All tag results for ‘هویت’

ادامه‌ی بهشت کجاست

فروردین ۲۲م, ۱۳۸۶

«- بهشت کجاست؟

- هر جا که اینجا نیست. »

ببین من منظورت رو دقیقا از این ۲ جمله نفهمیدم می‌شه روشن‌تر بگی…

-آره، کلا من دارم می فهمم که بهشت چه جور جاییه یا کلا انسان چجور موجودیه

- یعنی با هر جا که اینجا نیست؟ می‌خواهی بگی که یه چیز داینامیک یا پویایی هستش که موجودیتش در درسترس نبودنه؟ یعنی هویتش رو با ماهیت ارزو بودن به دست می‌یاره؟

- ببین اگه فرض کنی که یه جایی باشی همه‌اش لذت و خوشی باشه اون وقت ما می‌تونیم از جایی که هستیم راضی باشیم؟

این سوال البته تکراریه ولی انگار به یک جور سرشت تو وجودِ انسانی اشاره می‌کنه که همراه  و همدمه با نارضایتی یا ملال یا تازگی رو خواستن که هیچ وقت هم پایان نداره به این معنی من اصلا نمی‌تونم تصور کنم که بهشت چه جور جاییه یعنی فقط می تونم یه تعریف ِ سلبی ازش بکنم بگم هرجا که اینجا نیست

بهشت هم این‌جا معنی ِ خیلی مادی‌ای می‌ده نه معنی ِ دینی یعنی اون چیزی که بشر سعی می‌کنه در نهایت برای خودش بسازه من می‌گم اون چیزی که بشر قراره در نهایت برای خودش بسازه هیچی نیست هیچ‌جا نیست یا می‌تونم این‌طوری بگم، یا بگم کلا بشر عوض می شه به یه موجود ِ دیگه‌ای تبدیل می‌شه که من اصلا نمی‌تونم بفهمم چیه، یعنی چه امکانات و آرزوهایی داره. اینه که کلا فکر می‌کنم ماجرای انسان ماجرای نرسیدنه در عین ِ خواستن و راضی نبودن در عین ِ داشتن، که البته پیامش می تونه یه جور پیام ِ تراژیک باشه یعنی مثلا: بشر در برابر ِ تقدیر ِ خودش قرار داشته باشه و همین راهش رو بی نهایت بکنه

- اممم

- من می گم تراژدی هم نیست کمدیه یعنی باید به اش خندید و من سعی می کنم به اش بخندم

- ببین یه چیزی هستش که دوست دارم بدونی

- چی؟

- یه تجربه درباره‌ی خودمه

- بگو

- من خیلی آرمان‌گرایانه در مورد ابزارهای وبی کار می‌کنم یا انتظارم ازشون خیلی بالاست دقت هم کرده باشی هر روز تقریبا یه کاری با وب‌لاگ خودم می‌کنم که به نظرم کاراییش بهتر بشه همین حس رو درباره‌ی سایت خودم داشتم ولی اون‌جا اعصابم خورد شده بود چون چارچوب‌هاش طوری شده بود که من نمی‌تونستم یک‌سری ریزه کاری‌ها رو انجام بدم و همه‌اش شده بود کلنجار،هنوز هم هست. توی این سیستم وب‌لاگ چیزی رو انتخاب کردم که قابلیت گسترشش بیشتر از جوملا باشه یعنی خود هسته‌اش طوری بود که نیازهای پایه‌ای من رو برآورده می‌کرد و من هی بهتر ش می‌کردم. توی این حالت خواسته یا نیاز من یا ارزوی من و سر و کله زدن باهاش اصلا عذاب آور نبود انگار که پشتت محکم باشه متوجه‌ای؟ می‌خوام این رو بگم که

- آره

- نداشتن یه چیزی اصلا یا لزوما عذاب آورنیست

- آها

- که براش دنبال راه چاره باشیم، که یا گریه کنیم براش یا بخندیم

- بذار بررسی اش کنیم

- تو می گی میشه تو یه ساختاری بود که حرکت و خواستن سویه‌های رنج و لذت نداشته باشه یعنی ساختار رو هدف قرار می دی خود ِ مسیر ِ بودن رو مهم تلقی می کنی، جدا از اهداف و جدا از مقصد و این یعنی اگه ساختار مناسب باشه

