All tag results for ‘مرگ’

و مرگش در نمی‌رسد مگر آن‌که…

اردیبهشت ۳۱م, ۱۳۸۶

دیشب وقتی که آمدم پایین در حیاط خانه، هنوز زنده بود و نفس می‌کشید، به من سلام کرد و احوال پرسی، وقتی که بالا آمدم دیر وقت بود ولی هرگز فکر نمی‌کردم که دیگر نمی‌بینمش، داشت پول جمع می‌کرد برای نامزدش که ازدواج کند، شناسنامه‌ی ایرانی گرفته بود تازگی و کارت ملی‌اش را هم گرفته بود هفته‌ی پیش ۲ حلقه‌ی نامزدی خریده بود که زندگی تازه‌اش را شروع کند، سال قبل همین موقع‌ها بود که پدرش مرد و سال پیش از آن مادرش فوت کرده بود. ساده بود، هم خودش هم مرگش، من هنوز در شوک به سر می‌برم… همه‌ی همسایه‌ها پایین هستند، با اتوبوس تصادف می‌کند و در اتاق عمل می‌میرد فاصله‌ی حادثه تا مرگ شاید کمتر از ۲ ساعت باشد. چه ساده و چه عجیب و چه نا منتظره بود. شمس الله پسر افغانی بود که ۶ سال نگهبان خانه‌ی ما بود و همه کار می‌کرد، نظافت، درست کردن کامپیوتر همسایه‌ها، نصب ماهواره، شیرینی‌پزی و…

…مگر آن‌که از تب وهن دق کند

من فقط مانده‌ام حیران که چرا من هنوز مانده‌ام؟

صمد

فروردین ۲۰م, ۱۳۸۶

من همزمان توی سه تا جلسه‌ی فیلم عضو بودم، توی یکیش که آقای سرهنگی اون رو راه انداخته بود، تعداد بچه‌ها زیادتر بود، صمد رو اون‌جا دیدم، بعد جلسه با هم پیاده روی کردیم از توحید تا زیر پل تاج (ستارخان) و درباره‌ی بازی جدید که اسمش The Sims بود صحبت کردیم پیشنهاد کرد که بازی کنم و کلی ازش تعریف کرد، ۲ ماهی بود که از خونشون زده بود بیرون و کلاس‌های زبان کیش ایر رو می‌رفت و قصد داشت که از ایران بره دقیقا یادم نیست کجا دیگه با همدیگر رو ندیدیم، سال بعد من اسم خودم رو توی دوره‌ی فن‌اوری اپتک نوشتم و در حال گذرندن دوره‌های IT بودم، ژوبین بهم خبر داد که صمد خودش رو روی یک درختی توی کوه کشته و توی جیبش یه تیکه کاغذ پیدا کردند که نوشته شده بود: «دیگه نمی‌تونستم، ببخشید»

حسین هادی زاده‌ی سهی

فروردین ۲۰م, ۱۳۸۶

بعد از قبول شدن تو دانشگاه بود که، تابستونش رفتم توی انجمن فاتحان راه آینده (افرا) که ۲۰۰ نفر حدودا فکر کنم عضو داشت و ۷۰ نفر توی کمیته‌ی هنری‌اش عضو بودن، من مدیر کیمته‌ی هنری با رای‌گیری انتخاب شدم، حسین رو همون‌جا باهاش آشنا شدم، تاتر و سینما علاقه داشت و کار می‌کرد، من رو برد خونشون و با هم حرف زدیم و فهمیدیم که توی باشگاه هلی‌کوپترسازی - چادر بادی خیلی وقت‌پیش موقعی که ۱۰ سالمون بود با هم کاراته بازی می‌کردیم و حتی یک عکس با هم داریم از اون موقع!

