنه یعنی به انسان اجازه می ده که از روی موانع رد شه توشون گیر نکنه ما اینجا دو تا گیر داریم یکی اینکه می تونیم به شیوه‌ای کاملا کلاسیک یه سوال ِ کاملا جدی رو بپرسیم که اگه فرض کنیم ساختار ِ مناسب رو پیدا کردیم و توش حرکت کردیم و خواستیم و میل ورزیدیم و زندگی کردیم جهت ِ این زندگی به کدوم وره؟ چیه که هدفِ ما رو از این زندگی تعیین میکنه؟ چیه که ساختار در راستای اون جهت دهی شده؟

این سوال خوبه و کلاسیک یعنی می تونه به باورهای ماورایی ِ انسان گیر کنه وجلو بره اما، اما داره تجربه ثابت کرده که این سوال فقط زمانی به آدم فشار می آره که آدم در رنج باشه یعنی داشته باشه سخته بکشه یعنی از میل اش جدا افتاده باشه اون موقعی که ساختار خوبه میل هم داره برآورده می شه انسان از هدف سوال نمی کنه از علت ِ خوشی سوال نمی کنه این رنجه که به علت نیاز داره. به دلیل و هدف احتیاج داره پس یکی از خوبی‌های ساختار ِ خوب اینه که لزوم ِ مطرح شدن ِ علت رو منتفی می کنه دیگه کسی از هدف سوال نمی کنه هر کسی میل هر کسی خواسته‌ی هر کسی هدفی درونِ خودشه که زندگی ِ انسان رو جهت می ده حالا ما فرض رو رو این می ذاریم که زندگی ساختار ِ مناسبی نداره

یا به طور ِ کلی این ساختار ِ مناسب خودش یه نوع بهشت یه نوع آرمان یه نوع هدفه ساختن ِ دنیایی که هر کسی بتونه به خودشکوفایی برسه یه آرمان و هدفه مطمئنا دنیای فعلی خیلی از خواسته ها و آرمان‌ها رو سرکوب می کنه یعنی از تحقق‌شون ممانعت می کنه این نوع سرکوب این نوع پس زدن هر جایی ممکنه اتفاق بیافته جاش مهم نیست مهم اون آرمانیه که تو داری و اون خواسته ایه که تو داری بعضی نقاطِ کره‌ی زمین برای بعضی خواسته ها و آرمان‌ها مناسب ترن و راحت تر توشون میل برآورده میشه (بعضی امیال)

اما فرض کن ما تو همین دنیا با همین ساختارهای نسبی و ناکامل بخواهیم راضی باشیم بخواهیم خودشکوفا باشیم. مزدک من نمی تونم روزی رو تصور کنم که از زندگی ام راضی باشم. از خودم از اطرافم نمی تونم روزی رو تصور کنم که خودشکوفایی ام همینطور بی حد و حصر پیش بره و به مانعی به رنجی به رنجشی به دردی برخورد نکنه. نمی تونم روزی رو تصور کنم که میل ِ من (که بی نهایت هم هست) با میل ِ دیگری تلاقی و برخورد نداشته باشه و نزاعی در نگیره نمی تونم رنج رو از لذت حذف کنم من تصوری از یه ساختار ِ مناسب ندارم من تصوری از جایی که توش رنج نکشم ندارم تصوری از جایی که به من امکان ِ بی نهایت خود بودن بده ندارم نه تنها ندارم بلکه با مختصاتِ وجودم با قابلیت هام با فهم ام احساس می کنم اینجا اصلا وجود نداره نمی تونه باشه بذار مثلا این رو بگم شبیه ِ مثال ِ خودت

تو یه محیطی از وب داری کار می کنی که هر روز داره کاملتر می شه و تو به این چرخه‌ی تکاملی وصلی و داری لذت می بری من می تونم بپرسم چرا به این چرخه وصلی؟ و تو می تونی بگی:

