اردیبهشت ۲۷م, ۱۳۸۶
شاید از زیاده خواهی من باشد اما، دوست داشتم همیشه که در زمینهی چیزهایی که دوستشان داشتم اثر مفید خوبی گذاشته باشم، مثلا دوست داشتم که در وب حرفی برای گفتن داشته باشم یا کار خوبی انجام بدهم یک کار خلاقانه و بکر اما همیشه از این ناراحت شدم که فکرش هست، ایدهاش وجود دارد ولی دانشش نیست و اگر دانشش را کسب کنم ایدهاش کهنه شده است، یک همراه برای همراهیام همیشه کم داشتهام، کسی که بتواند چیزی را که وجود ندارد تصویر کند و برای ایجادش همهی تلاشش را انجام دهد، در هیچ زمانی من چنین یاوری نداشتهام و خودم هم به تنهایی نتوانستهام کاری انجام دهم و یک جور سرخوردگی نتیجهی این فرآیند شده است. چون نتوانستهام حس مفید بودنم را بیافرینم و بگویم من این کار را کردهام و این اثر را گذاشتهام.
Tags: دستهبندی نشده، مفید بودن، من، وب، کار گروهی، آرزو، تیم، تحلیل، خویش، خویشتن، خویشتننامه، خویشتننامه، خود، سرخوردگی | ۴ Comments »
اردیبهشت ۱۸م, ۱۳۸۶
امروز صبح که پاشدم خیلی احساس بیهودگی کردم، دقیقا این تو ذهنم اومد که عمرم رو تلف کردم، البته تلف کردن خیلی واژهی عجیبی است و به مفهوم پیچیدهای هم اشاره میکنه مثلا با ارزشهای اجتماعی کنونی و حاکم ۱۰۰٪ من عمرم رو تلف کردم اما شاید اگر در یک زمان دیگه، و جای دیگه این احساس به من دست نمیداد، من ترجیح میدادم که تا این اندازه نسبی نباشه این احساس و یک سنگ محکی داشته باشه که اسونتر بشود فرآیند چگونگی ایجاد چنین حسی رو فهمید اما گویا احساس بیهودگی کردن هم نسبی هستش، تقریبا میشود گفت که زمانی هست که تاییدات اجتماعی نداری همچنین اون قدر هم خودباوری نداری که خودت رو تایید کنی و از طرفی دین هم نداری که از یک قدرت بالا تایید بگیری در یک همچین حالتی میشوی مثل ۷ سال اخیر من، راهها رو گذاشتم و زدم به بیابون چون میدونستم که از اون راهها خوشم نمیاید و جایی هم که میروند برایم جالب نیست، اما خودم هم نتونستم گویا راهی برای خودم بزنم و بروم جلو، البته بعضیها هم یک فورمولی برای خودشان درآوردهاند که راه خلوت راه مناسبی است و از چیزهایی که همه به آن گرایش دارند دوری کن، چون میرسد به عوام بودن و پوپولیسم اما من لزوما با این گفته موافق نیستم حتی اگر با ۸۰٪ موافق باشم، قضیه این هستش که من عوضی به دنیا اومدم یعنی من با این جهان چفت نمیشوم هر کاری میکنم نمیتونم زیر بار خیلی چیزها بروم
Tags: خویشتننامه، من، افسردگی، خویش، خویشتن، خود، خودباوری، ذهن، سرخوردگی | No Comments »
اردیبهشت ۳م, ۱۳۸۶
فکر میکنم که ادم خود شیفتهای هستم، کلا بعضی وقتةا از خودم زیادی خوشم میاد انگار یا اینکه حکم صادر میکنم از خودم، به هر حال من ذهنم طوری هست که مطلق فکر میکنه برای همین هم، نسبی گرایی رو اصلا دوست ندارم و جهان رو با خواستههای خودم مقایسه میکنم یعنی مخور داوری خودم میشوم نه واقعیت و قانون حاکم درجهان
Tags: خویشتننامه، من، مزدک، خویش، خویشتن، خود | ۱ Comment »
فروردین ۲۰م, ۱۳۸۶
شدم مثل اون خری که تو گل گیز کرده، نمیدونم که چکار باید بکنم و چجوری، اصلا حال و روزم خوب نیست. یاد نگرفتم یا یاد داده نشده بهم که خودم همه چیز رو پیش ببرم و همین بوده که خودباوریام اونقدر کم شده که آسیبپذیر شدم. یعنی یه کشوری نیست که امکان کار توش باشه و ارزون هم باشه این مالزی امکان کار نداره زمان دانشجویی و شرایط اقامتش هم بدتر از استرالیاست
Tags: زندگینامه، من، ویژگی، خویشتن، خویشتننامه، خود، زندگی | ۲ Comments »
فروردین ۲م, ۱۳۸۶
یادم رفت یه چیز عجیب رو ننوشتم؛ امروز صبح که پاشدم از خواب، اولین چیزی که بهش فکر کردم تصور این بود که همین الان بمیرم، خیلی واقعی و تقریبا خیلی نزدیک. برخلاف تصورم ترسیدم. دقیق این سوالها تو ذهنم چرخ میزد، چی مهمه؟ چکار باید کرد؟ قلبم هم میتپید. خیلی تجربهی عجیبیه فقط کافیه که یک لحظه به این فکر کنی که لحظهی بعد نیستی من برای اولین بار واقعا تصورش کردم.
Tags: خویشتننامه، خوابنامه، فلسفه، من، مرگ، مزدک، پندار، پرسش، ترس، تصور، زندگی، سوال | No Comments »