اردیبهشت ۳م, ۱۳۸۶
فکر میکنم که ادم خود شیفتهای هستم، کلا بعضی وقتةا از خودم زیادی خوشم میاد انگار یا اینکه حکم صادر میکنم از خودم، به هر حال من ذهنم طوری هست که مطلق فکر میکنه برای همین هم، نسبی گرایی رو اصلا دوست ندارم و جهان رو با خواستههای خودم مقایسه میکنم یعنی مخور داوری خودم میشوم نه واقعیت و قانون حاکم درجهان
Tags: خویشتننامه، من، مزدک، خویش، خویشتن، خود | ۱ Comment »
فروردین ۲م, ۱۳۸۶
یادم رفت یه چیز عجیب رو ننوشتم؛ امروز صبح که پاشدم از خواب، اولین چیزی که بهش فکر کردم تصور این بود که همین الان بمیرم، خیلی واقعی و تقریبا خیلی نزدیک. برخلاف تصورم ترسیدم. دقیق این سوالها تو ذهنم چرخ میزد، چی مهمه؟ چکار باید کرد؟ قلبم هم میتپید. خیلی تجربهی عجیبیه فقط کافیه که یک لحظه به این فکر کنی که لحظهی بعد نیستی من برای اولین بار واقعا تصورش کردم.
Tags: خویشتننامه، خوابنامه، فلسفه، من، مرگ، مزدک، پندار، پرسش، ترس، تصور، زندگی، سوال | No Comments »