- آره

- من کلا از سر و کله زدن با مشکلاتم لذت می برم

- تو تجربه‌های دیگه هم همینطوره

- یا لااقل اگه لذت نبرم رنج هم نمی برم

آها

- مثلا توی ریاضی،اگه خیالت راحت باشه برای اینکه تنبیه نمی‌شی از این‌که فلان مساله رو حل کنی، فرآیند حل مساله‌ی ریاضی و کشف و شهودش و باز کردن گره، خیلی باحال و خوشاینده یکجور تفریح بدون استرس می‌شه یا موقعی که داری شطرنج بازی می‌کنی و قوت ذهنت رو در برابر یکی دیگه یه چالش می‌کشی این‌ها همشون یه ویژگی مشترک دارند خودت انتخاب می‌کنی که با چه چالشی روبرو بشی و چون بنیه‌ی خودت رو هم تقریبا می‌دونی فرآیندش فراتر از عذاب داشتن می‌شه همین

- آها

بذار باز بریم جلوتر

- خوب، گیر نندازی ها!

- به این‌که آدم یه کاری رو که دوست داره انجام بده خیلی اهمیت می دیم

هر دومون در واقع داریم می گیم:

اگه کاری رو دوست داشته باشی انجام بدی و زمینه‌ی مساعدی هم برای انجامش داشته باشی اون کار خودبه خود پیش می ره و انجام می شه

زمینه‌ی مساعد رو اون بالا بررسی کردیم یعنی همون ساختار

یعنی به این ترتیب ما دو تا چیز داریم یکی ساختاریکی هم میل

یعنی خواهش ِ انجام دادن ِ چیزی یا کردن ِ کاری که اگه این میل با مانعی برخورد کنه اون وقت ما مشغول می شیم به سوال کردن مثلا داریم می گیم که ساختار ِ خوب موانع رو حل‌پذیر می کنه یعنی به انسان اجازه می ده که از روی موانع رد شه توشون گیر نکنه ما اینجا دو تا گیر داریم یکی اینکه می تونیم به شیوه‌ای کاملا کلاسیک یه سوال ِ کاملا جدی رو بپرسیم که اگه فرض کنیم ساختار ِ مناسب رو پیدا کردیم و توش حرکت کردیم و خواستیم و میل ورزیدیم و زندگی کردیم جهت ِ این زندگی به کدوم وره؟ چیه که هدفِ ما رو از این زندگی تعیین میکنه؟ چیه که ساختار در راستای اون جهت دهی شده؟

این سوال خوبه و کلاسیک یعنی می تونه به باورهای ماورایی ِ انسان گیر کنه وجلو بره اما، اما داره تجربه ثابت کرده که این سوال فقط زمانی به آدم فشار می آره که آدم در رنج باشه یعنی داشته باشه سخته بکشه یعنی از میل اش جدا افتاده باشه اون موقعی که ساختار خوبه میل هم داره برآورده می شه انسان از هدف سوال نمی کنه از علت ِ خوشی سوال نمی کنه این رنجه که به علت نیاز داره. به دلیل و هدف احتیاج داره پس یکی از خوبی‌های ساختار ِ خوب اینه که لزوم ِ مطرح شدن ِ علت رو منتفی می کنه دیگه کسی از هدف سوال نمی کنه هر کسی میل هر کسی خواسته‌ی هر کسی هدفی درونِ خودشه که زندگی ِ انسان رو جهت می ده حالا ما فرض رو رو این می ذاریم که زندگی ساختار ِ مناسبی نداره

یا به طور ِ کلی این ساختار ِ مناسب خودش یه نوع بهشت یه نوع آرمان یه نوع هدفه ساختن ِ دنیایی که هر کسی بتونه به خودشکوفایی برسه یه آرمان و هدفه مطمئنا دنیای فعلی خیلی از خواسته ها و آرمان‌ها رو سرکوب می کنه یعنی از تحقق‌شون ممانعت می کنه این نوع سرکوب این نوع پس زدن هر جایی ممکنه اتفاق بیافته جاش مهم نیست مهم اون آرمانیه که تو داری و اون خواسته ایه که تو داری بعضی نقاطِ کره‌ی زمین برای بعضی خواسته ها و آرمان‌ها مناسب ترن و راحت تر توشون میل برآورده میشه (بعضی امیال)