چون دوست دارم چون از این کار لذت می برم بعد من می گم خوبه. ولی من احتمالا لذت نبرم عین ِ حالتی که تو مثلا از خیلی از وصل بودن‌های من خوشت نیاد. بعدش من که سرم تو کار ِ خودمه دارم به نظرم پیش می رم هیچ جا قرار نیست به چیزی برخورد کنم هیچ جا قرار نیست توقف کنم؟

نمی دونم من احتمالا تا حدی می تونم قبول کنم که ساختار ِ مناسب می تونه راهگشای عمل ِ انسانی باشه، اما نمی تونم قبول کنم که ساختاری باشه که من نسبت به رنج و لذتی که می برم بی تفاوت باشم. یعنی نمی تونم تصور کنم که اصلا لذت بدون ِ رنج معنی بده مگه تو یه زندگی ِ تکراری که لذت و رنج فرم ِ عادی پیدا کرده باشن که من اون موقع هم فکر می کنم که انسان دلش می خواد (یعنی من دلم می خواد) این تکرار رو به هم بزنم. حالا یا تو ذهنم یا تو عمل ام یا با حرفام یا با چیزهایی که می سازم.

- …

- بعد تازه مزدک

- ؟

چی..

- من این فکر رو هم می خوام به وسوسه‌ی ساختاری ات اضافه کنم که اگه آدم به کاری علاقمند باشه چیزی رو از ته ِ دلش بخواد یعنی عشق اش به کاری بکشه تو هر ساختاری این عشق حفظ می شه فقط شاید تغییر شکل بده. اما خودش باقی می مونه خودشکوفایی (به طور ِ نسبی) تو هر ساختاری امکان پذیره و بر عکسش ساختارهای خوبِ زیادی احتمالا می شه سراغ گرفت به لحاظِ مقایسه‌ای که خودشکوفایی ِ افراد به شدت نادیده گرفته می شه و سرکوب میشه من فکر می کنم کلا بشه به خواستن و میل ورزیدن از منظری مستقل از ساختار نگاه کرد شاید البته نمی دونم بستگی به آدم ها هم داره

- اینا رو با ویرایش بزنم تو وب‌لاگ؟

تا این‌جاش؟

- خوبه به نظرت؟

- آره

- نمی دونم

- حیفه بقیه هم نخونن

مگه این نیست که همه چی با دو تا جمله توی وب‌نامه‌ی تو شروع شد

- بذارآره

- چون من نیاز به فکر کردن دارم

- اما خیلی خلاصه بخواهم بگم اینه که من تجربه‌های ورزش زیادی داشتم توی یک سنی وقتی نرمش می‌کردم یا کل۳۰۰۰ متر شنا می‌کردم مثلا برای واترپلو

و خسته و کوفته بودم خوشحال بودم زجر بدنی رواصلا نمی‌فهمیدم حتی از اینکه عضلاتم درد می‌کرد لذت می‌بردم چون می‌دونستم که بدنم داره قوی‌تر می‌شه در باره‌ی مستقل بودن ساختار از میل آره می‌تونه باشه، منتها من عقیده دارم که اگر هزینه‌ای که برای به دست آوردن خواسته‌ای پرداخت می‌شه مناسب نباشه همیشه دماغ طرف آویزونه چون از چیزیا دیگه‌اش زده، مجبور شده قهرمان بشه و گرنه آره می‌شه

- آها آره، می فهمم اینکه می گی رو، من فکر کنم یه مقدار هم بحثمون اگه واقعی تر باشه بهتر شه یعنی مثلا من احتمالا تجربه‌ای از زندگی تو یه ساختار ِ خوب ندارم. ساختاری که هزینه‌ی زندگی توش کم باشه الان البته هیچ حسی ندارم که تایید کنه این ماجرا رو یا تکذیب کنه