یادمه موقع انتخابات مدیر کمیته‌ی هنری دوربین آورده بود از من هی فیلم می‌گرفت؛ من داشتم پای تخته برنامه‌های پیشنهادی‌ام رو توضیح می‌دادم…

ما با هم یک جلسه‌ی فیلم خصوصی درست کردیم، و توش همهی‌ فیلم‌های کوبریک، هیچکاک و جند تا کارگردان دیگه رو دیدم و بررسی کردیم، حسین دانشگاه سوره نفر اول سینما قبول شد و توی دانشکده‌ی هنر دانشگاه تهران فکر کنم تئاتر نفر اول قبول شد. اون زمان یک دوره سربازی‌ها رو می‌فروختن انصراف داد که سربازی رو قاچاقی بخره چون قانون بود که اگر دانشجو باشی نمی‌تونی بخری و اگه هم انصراف بدی مشمولی. به هر حال خرید سربازی رو. ولی بعدا پاش گیر کرد و نتونست هیچ‌کدوم از دو تا دانشگاه رو ادامه بده.

من بیشترین ساعت‌های عمرم رو تو اون زمان با حسین گذروندم، ما می‌شد که ۱۰ ساعت تو خیابون‌ها راه می‌رفتیم و با هم صحبت می‌کردیم در مورد همه چیز، جهان، سیستم، آدم‌ها و …

با هم قرار گذاشتیم که طراحی سایت یاد بگیریم او دبیرستان البرز درس خونده بود و ریاضی هم خونده بود من هم خیالم راحت بود که ذهنش می‌کشه چون بچه‌ی باهوشی بود. من سر قولم موندم و الان طراحی وب می‌کنم البته پولی تزش در نیاوردم درست و حسابی ولی …

یه شب بچه‌ها زنگ زدن و گفتند که حسین مرد، من زدم زیر خنده، اومدن دنبالم شبش که فردا ضبح بریم برای مراسم، رفتیم و اومدیم، تازه فرداش من فهمیدم که موضوع چی بوده، انگار تا قبلش توی شوک بودم و زدم زیر گریه

من آدمی به درستی و روراستی اون ندیده بودم، وقتی با هم راه می‌رفتیم یک دفعه یه آدم خموده‌ای رو می‌دید تو خیابون، وا می‌ایستاد و می‌گفت: «مزدک ببین سیستم چیکارش کرده… شیت (Shit)» و از کنارش می‌گذشتیم

به من هیچ‌وقت درست نگفتن پدر و مادرش که جریان چی بود، گفتند سرشب بحثش شده، قرص حورده نصفه شب گفته حالم بده، بردنش بیمارستان، شست‌وشو خواستن بدن، میله رفته تو نای نفسش بند اومده سکته کرده.

استعفانامه

فروردین ۲م, ۱۳۸۶

«پیش از خواندن این نوشته باید بگویم که ممکن است بر اساس نیاز خود این نوشته‌ها در بازه‌های زمانی متفاوتی ادامه یابد تا زمانی‌که احساس کنم همه ‌ی آن‌چه باید را، گفته‌ام. و شرمنده‌ام اگر پس از خواندن این واژه‌ها احساس کنی که وقتت را گرفته‌ام.»

اگر چه شاید این حرکت هم عجیب باشد و شگفت‌آور اما قصد خودنمایی یا طرح خویشتن در این چند خط که برای تو می‌نویسم نیست. چه کنم که به تقریب هر چه انجام می‌دهم سر آخر عجیب و غریب می‌شود. ان‌چه که صادقانه و به دور از هوچی گری خواهم نوشت تنها نیاز شاید یک‌سویه‌ی من باشد برای سپاس‌گزاری اما نه به رسم سپاس‌گزاری. چرا که من ازبه جا آوردن رسومی که دلیل وجودی آن‌ها را درک نکرده باشم ناتوانم.

می‌خواستم بگویم که برای پشتیبانی‌ها و نگرانی‌ها و شاید احتمالا عصبانیت‌هایی که برای رفتار غیر قابل درکم برایت پیش آمده شرمنده و البته سپاسگزارم!
شرمنده برای آن‌که نیتی برای عصبی کردنت نداشته‌ام و سپاسگزار برای آن‌که نشان می‌دهد که «منِ مزدک» در ذهنت به عنوان یک موضوع موجودیت داشته است.