اما فرض کن ما تو همین دنیا با همین ساختارهای نسبی و ناکامل بخواهیم راضی باشیم بخواهیم خودشکوفا باشیم. مزدک من نمی تونم روزی رو تصور کنم که از زندگی ام راضی باشم. از خودم از اطرافم نمی تونم روزی رو تصور کنم که خودشکوفایی ام همینطور بی حد و حصر پیش بره و به مانعی به رنجی به رنجشی به دردی برخورد نکنه. نمی تونم روزی رو تصور کنم که میل ِ من (که بی نهایت هم هست) با میل ِ دیگری تلاقی و برخورد نداشته باشه و نزاعی در نگیره نمی تونم رنج رو از لذت حذف کنم من تصوری از یه ساختار ِ مناسب ندارم من تصوری از جایی که توش رنج نکشم ندارم تصوری از جایی که به من امکان ِ بی نهایت خود بودن بده ندارم نه تنها ندارم بلکه با مختصاتِ وجودم با قابلیت هام با فهم ام احساس می کنم اینجا اصلا وجود نداره نمی تونه باشه بذار مثلا این رو بگم شبیه ِ مثال ِ خودت

تو یه محیطی از وب داری کار می کنی که هر روز داره کاملتر می شه و تو به این چرخه‌ی تکاملی وصلی و داری لذت می بری من می تونم بپرسم چرا به این چرخه وصلی؟ و تو می تونی بگی:

چون دوست دارم چون از این کار لذت می برم بعد من می گم خوبه. ولی من احتمالا لذت نبرم عین ِ حالتی که تو مثلا از خیلی از وصل بودن‌های من خوشت نیاد. بعدش من که سرم تو کار ِ خودمه دارم به نظرم پیش می رم هیچ جا قرار نیست به چیزی برخورد کنم هیچ جا قرار نیست توقف کنم؟

نمی دونم من احتمالا تا حدی می تونم قبول کنم که ساختار ِ مناسب می تونه راهگشای عمل ِ انسانی باشه، اما نمی تونم قبول کنم که ساختاری باشه که من نسبت به رنج و لذتی که می برم بی تفاوت باشم. یعنی نمی تونم تصور کنم که اصلا لذت بدون ِ رنج معنی بده مگه تو یه زندگی ِ تکراری که لذت و رنج فرم ِ عادی پیدا کرده باشن که من اون موقع هم فکر می کنم که انسان دلش می خواد (یعنی من دلم می خواد) این تکرار رو به هم بزنم. حالا یا تو ذهنم یا تو عمل ام یا با حرفام یا با چیزهایی که می سازم.

- …

- بعد تازه مزدک

- ؟

چی..

- من این فکر رو هم می خوام به وسوسه‌ی ساختاری ات اضافه کنم که اگه آدم به کاری علاقمند باشه چیزی رو از ته ِ دلش بخواد یعنی عشق اش به کاری بکشه تو هر ساختاری این عشق حفظ می شه فقط شاید تغییر شکل بده. اما خودش باقی می مونه خودشکوفایی (به طور ِ نسبی) تو هر ساختاری امکان پذیره و بر عکسش ساختارهای خوبِ زیادی احتمالا می شه سراغ گرفت به لحاظِ مقایسه‌ای که خودشکوفایی ِ افراد به شدت نادیده گرفته می شه و سرکوب میشه من فکر می کنم کلا بشه به خواستن و میل ورزیدن از منظری مستقل از ساختار نگاه کرد شاید البته نمی دونم بستگی به آدم ها هم داره

- اینا رو با ویرایش بزنم تو وب‌لاگ؟

تا این‌جاش؟

- خوبه به نظرت؟

- آره

- نمی دونم

- حیفه بقیه هم نخونن

مگه این نیست که همه چی با دو تا جمله توی وب‌نامه‌ی تو شروع شد

- بذارآره

- چون من نیاز به فکر کردن دارم

- اما خیلی خلاصه بخواهم بگم اینه که من تجربه‌های ورزش زیادی داشتم توی یک سنی وقتی نرمش می‌کردم یا کل۳۰۰۰ متر شنا می‌کردم مثلا برای واترپلو

و خسته و کوفته بودم خوشحال بودم زجر بدنی رواصلا نمی‌فهمیدم حتی از اینکه عضلاتم درد می‌کرد لذت می‌بردم چون می‌دونستم که بدنم داره قوی‌تر می‌شه در باره‌ی مستقل بودن ساختار از میل آره می‌تونه باشه، منتها من عقیده دارم که اگر هزینه‌ای که برای به دست آوردن خواسته‌ای پرداخت می‌شه مناسب نباشه همیشه دماغ طرف آویزونه چون از چیزیا دیگه‌اش زده، مجبور شده قهرمان بشه و گرنه آره می‌شه

