مصاحبه با ۲۰ مرده شور و گپی با یک مرد پشمالوی قهوهای عوضی
خرداد ۸م, ۱۳۸۶یادم رفت که بنویسم جدود ۲ هفتهی پیش بود که رفتم برای مصاحبه از مرده شورهای بهشت زهرا در حقیقت من به عنوان کمک برای پر کردن پرسشنامهها رفته بودم قرار بود که ۲۰ نفر مرد و ۲۰ نفر زن این پرسشنامهها را پر کنند. کار سبک و آسانی بود محصوصا اینکه رفتن به بهشت زهرا با متروی خیلی راحت سریع و ارزان است
آنها مردمان سادهای بودند که سطح تحصیلاتشان زیر دیپلم بود، برخیشان امیدوارانه فرمها را پر میکردند تا شاید گشایشی در وضعیتشان اتفاق بیفتد
در این میان هم یک آدم عوضی که البته مرده شور نبود هم با گیرهای الکی که میداد داشت خوصلهام را سر میبرد اما هم من و هم او شانس آوردیم که زیاد دهن به دهن نشدیم، او کسی بود که یکی از وظایفش مصاحبه با افرادی بود که می]واستند مرده شور شوند، کت قهوهای پوشیده بود با ریش و یک تصبیح و موهایش مثل جوجه تیغی بود و به یک طرف شانه شده بود، تیپیک یک حزب اللهی بود از آنها که تابلو است الکی آنجاست و قدرت دارد ولی سوادی هم ندارد و از هر چیزی که شفاف شود هراسان میشود، با اینکه ما هماهنگیهای لازم را انجام داده بودیم آخرهای کار آمده بود از من میپرسید این پرسشنامهها برای چه سازمانی است و هدفش چیست و نتایجش کجا منتشر میشود؟ آیا اسم سازمان بهشت زهرا هم میاید یا نه؟ چرا روی کلمهی روانشناختی را خط زدهاید و به قول خودش میخواست که از ما گاف بگیرد که حتما کاسهای زیر نیم کاسهی مان است، من هم با پاسخهای سر بالا سعی داشتم کلا محلی از اعراب برایش نگذارم و خوشبختانه قضیه ختم به خیر شد
در ایران اینگونه است که تو هر چقدر هم هماهنگ کرده باشی با مسئول واقعی کاری یک آدم دیوست و عوضی گاهی پیدا میشود که بدون آنکه خودش را معرفی کند یا سمتش را در آن سازمان بگوید از شما سوالهایی تکراری و چرند میکند و شما را در حالتی قرار میدهد که مجبور به پاسخ دادن باشید، به شما در هرجایگاهی باشید با چشم غیر خودی، نفوذی و مشکوک مینگرند راست گفتهاند که کافر همه را به کیش خود پندارد به هر حال بگذریم ما روی کلمهی روانشناسی را خط زده بودیم که به توصیهی خود مسئول مرده شوران بود که گفته بود آنها روحیهای حساس دارند و ممکن است از دیدن این کلمه ناراحت شوند، اما رفیق پشمالو و قهوهای ما به قول خودش فکر کرده بود که توانسته به راز مهمی دست پیدا کند چرا که او نه سر پیاز بود و نه ته پیاز و از ریز هماهنگیها نیز خبری نداشت به هر حال او با در دست داشتن یکی از برگهها رفت تا راز مهمی را که کشف کرده بود پیگیری و آشکار کند و چند دقیقهی دیگر برگشت و گفت موفق باشید یک نسخه از نتایج تحقیق خود را نیز به اینجا بدهید
بعد از این ماجرا که کفر مرا درآورده بود من از خودم میپرسیدم این همه حساسیت تخمی برای چیست؟ یعنی چیزهایی وجود دارد که درزش به بیرون بد و خطرناک است؟ و خودشان هم آگاهند به گند احتمالی که بالا آوردهاند که من هم نمیدانم چیست؟!
و اگر چیزی جز این نیست پس دلیلش چیست؟ آیا خود آن آدم از آن آدمهای عوضی بود که باز از شانس بد من به تورم خورده بود یعنی مساله سازمانی نبود بلکه فردی بود؟ نمیدانم اما تصمیم گرفتم که دربارهی اتفاقاتی که مرا اذیت کرده است در این مدت بنویسم تا اگر ۲۰۰ سال دیگر این هاست برپا بود علاقهمندان بدانند که چه چیزهای ریزی باعث میشود که احساس خوبی در هیچ لحظهای نداشته باشی چون در هر ساعت این چیزهای بد ریز برایت اتفاق میافتد