می‌دانم که رفتار من به خودسری، به دگماتیسیم و به خودشیفتگی در ذهن به تعبیر می‌آید اما حقیقتی که وجود دارد صادقانه این نیست. من فکر نمی‌کنم که کسی باشم و چیز عجیبی باشم و بر همین برهان نمی توانم خود شیفته باشم. گو این‌که مسئولیت من در حد بیان صادقانه‌ترین احساس و نزدیک‌ترین اشاره به شناخت خویشتنِ خویش است و نه دگرگون ساختن برداشت‌های ذهنی تو که لا یکلف الله الا وسعها

کمی دقیق‌‌تر صحبت می‌کنم من تا آن‌جا که خود را شناخته‌ام بسیار آرمان‌گرا و کمال‌طلب هستم اما آرمان‌گرایی من از نوع آرمان‌گرایی مشروط است. در آرمان‌گرایی مشروط یک خط نرمال یا صفر وجود دارد برای رضایت، رضایتی که کف خواسته‌ها و برطرف کننده‌ی نیازهاست و سقف آن تلاش برای رسیدن به کفایت و نه لزوما رسین به کفایت.
به زبونی آدمیزادی‌تر و فهمیدنی‌تر؛ ارمان‌گرای مشروط کسی است که کف قابل قبول برای زندگی‌اش شاید سقف افراد عادی و عموم یک جامعه است و این آدم اگر در آن موقعیت قرار بگیرد تازه مانند دانه‌ای می‌شود که در خاکی مناسب قرار گرفته و به سرعت رشد می‌کند و او آرزوهایش را هرگز از یاد نمی‌برد. سقف یک انسان آرمان‌گرای مشروط تلاش شایسته برای رسیدن به آرزوهای دیگرش است و زیر آن خط نرمال اگر واقع شده باشد کم‌ترین انگیزه‌ای برای بودن در جهان پیرامونی‌اش ندارد و من نیز چنین‌ام

از زمانی که به دنیا آمدم، آژیر خطر و شیشه‌های ضربدری چسب‌زده به یادم می‌آید و صدای مارش جنگ و بمب‌ها و بعدها موشک‌های دو کلاهکه و خاموشی‌های شبانه در تهران من در جنگ زاده شدم بی‌آن‌که خودخواهم؛ روزگاری پیکری بر پیکری پیچید من به دنیا آمدم، بی‌آن‌که خود خواهم و اگر جویای حالم باشی هر روز که از خواب بر می‌خیزم آرزویی جز مرگ، ندارم و ساعتی را پس از بیداری به مرگ خویش می‌اندیشم و آن‌را تصویر می‌کنم و با شادمانی در آغوشش می‌کشم. چرا که نیستی را این بار به زودی خود انتخاب می‌کنم و انتخاب آن‌چنان اصیل است که «انتخاب نیستی» و نبودن شدن برای من سرخوشانه‌تر از «جبر هستی» است

با این توضیحات پاره پاره، من خود را در موقعیتی یافتم که زیر خط نرمال است هم از این روست که آن‌روز که دریافتم دانشگاه در ایران «گاه دانش» نیست بلکه یک رسم بی دلیل برای چندین گروه است که بخواهند نداشته‌های خویش را با آن ارضا کنند؛ مادران یا پدرانی که بخواهند تحصیلات فرزندانشان را به رخ یکدیگر بکشند در یک مسابقه‌ی ناتمام چشم و هم‌چشمی و یا این‌که موقعیتی اجتماعی نصیب خود کنند صرفا با داشتن برگه مقوایی که نشان دهنده‌ی ۲ – ۴ و یا ۶ سال بلاهت تاریخی است که در آن کم‌ترین کار و مهارت و دانش تولید نشده است، به یقین از ادامه‌ی تحصیل پشیمان شدم.
درس‌های غیرکاربردی، استادان غیر استاد دانش‌گاه بی دانش همه اجزای چرخه‌ی بیمار یک کشور جهان سومی بدبخت و فلکزده و بیمار است، درختی که ریشه‌اش را تا توانسته‌اند زده‌اند و خانه‌ی خرابی که تلاش برای رنگ‌آمیزی دیوارهایش تنها رفع تکلیفی است و خنده‌ای است در برابر ویرانی نزدیک آن جهنم سوزان!