- آها آره، می فهمم اینکه می گی رو، من فکر کنم یه مقدار هم بحثمون اگه واقعی تر باشه بهتر شه یعنی مثلا من احتمالا تجربه‌ای از زندگی تو یه ساختار ِ خوب ندارم. ساختاری که هزینه‌ی زندگی توش کم باشه الان البته هیچ حسی ندارم که تایید کنه این ماجرا رو یا تکذیب کنه

- من چرا می‌خواهم از ایران برم به نظرت؟ چون یه شرکتی مثل گوگل تو ذهنمه که کارمنداش با اسکیت و شلوارک میان سر کار و روی مبل کار می‌کنن و بهترین خدمات وب رو نتیجه می‌دن کسی بهشون کاری نداره چون همه می‌دونن که برای چی اون‌جا هستند؛ برای کار نه برای دک و پز کارها بر اساس فرآیندها و نتیجه‌ها درست ارزیابی می‌شه نه از روی تعداد دفعاتی که برای طرف خایه مالی کردی همه چیز شفاف و معلومه. نیازها مشخصه و جوابش رفع نیازها هم تخصص‌هایی هست که وجود داره حس تعلق رو یا شریک کردن توی سود سالیانه و شنیدن نظرات هر کارمند زیاد می‌کنن طوری که تو احساس کنی مسئولی و اختیارات هم داری پول خوب و همه چی خوب سینرژی و هم‌افزایی براساس کارهای گروهی و تیمی چیزی که من توی آتیش نشانی تهران دیدم که کار رو از دست هم می‌ربودند و خیلی حال کردم

- آها

- اورکات فکر می‌کنی چجوری بوجود اومد؟

- ؟

- تو گوگل ۴۰ ساعت در هفته کار می‌کنی که ۲۰ ساعتش دست خودته و آدمی به اسم اورکات توی اون ۲۰ ساعت هاش اورکات رو درست کرد بعد خود گوگل امتیازش رو خرید ازش و خود اورکات رو مدیر عملش کرد! این می‌شه اون ساختاری که من مطمئنم اگه من توش قرار بگیرم شاید یه چیزی بشم یا حداقل غر نزنم

- آها آره موافقم با اینا البته دارم فکر می کنم شاید منظور ِ من از اول یه چیز ِ دیگه بوده چون می دونی از بحثِ بهشت رسیدم به اینجا من داشتم یه جور پروسه‌ی طولانی مدت رو تو زندگی شرح می دادم انگار واسه خودم

ولی نمی دونم مزدک به طور کلی نمی فهمم نسبت ِ من با این ساختار ِ مناسب چیه شاید زیاد روش فکر نکردم ولی حالا بذار خود ِ این گفتگو تو وجودم نشست کنه جا بگیره شاید باز چیزی ازش در اومد

- ببین به نظر من از روی ۲ تا چیز می‌شه فهمید

- که ساختار مناسبه یا نه؟

آره، یکی این‌که آیا از وضعیت و توان رویارویی خوبی برخورداری توی اون موقعیت یا نه دوم این‌که داری اذیت می‌شی یا نه و آیا در روز بیشتر از دوبار سوال‌های بنیادی از خودت می‌کنی یا نه مثلا من کی‌ام و چرا اینجام و …

- آها

توی لوبیسم ))

یه اصلی هست که می‌گه

- اگر سوالای بی جواب دوباره از قوطی لوبیا اومدن بیرون بدون که راه لذت رو داری کج می‌ری چون اساس لوبیسم روی کشف نیازها و پاسخ به نیازه به صورت حلقوی و متداخل هستش

البته نسخه‌اش قدیمیه و از ۵ سال پیش دیگه آپگرید نشده

- ))

- شاید اگه وقت کنم بنویسمشون

- آره

- ساختار مناسب خاکیه که دونه توش خوب عمل میاد

- موافقم

- و دونه‌ی قهرمان دونه‌ایه که آسفالت رو می‌شکافه

- آره

- تو ایران اندازه‌ی همه‌ی دنیا قهرمان داشتیم که خود مردم کشتنشون و من چون به تعبیری خودم رو قهرمان می‌دونم ))

