چنین گفت گنارهکارِ خسته
فروردین ۲۹م, ۱۳۸۶دو مقالهی خوب دکتر محمود سریعالقلم نوشته سال ۱۳۷۷! با عنوانهای «آفات متدولوژیک تفکر در ایران» و «مبانی عشیرهای فرهنگ سیاسی در ایران» در یکی از این دو تحقیق ۷ آفت برای شیوهی تفکر ایرانیان بر میشمارد:
- اصل تخیلی بودن تفکر
- اصل سلیقهای بودن تفکر
- اصل ضعف در دستیابی به اجماع
- اصل ضعف در برخورد با ایهام
- اصل ضعف در توجه به زمان
- اصل ضعف در مواجهی فکری
- اصل انتخاب میان کنترل اندیشه و مدیریت اندیشه
میخواستم بگم که من هم اگه جای گناهکار بودم میبستم اعترافات رو، نه به این خاطر که فکر من درسته و کار گناهکار را تایید میکنم نه! اگه زورم بیشتر بود یا از همه جا رونده و از ایران مونده نشده بودم و کلا مودم بالا بود ادامهاش میدادم به قول کنفوسیوس:
به جایی که به تاریکی نفرین کنی، شمعی روشن کن! ولی من اصلا دیگه روشنایی رو دوست ندارم! شاید کبریت ندارم و دارم بهونه میارم اما خوب میفهممش.
من هم تو دوگانگیهای خودم میمونم میگم که: خوب اگه بخواهی آتیش روشن کنی اولش خیلی سخته، بعد که گرفت همه میان خودشون رو گرم میکنن، فکر کنم دارم دری وری میگم، اما واقعا این کلمههار تو ذهنم هی میچرخه، جهان سوم، فرهنگ، فقر، بدبختی، شعور و با خودم میگم که ایرانیهای امروز ارزش وقت گذاشتن و انرژی گذاشتن رو ندارن، حیف وقت و انرژی، دستت رو تا آرنج بکنی توی عسل، بگذاری تو دهنشون گازت
اگه اعترافات بسته نمیشد من مطمئن بودم که کل دومین فیلتر میشد برای همین هم حق میدهم به گناهکار که مایه برای کسانی که ارزشش رو ندارند نگذاره!
با همهی این احوال استاد گناهکار بیا یک دومین بگیریم و با هاست جدا و اونجا یکبار دیگه اعترافات رو درستش کنیم، نظرت چیه؟ برای اون مشکلاتی هم که پیش میآیند راه حل هستها. خلاصه من پایهام
یک شعر هم انتخاب کردم با عنوان جاده، آن سویِ پُل برای گناهکار از استاد شاملو
مرا ديگر انگيزهي ِ سفر نيست .
مرا ديگر هواي ِ سفري به سر نيست .
قطاري که نيمشبان نعرهکشان از دِه ِ ما ميگذرد
آسمان ِ مرا کوچک نميکند
و جادهئي که از گُردهي ِ پُل ميگذرد
آرزوي ِ مرا با خود
به افقهاي ِ ديگر نميبرد .
| آدمها و بويناکيي ِ دنياهاشان | |
| يکسر |
دوزخيست در کتابي
| که من آن را | ||
| لغتبهلغت | ||
| از بَر کردهام | ||
| تا راز ِ بلند ِ انزوا را | |
| دريابم ــ |
راز ِ عميق ِ چاه را
از ابتذال ِ عطش .
بگذار تا مکانها و تاريخ به خواب اندر شود
در آن سوي ِ پُل ِ دِه
که به خميازهي ِ خوابي جاودانه دهان گشوده است
| و سرگردانيهاي ِ جُستوجو را | |
| در شيبگاه ِ گُردهي ِ خويش |
از کلبهي ِ پابرجاي ِ ما
| به پيچ ِ دوردست ِ جاده | |
| ميگريزاند . |
مرا ديگر
انگيزهي ِ سفر نيست .
□
حقيقت ِ ناباور
چشمان ِ بيداريکشيده را بازيافته است :
روياي ِ دلپذير ِ زيستن
در خوابي پادرجايتر از مرگ،
از آن پيشتر که نوميديي ِ انتظار
تلخترين سرود ِ تهيدستي را باز خوانده باشد .
و انسان به معبد ِ ستايشهاي ِ خويش
فرود آمده است .
□
انساني در قلمرو ِ شگفتزدهي ِ نگاه ِ من
در قلمرو ِ شگفتزدهي ِ دستان ِ پرستندهام .
انساني با همه ابعادش ــ فارغ از نزديکي و بُعد ــ
که دستخوش ِ زواياي ِ نگاه نميشود .
با طبيعت ِ همهگانه بيگانهئي
| که بيننده را | ||
| از سلامت ِ نگاه ِ خويش | ||
| در گمان ميافکند | ||
چرا که دوري و نزديکي را
| در عظمت ِ او | |
| تاءثير نيست |
و نگاهها
در آستان ِ رويت ِ او
قانوني ازلي و ابدي را
| بر خاک | |
| ميريزند … |
□
انسان
به معبد ِ ستايش ِ خويش بازآمدهاست .
انسان به معبد ِ ستايش ِ خويش
بازآمدهاست .
راهب را ديگر
انگيزهي ِ سفر نيست .
راهب را ديگر
هواي ِ سفري به سر نيست .
خلاصه من انرژیاش رو دارم یکمی رویش وقت بگذاریم خبرم کن