من با سربلندی نخواستم و نمی‌خواهم و نخواهم خواست که در این بازی بی‌هدف و غیر عقلانی شرکت کنم. من نه کسب موقعیتی اجتماعی را در این جامعه‌ی افت زده می‌خواهم و نه ذره‌ای دغدغه‌ی تایید از این قوم هزار رنگ طلب می‌کنم. چرا که ارزش‌های انان ارزش‌های من نیست. اگر ارزش انسانی من، منی که راه می‌روم، فکر می‌کنم و همچون راست قامتان جاودانه‌ی تاریخ در برابر دروغ می‌ایستم و در این بازی حال بهم زن، تنها با داشتن کاغذ پاره‌ای از دانش‌گاهی است که سند بلاهت تاریخ سرزمین ایران است، سنجیده می‌شود. حاشا و کلا که آرزویی داشتن آن سند جنایت را داشته باشم.

این توضیحات را لازم می‌دانم، چرا که رازی است که همه می‌دانند اما چون تابویی از بازگویه‌اش پرهیز می‌کنند و من نه تنها با سخنم، بلکه با عملم، با رفتارم، با زندگی‌ام آن‌را فریاد می‌کنم. نه آن‌که قهرمان تاریخ اجتماعی ایران شدن را از این جهان عجیب طلب داشته باشم. نه! از آن‌که دردی است که سینه‌ام را به آتش کشیده است. درد دیدن و نگفتن، درد انکار، درد انسان در برابر ساخته‌ی دست انسان.

آری من در بازی که قواعد آن را نپذیرفته‌ام شرکت نمی‌کنم، من درس نمی‌خوانم ترجیح می‌دهم در خیابان‌های سیمانی و آسفالته‌ی این شهر غریب، این شهر خراب راه بروم و آواز بخوانم و بمیرم اما تن به ذلت ندهم.

من همچنین در بانک و یا هر جای دیگری که قواعد آن را پول و نه کرامت انسان تعیین می‌کند کار نمی‌‌کنم. من در جایی که صداقت به دورویی ترجیح داده می‌شود و شایستگی یک فرد به رای پوپولیستی چند دودوزه بازِ آب‌زیر‌کاه که تنها حاشا و دروغ و تزویر را فراگرفته‌اند. جایگاهی ندارم.

من‌را سر سازگاری با مدیری که مدیریت نمی‌داند و با نخستین اصول سازماندهی و برنامه‌ریزی نا آشناست ندارم. مدیری که مرا خری فرض می‌کند که تا آن‌جا که بتواند بر دوش من بار سوار کند!

من همچنین در جایی‌که ارزیابی اصالت کار شایسته‌ی یک کارمند را با آن‌که ریش می‌گذارد یا نه و آیا دم‌پایی می‌پوشد یا نه و کارش دیده نمی‌شود می‌سنجند، جای‌گاهی ندارم. من در جایی که هیچ تفاوت بارزی بین افرادی که با تزویر ساعت ۸ صبح می‌آیند و ۱۰ شروع به کار می‌کنند و لحظه شماری می‌کنند تا ساعت خروج ۴:۳۰ برسد و بازدهی کارشان به اندازه‌ی نصف افرادی مثل من نیست که ۱۰ بر سر کار ظاهر شوم ولی اولا تا پاسی از بعد از ظهر یکسره به کار می‌پردازند و بهره‌وری‌شان و کاراییشان و خلاقیتشان و دلسوزیسان و احساس تعلق‌شان قابل مقایسه با دیگران نیست انتقاد دارم و چنین سیستمی را انکار می‌کنم و آن‌جا را شایسته‌ی حضور خویش نمی‌دانم. چرا که اندوهی فراوان بر من پدیدار می‌گردد با خود می‌گویم پس کار مهم نیست آن‌چه مهم است نشان دادن اهمیت داشتن کار است با رعایت قوانینی که عاجزند از ارزیابی منصفانه‌ی کار یک کارمند! و همچنین چاپلوسی و تزویر و همچنین دروغ و نیرنگ. و حال روحی‌من منقلب می‌شود وقتی می‌بینم در جایی هستم که دیگران و نه من البته با دست‌بوسی نردبان پیشرفت را طی می‌کنند نه با شایستگی در کارشان بلکه با ایجاد تصویر و چهرا‌ی مثبت در مدیرانشان. با بله و چشم گفتن‌هایشان در صورتی‌که یقین دارند کار نادرستی از نظر فنی از ان‌ها خواسته شده. چانه نمی‌زنند نه نمی‌گویند چرا که در سرزمین ثروتمندی هستند که توزیع ناعادلانه‌ی ثروتش فضایی پدید آورده که در آن موقعیت شغلی خود را با «نه گفتن» در خطری حدی می‌بیند و البته بدان‌گونه دون و پست و حقیرند که به دست‌بوسی می‌افتند و بله قربان می‌گویند و تا کمر سر تعظیم فرود می‌آورند.