- نمی دونم

رو اینا باید فکر کنم

- همزاد پنداری می‌کنم باهاشون و غمناک می‌شم چون سرنوشتم معلومه از الان

- مطمئن نیستم دونه‌ای که از تو آسفالت بیرون می آد دونه‌ی خوبی باشه:D

- آره دیگه معلومه که خوب نیست دونه باید کار تخصصی خودش رو بکنه یعنی روییدن، کار باغبون رونباید انجام بده

- آها آره

- حالا من این رو ویرایش کنم بگذارم ببینم چی می‌شه

- باشه

استعفانامه

فروردین ۲م, ۱۳۸۶

«پیش از خواندن این نوشته باید بگویم که ممکن است بر اساس نیاز خود این نوشته‌ها در بازه‌های زمانی متفاوتی ادامه یابد تا زمانی‌که احساس کنم همه ‌ی آن‌چه باید را، گفته‌ام. و شرمنده‌ام اگر پس از خواندن این واژه‌ها احساس کنی که وقتت را گرفته‌ام.»

اگر چه شاید این حرکت هم عجیب باشد و شگفت‌آور اما قصد خودنمایی یا طرح خویشتن در این چند خط که برای تو می‌نویسم نیست. چه کنم که به تقریب هر چه انجام می‌دهم سر آخر عجیب و غریب می‌شود. ان‌چه که صادقانه و به دور از هوچی گری خواهم نوشت تنها نیاز شاید یک‌سویه‌ی من باشد برای سپاس‌گزاری اما نه به رسم سپاس‌گزاری. چرا که من ازبه جا آوردن رسومی که دلیل وجودی آن‌ها را درک نکرده باشم ناتوانم.

می‌خواستم بگویم که برای پشتیبانی‌ها و نگرانی‌ها و شاید احتمالا عصبانیت‌هایی که برای رفتار غیر قابل درکم برایت پیش آمده شرمنده و البته سپاسگزارم!
شرمنده برای آن‌که نیتی برای عصبی کردنت نداشته‌ام و سپاسگزار برای آن‌که نشان می‌دهد که «منِ مزدک» در ذهنت به عنوان یک موضوع موجودیت داشته است.

می‌دانم که رفتار من به خودسری، به دگماتیسیم و به خودشیفتگی در ذهن به تعبیر می‌آید اما حقیقتی که وجود دارد صادقانه این نیست. من فکر نمی‌کنم که کسی باشم و چیز عجیبی باشم و بر همین برهان نمی توانم خود شیفته باشم. گو این‌که مسئولیت من در حد بیان صادقانه‌ترین احساس و نزدیک‌ترین اشاره به شناخت خویشتنِ خویش است و نه دگرگون ساختن برداشت‌های ذهنی تو که لا یکلف الله الا وسعها

کمی دقیق‌‌تر صحبت می‌کنم من تا آن‌جا که خود را شناخته‌ام بسیار آرمان‌گرا و کمال‌طلب هستم اما آرمان‌گرایی من از نوع آرمان‌گرایی مشروط است. در آرمان‌گرایی مشروط یک خط نرمال یا صفر وجود دارد برای رضایت، رضایتی که کف خواسته‌ها و برطرف کننده‌ی نیازهاست و سقف آن تلاش برای رسیدن به کفایت و نه لزوما رسین به کفایت.
به زبونی آدمیزادی‌تر و فهمیدنی‌تر؛ ارمان‌گرای مشروط کسی است که کف قابل قبول برای زندگی‌اش شاید سقف افراد عادی و عموم یک جامعه است و این آدم اگر در آن موقعیت قرار بگیرد تازه مانند دانه‌ای می‌شود که در خاکی مناسب قرار گرفته و به سرعت رشد می‌کند و او آرزوهایش را هرگز از یاد نمی‌برد. سقف یک انسان آرمان‌گرای مشروط تلاش شایسته برای رسیدن به آرزوهای دیگرش است و زیر آن خط نرمال اگر واقع شده باشد کم‌ترین انگیزه‌ای برای بودن در جهان پیرامونی‌اش ندارد و من نیز چنین‌ام

از زمانی که به دنیا آمدم، آژیر خطر و شیشه‌های ضربدری چسب‌زده به یادم می‌آید و صدای مارش جنگ و بمب‌ها و بعدها موشک‌های دو کلاهکه و خاموشی‌های شبانه در تهران من در جنگ زاده شدم بی‌آن‌که خودخواهم؛ روزگاری پیکری بر پیکری پیچید من به دنیا آمدم، بی‌آن‌که خود خواهم و اگر جویای حالم باشی هر روز که از خواب بر می‌خیزم آرزویی جز مرگ، ندارم و ساعتی را پس از بیداری به مرگ خویش می‌اندیشم و آن‌را تصویر می‌کنم و با شادمانی در آغوشش می‌کشم. چرا که نیستی را این بار به زودی خود انتخاب می‌کنم و انتخاب آن‌چنان اصیل است که «انتخاب نیستی» و نبودن شدن برای من سرخوشانه‌تر از «جبر هستی» است