- من چرا می‌خواهم از ایران برم به نظرت؟ چون یه شرکتی مثل گوگل تو ذهنمه که کارمنداش با اسکیت و شلوارک میان سر کار و روی مبل کار می‌کنن و بهترین خدمات وب رو نتیجه می‌دن کسی بهشون کاری نداره چون همه می‌دونن که برای چی اون‌جا هستند؛ برای کار نه برای دک و پز کارها بر اساس فرآیندها و نتیجه‌ها درست ارزیابی می‌شه نه از روی تعداد دفعاتی که برای طرف خایه مالی کردی همه چیز شفاف و معلومه. نیازها مشخصه و جوابش رفع نیازها هم تخصص‌هایی هست که وجود داره حس تعلق رو یا شریک کردن توی سود سالیانه و شنیدن نظرات هر کارمند زیاد می‌کنن طوری که تو احساس کنی مسئولی و اختیارات هم داری پول خوب و همه چی خوب سینرژی و هم‌افزایی براساس کارهای گروهی و تیمی چیزی که من توی آتیش نشانی تهران دیدم که کار رو از دست هم می‌ربودند و خیلی حال کردم

- آها

- اورکات فکر می‌کنی چجوری بوجود اومد؟

- ؟

- تو گوگل ۴۰ ساعت در هفته کار می‌کنی که ۲۰ ساعتش دست خودته و آدمی به اسم اورکات توی اون ۲۰ ساعت هاش اورکات رو درست کرد بعد خود گوگل امتیازش رو خرید ازش و خود اورکات رو مدیر عملش کرد! این می‌شه اون ساختاری که من مطمئنم اگه من توش قرار بگیرم شاید یه چیزی بشم یا حداقل غر نزنم

- آها آره موافقم با اینا البته دارم فکر می کنم شاید منظور ِ من از اول یه چیز ِ دیگه بوده چون می دونی از بحثِ بهشت رسیدم به اینجا من داشتم یه جور پروسه‌ی طولانی مدت رو تو زندگی شرح می دادم انگار واسه خودم

ولی نمی دونم مزدک به طور کلی نمی فهمم نسبت ِ من با این ساختار ِ مناسب چیه شاید زیاد روش فکر نکردم ولی حالا بذار خود ِ این گفتگو تو وجودم نشست کنه جا بگیره شاید باز چیزی ازش در اومد

- ببین به نظر من از روی ۲ تا چیز می‌شه فهمید

- که ساختار مناسبه یا نه؟

آره، یکی این‌که آیا از وضعیت و توان رویارویی خوبی برخورداری توی اون موقعیت یا نه دوم این‌که داری اذیت می‌شی یا نه و آیا در روز بیشتر از دوبار سوال‌های بنیادی از خودت می‌کنی یا نه مثلا من کی‌ام و چرا اینجام و …

- آها

توی لوبیسم ))

یه اصلی هست که می‌گه

- اگر سوالای بی جواب دوباره از قوطی لوبیا اومدن بیرون بدون که راه لذت رو داری کج می‌ری چون اساس لوبیسم روی کشف نیازها و پاسخ به نیازه به صورت حلقوی و متداخل هستش

البته نسخه‌اش قدیمیه و از ۵ سال پیش دیگه آپگرید نشده

- ))

- شاید اگه وقت کنم بنویسمشون

- آره

- ساختار مناسب خاکیه که دونه توش خوب عمل میاد

- موافقم

- و دونه‌ی قهرمان دونه‌ایه که آسفالت رو می‌شکافه

- آره

- تو ایران اندازه‌ی همه‌ی دنیا قهرمان داشتیم که خود مردم کشتنشون و من چون به تعبیری خودم رو قهرمان می‌دونم ))

- نمی دونم

رو اینا باید فکر کنم

- همزاد پنداری می‌کنم باهاشون و غمناک می‌شم چون سرنوشتم معلومه از الان

- مطمئن نیستم دونه‌ای که از تو آسفالت بیرون می آد دونه‌ی خوبی باشه:D

- آره دیگه معلومه که خوب نیست دونه باید کار تخصصی خودش رو بکنه یعنی روییدن، کار باغبون رونباید انجام بده

- آها آره

- حالا من این رو ویرایش کنم بگذارم ببینم چی می‌شه

- باشه


Valid XHTML 1.0 Transitional Valid CSS!