این اصلا بازی یلدا نیست، زندگی ماست
اردیبهشت ۹م, ۱۳۸۶سلمان که در آنجاست نوشته است این اين يک بازی يلدا نيست من نوشتههای او را میخوانم چرا که من اینجایم و ان آنجاست و من تصمیم به رفتن به آنجا دارم، حق دارم نگران باشم از اینکه در آنجا هم نگران اینجا باشم و از خودم باز بپرسم که رابطهی من مهاجر با ایران چگونه است؟
نکند که مسالهها، دغدغهها، نگرانیهای من از من جدا ناشدنی باشند، نکند که من در یک جیر جغرافیایی باشم و اختیاری یا گزینشی برای مسالههایم نداشته باشم؟ چرا باید کسی که در آنجاست، مسایلش اینجایی باشد؟ چرا باید اصلا فارسی بنویسد؟ مگر نرفته است؟ مگر خداحافظی نکرده است؟ مگر از اینجا نبریده است از همه چیززش مردمش، فرهنگش، قوانینش مگر به این نتیجه نرسیده است که نمیتوانسته است کاری انجام دهد یا کمکی بکند؟ پس چگونه میشود از دور دستی بر آتش داشت و کمک اثر گذارتری کرد هنگامی که در نزدیکترین فاصله از دستش کاری بر نیامده است؟ و ناشدهها و سرخوردگیها، امید به رسیدن به خواستهها انگیزهی بستن بار سفرش گشته است؟
من دل خود خوش کردهام که اگر مکانم را تغییر دهم، محیط زندگیام را دگرگون کنم و فرهنگی را که میخواهم در آن باشم خود تعیین کنم، منطقا نباید مسالههای محیطی دیگر، مسالههای من باشد و یا اگر جهانی نگاه کنم، دست کم مسالههای محیطی دیگر نباید به اندازهی مسالههای محیط کنونیام مهم باشند، اما پس چرا برای اکثر آنها مسالهی ایران مهمتر از حتی مسالهی کشوری است که در آن زندگی میکنند راه میروند نفس میکشند و میخوابند؟ اخبار ایران را بهتر از من میدانند و بیشتر از من فارسی مینویسند. این واقعا برای من مسالهی بزرگی است…
نمیشود واقعا بومی فکر نکرد و جهانی فکر کرد؟ و گفت من نه در محلهی فلان در تهران زاده شدهام و نه در ایران بلکه در جهان زاده شدهام؟ چند تن از ما مسایل محلهی قبلیمان مسالههای کنونی و دغدغهی ماست؟ آیا این مقایسهای نادرست است؟ قیاس من مع الفارق است؟
… نمیدانم :(