با این توضیحات پاره پاره، من خود را در موقعیتی یافتم که زیر خط نرمال است هم از این روست که آن‌روز که دریافتم دانشگاه در ایران «گاه دانش» نیست بلکه یک رسم بی دلیل برای چندین گروه است که بخواهند نداشته‌های خویش را با آن ارضا کنند؛ مادران یا پدرانی که بخواهند تحصیلات فرزندانشان را به رخ یکدیگر بکشند در یک مسابقه‌ی ناتمام چشم و هم‌چشمی و یا این‌که موقعیتی اجتماعی نصیب خود کنند صرفا با داشتن برگه مقوایی که نشان دهنده‌ی ۲ – ۴ و یا ۶ سال بلاهت تاریخی است که در آن کم‌ترین کار و مهارت و دانش تولید نشده است، به یقین از ادامه‌ی تحصیل پشیمان شدم.
درس‌های غیرکاربردی، استادان غیر استاد دانش‌گاه بی دانش همه اجزای چرخه‌ی بیمار یک کشور جهان سومی بدبخت و فلکزده و بیمار است، درختی که ریشه‌اش را تا توانسته‌اند زده‌اند و خانه‌ی خرابی که تلاش برای رنگ‌آمیزی دیوارهایش تنها رفع تکلیفی است و خنده‌ای است در برابر ویرانی نزدیک آن جهنم سوزان!

من با سربلندی نخواستم و نمی‌خواهم و نخواهم خواست که در این بازی بی‌هدف و غیر عقلانی شرکت کنم. من نه کسب موقعیتی اجتماعی را در این جامعه‌ی افت زده می‌خواهم و نه ذره‌ای دغدغه‌ی تایید از این قوم هزار رنگ طلب می‌کنم. چرا که ارزش‌های انان ارزش‌های من نیست. اگر ارزش انسانی من، منی که راه می‌روم، فکر می‌کنم و همچون راست قامتان جاودانه‌ی تاریخ در برابر دروغ می‌ایستم و در این بازی حال بهم زن، تنها با داشتن کاغذ پاره‌ای از دانش‌گاهی است که سند بلاهت تاریخ سرزمین ایران است، سنجیده می‌شود. حاشا و کلا که آرزویی داشتن آن سند جنایت را داشته باشم.

این توضیحات را لازم می‌دانم، چرا که رازی است که همه می‌دانند اما چون تابویی از بازگویه‌اش پرهیز می‌کنند و من نه تنها با سخنم، بلکه با عملم، با رفتارم، با زندگی‌ام آن‌را فریاد می‌کنم. نه آن‌که قهرمان تاریخ اجتماعی ایران شدن را از این جهان عجیب طلب داشته باشم. نه! از آن‌که دردی است که سینه‌ام را به آتش کشیده است. درد دیدن و نگفتن، درد انکار، درد انسان در برابر ساخته‌ی دست انسان.

آری من در بازی که قواعد آن را نپذیرفته‌ام شرکت نمی‌کنم، من درس نمی‌خوانم ترجیح می‌دهم در خیابان‌های سیمانی و آسفالته‌ی این شهر غریب، این شهر خراب راه بروم و آواز بخوانم و بمیرم اما تن به ذلت ندهم.

من همچنین در بانک و یا هر جای دیگری که قواعد آن را پول و نه کرامت انسان تعیین می‌کند کار نمی‌‌کنم. من در جایی که صداقت به دورویی ترجیح داده می‌شود و شایستگی یک فرد به رای پوپولیستی چند دودوزه بازِ آب‌زیر‌کاه که تنها حاشا و دروغ و تزویر را فراگرفته‌اند. جایگاهی ندارم.

من‌را سر سازگاری با مدیری که مدیریت نمی‌داند و با نخستین اصول سازماندهی و برنامه‌ریزی نا آشناست ندارم. مدیری که مرا خری فرض می‌کند که تا آن‌جا که بتواند بر دوش من بار سوار کند!