دیدن چنین صحنه‌هایی که نشان دهدنه‌ی مشتی از خروار است و بیان‌کننده‌ی واقعیتی غیر قابل انکار در جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنم. دل مرا به درد می‌آورد و ناب‌ترین آروزیم در چنین لحظاتی مرگ است. چرا که انسانی که آزادگی ندارد، انسان نیست و من که همواره همزاد پندارم با هر آن‌چه هیبت بشری داشته باشد، تابِ دیدن و پذیرفتن چنین فاجعه‌ای را ندارم.

من همچنین در جایی‌‌که به خود اجازه می‌دهد که رسما به حوزه‌ی خصوصی من با وضع قوانین غیرکاربردی و تنها سلیقه‌ای آشکارا تجاوز کند. نخواهم ماند. فکر می‌کنی چه تفاوتی بین کسی است که به زور کراوات را از گردن یک کارمند ۲۸ سال پیش باز می‌کند و با وضع قانونی که به حریم شخصی یک انسان تجاوز می‌کند و کسانی مانند افراد به ظاهر روشن‌فکر امروزی که قانونی وضع می‌کنند برای نداشتن ریش! و سه تیغه بودن؟

صادقانه بگویم اگر به دنبال بهره‌وری بالا، کارایی شایسته، و نظام ارزش‌گذاری کارا و دقیق هستیم که به درستی بر کار یک کارمند داوری می‌کند باید همگی این قوانین به گونه‌ای بنیادین دگرگون شوند وگام نخست برای رسیدن به این منظور از خویشتن آغاز می‌شود، از اندیشه کردن، از تغییر گام به گام فرهنگی و فکری که انسان با حیوان و ماشین متفاوت است و نمی‌توان او را مانند یک محصول بسته‌بندی شده ارایه داد و آزادی و آزادگی انسان و احترام دوسویه‌ی آن اصیل‌ترین نیاز بشر قرن ۲۱ است.

من از طرفی با نظام سرمایه‌داری که در آن تنها هدف بشر را رسیدن به سرمایه نشان می‌دهد و محک ارزشمندی آن میزان سرمایه است. مشکلاتی بنیادین پیدا کرده‌ام. با چنین نظامی که انسان انسانیت را مانند باتری می‌بیند و او را مجبور به فروختن نیروی کار خویش در ازای بقای خویشتن و کسب انرژی دوباره برای فربه کردن سیستم سرمایه‌داری و سرمایه‌داران می‌کند به شدت و اکیدا مخالفم. و به همین دلیل فلسفه‌ی وجودی اجزا و چیزهایی که نماد بارز سرمایه‌داری هستند –مانند بانک‌ها- را انکار می‌کنم و آنان را آفت‌های اقتصاد پویای انسان محور می‌دانم و آن‌را برده‌داری قرن ۲۱ می‌نامم! و اگر بتوانم به تنها آرزویم برسم –که بسیار دور و بعید است- و از این کشور آفت زده بیرون بروم حتی اگر در سن ۹۹ سالگی باشد یقین دارم که تمام انرژی ذهنی و روانی خویش را بر ارایه‌ی مدلی از زندگی و زیست خواهم نمود که نخستین اصلش برچیده شدن نظام‌های سرمایه‌داری است که مادر همه‌ی عفونت‌های تاریخی بشریت است.