من همچنین در جایی‌که ارزیابی اصالت کار شایسته‌ی یک کارمند را با آن‌که ریش می‌گذارد یا نه و آیا دم‌پایی می‌پوشد یا نه و کارش دیده نمی‌شود می‌سنجند، جای‌گاهی ندارم. من در جایی که هیچ تفاوت بارزی بین افرادی که با تزویر ساعت ۸ صبح می‌آیند و ۱۰ شروع به کار می‌کنند و لحظه شماری می‌کنند تا ساعت خروج ۴:۳۰ برسد و بازدهی کارشان به اندازه‌ی نصف افرادی مثل من نیست که ۱۰ بر سر کار ظاهر شوم ولی اولا تا پاسی از بعد از ظهر یکسره به کار می‌پردازند و بهره‌وری‌شان و کاراییشان و خلاقیتشان و دلسوزیسان و احساس تعلق‌شان قابل مقایسه با دیگران نیست انتقاد دارم و چنین سیستمی را انکار می‌کنم و آن‌جا را شایسته‌ی حضور خویش نمی‌دانم. چرا که اندوهی فراوان بر من پدیدار می‌گردد با خود می‌گویم پس کار مهم نیست آن‌چه مهم است نشان دادن اهمیت داشتن کار است با رعایت قوانینی که عاجزند از ارزیابی منصفانه‌ی کار یک کارمند! و همچنین چاپلوسی و تزویر و همچنین دروغ و نیرنگ. و حال روحی‌من منقلب می‌شود وقتی می‌بینم در جایی هستم که دیگران و نه من البته با دست‌بوسی نردبان پیشرفت را طی می‌کنند نه با شایستگی در کارشان بلکه با ایجاد تصویر و چهرا‌ی مثبت در مدیرانشان. با بله و چشم گفتن‌هایشان در صورتی‌که یقین دارند کار نادرستی از نظر فنی از ان‌ها خواسته شده. چانه نمی‌زنند نه نمی‌گویند چرا که در سرزمین ثروتمندی هستند که توزیع ناعادلانه‌ی ثروتش فضایی پدید آورده که در آن موقعیت شغلی خود را با «نه گفتن» در خطری حدی می‌بیند و البته بدان‌گونه دون و پست و حقیرند که به دست‌بوسی می‌افتند و بله قربان می‌گویند و تا کمر سر تعظیم فرود می‌آورند.

دیدن چنین صحنه‌هایی که نشان دهدنه‌ی مشتی از خروار است و بیان‌کننده‌ی واقعیتی غیر قابل انکار در جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنم. دل مرا به درد می‌آورد و ناب‌ترین آروزیم در چنین لحظاتی مرگ است. چرا که انسانی که آزادگی ندارد، انسان نیست و من که همواره همزاد پندارم با هر آن‌چه هیبت بشری داشته باشد، تابِ دیدن و پذیرفتن چنین فاجعه‌ای را ندارم.

من همچنین در جایی‌‌که به خود اجازه می‌دهد که رسما به حوزه‌ی خصوصی من با وضع قوانین غیرکاربردی و تنها سلیقه‌ای آشکارا تجاوز کند. نخواهم ماند. فکر می‌کنی چه تفاوتی بین کسی است که به زور کراوات را از گردن یک کارمند ۲۸ سال پیش باز می‌کند و با وضع قانونی که به حریم شخصی یک انسان تجاوز می‌کند و کسانی مانند افراد به ظاهر روشن‌فکر امروزی که قانونی وضع می‌کنند برای نداشتن ریش! و سه تیغه بودن؟

صادقانه بگویم اگر به دنبال بهره‌وری بالا، کارایی شایسته، و نظام ارزش‌گذاری کارا و دقیق هستیم که به درستی بر کار یک کارمند داوری می‌کند باید همگی این قوانین به گونه‌ای بنیادین دگرگون شوند وگام نخست برای رسیدن به این منظور از خویشتن آغاز می‌شود، از اندیشه کردن، از تغییر گام به گام فرهنگی و فکری که انسان با حیوان و ماشین متفاوت است و نمی‌توان او را مانند یک محصول بسته‌بندی شده ارایه داد و آزادی و آزادگی انسان و احترام دوسویه‌ی آن اصیل‌ترین نیاز بشر قرن ۲۱ است.