من در کشوری که در آن مذهب به گونه‌ای فاشیستی بر روان تک تک انسان‌ها چونان رخنه می‌کند که فضای اندیشه را مسموم می‌سازد و دخالت در هر عرصه‌ای را به همگان تجویز می‌کند و اجازه می‌دهد که به حریم خصوصی افراد تجاوز کند؛ مانند این‌که این را بپوش، این‌گونه اصلاح کن، این را ببین، حتی زندگی نمی‌کنم و و آن‌را انکار می‌کنم حتی وارد بازی دشمن کردن با آن نمی‌شوم. این جدی‌ترین سخنی است که تا پای جانم بر آن می‌ایستم اگر بتوانم!

چرا که من بی‌نوا بندگکی سربراه نبودم
و راه بهشت مینوی من
بز رو طوع و خاکساری نبود

نکته‌ای که البته می‌ماند دیدن تلاش دلسوزانه‌ی تو برای تغییرات هر چند میلیمتری در پیکره‌ی غول‌آسای این سازمان است و به دور از هر تزویر تو را بهترین مدیر آن مجموعه دیدم.

در آخر صمیمانه‌ترین سپاسگزاری‌های من را برای دلسوزی‌ها و ایجاد موقعیت‌هایی واقعا استثنایی از نظر شغلی و حمایت‌های نزدیک و قابل لمست در این ۵ ماه برای من بپذیر. اگرچه بانک کارآفرین همواره مدیون کارهای اثربخش من خواهد بود چرا که من زیرساخت توسعه‌ی پایدار بخش فن‌آوری اطلاعاتش را بنا نهاده‌ام و از نظر شغلی یا کاری دِینی به گردنم نیست. چه کنم که نتوانسته‌ام تاب بیاورم و بر چیزهایی‌که بر آن باور دارم، بهای هنگفتی می‌دهم. امیدوارم که استعفای ناگهانی مرا هرگز بی‌احترامی در نظر نگرفته باشی.

تصور مرگ

فروردین ۲م, ۱۳۸۶

یادم رفت یه چیز عجیب رو ننوشتم؛ امروز صبح که پاشدم از خواب، اولین چیزی که بهش فکر کردم تصور این بود که همین الان بمیرم، خیلی واقعی و تقریبا خیلی نزدیک. برخلاف تصورم ترسیدم. دقیق این سوال‌ها تو ذهنم چرخ می‌زد، چی مهمه؟ چکار باید کرد؟ قلبم هم می‌تپید. خیلی تجربه‌ی عجیبیه فقط کافیه که یک لحظه به این فکر کنی که لحظه‌ی بعد نیستی من برای اولین بار واقعا تصورش کردم.

یه روز دیگه گذشت

اسفند ۱۹م, ۱۳۸۵

البته بهتره بگم که یه شب دیگه گذشت چون الان صبح شده دیگه، یه شب و روز دیگه گذشت تا دوباره من از خودم بپرسم که چکار باید بکنم و به این فکر کنم که جهانی که توش هستم به چه دردی می‌خوره و آخرش چی می‌شه و مردم چرا این همه دروغ می‌گند و تو سر خودشون می‌زنن مگه نه این‌که همه چیز و می‌گذارند و می‌روند کافیه ماهی یک بار هر کسی یک سر بره همین بهشت زهرای خودمون و مرگ رو تصور کنه لحظه‌ی مرگش رو و اون حس عجیب ترس رو و پوچی کارهایی که تا الان کرده رو جلوی چشمش ببینه و اون وقت از خودش بپرسه ارزشش رو داشت؟ و بعد اگه چیزی فهمید به من بگه که بدونم چی ارزشش رو داره چه کاری؟ چه رفتاری؟ برای چی؟ و من سرگردون رو هم سر و سامون بده.


Valid XHTML 1.0 Transitional Valid CSS!