من از طرفی با نظام سرمایه‌داری که در آن تنها هدف بشر را رسیدن به سرمایه نشان می‌دهد و محک ارزشمندی آن میزان سرمایه است. مشکلاتی بنیادین پیدا کرده‌ام. با چنین نظامی که انسان انسانیت را مانند باتری می‌بیند و او را مجبور به فروختن نیروی کار خویش در ازای بقای خویشتن و کسب انرژی دوباره برای فربه کردن سیستم سرمایه‌داری و سرمایه‌داران می‌کند به شدت و اکیدا مخالفم. و به همین دلیل فلسفه‌ی وجودی اجزا و چیزهایی که نماد بارز سرمایه‌داری هستند –مانند بانک‌ها- را انکار می‌کنم و آنان را آفت‌های اقتصاد پویای انسان محور می‌دانم و آن‌را برده‌داری قرن ۲۱ می‌نامم! و اگر بتوانم به تنها آرزویم برسم –که بسیار دور و بعید است- و از این کشور آفت زده بیرون بروم حتی اگر در سن ۹۹ سالگی باشد یقین دارم که تمام انرژی ذهنی و روانی خویش را بر ارایه‌ی مدلی از زندگی و زیست خواهم نمود که نخستین اصلش برچیده شدن نظام‌های سرمایه‌داری است که مادر همه‌ی عفونت‌های تاریخی بشریت است.

من در کشوری که در آن مذهب به گونه‌ای فاشیستی بر روان تک تک انسان‌ها چونان رخنه می‌کند که فضای اندیشه را مسموم می‌سازد و دخالت در هر عرصه‌ای را به همگان تجویز می‌کند و اجازه می‌دهد که به حریم خصوصی افراد تجاوز کند؛ مانند این‌که این را بپوش، این‌گونه اصلاح کن، این را ببین، حتی زندگی نمی‌کنم و و آن‌را انکار می‌کنم حتی وارد بازی دشمن کردن با آن نمی‌شوم. این جدی‌ترین سخنی است که تا پای جانم بر آن می‌ایستم اگر بتوانم!

چرا که من بی‌نوا بندگکی سربراه نبودم
و راه بهشت مینوی من
بز رو طوع و خاکساری نبود

نکته‌ای که البته می‌ماند دیدن تلاش دلسوزانه‌ی تو برای تغییرات هر چند میلیمتری در پیکره‌ی غول‌آسای این سازمان است و به دور از هر تزویر تو را بهترین مدیر آن مجموعه دیدم.

در آخر صمیمانه‌ترین سپاسگزاری‌های من را برای دلسوزی‌ها و ایجاد موقعیت‌هایی واقعا استثنایی از نظر شغلی و حمایت‌های نزدیک و قابل لمست در این ۵ ماه برای من بپذیر. اگرچه بانک کارآفرین همواره مدیون کارهای اثربخش من خواهد بود چرا که من زیرساخت توسعه‌ی پایدار بخش فن‌آوری اطلاعاتش را بنا نهاده‌ام و از نظر شغلی یا کاری دِینی به گردنم نیست. چه کنم که نتوانسته‌ام تاب بیاورم و بر چیزهایی‌که بر آن باور دارم، بهای هنگفتی می‌دهم. امیدوارم که استعفای ناگهانی مرا هرگز بی‌احترامی در نظر نگرفته باشی.

بررسی موردی دوگانگی آزادی بیان بارزترین نماد دموکراسی از کاریکاتورهای محمد پیامبر تا فیلم ۳۰۰

اسفند ۲۹م, ۱۳۸۵

اول بگم که این نوشته برخلاف عنوانش خیلی عامیانه و محاوره‌ای و ساده نوشته شده مقاله تخصصی نیست! و غلط دیکته‌ای هم ممکنه داشته باشه P در ضمن من هیچ‌گونه وابستگی به جمهوری اسلامی ندارم و حقوق بگیرش هم نیستم اگه این‌جوری فکر کنی تکذیب می‌کنم از اول! فیلم ۳۰۰ رو هم هنوز ندیدم.
وقتی داستان کاریکاتورهای محمد پیش اومد من نوشتم که بر اساس بند دوم ماده‌ی بیست کنوانسیون بین المللی حقوق مدنی و سیاسی سازمان ملل متحد، مصوبه ۲۶ دسامبر ۱۹۶۶ و لازم الاجرا بر اساس قطع‌نامه ۲۲۰۰ A مصوب ۲۳ مارس ۱۹۷۶ که می‌گوید: «هرگونه ترغیب به تنفر ملی یا نژادی یا مذهبی که باعث تحریک به تبعیض و یا دشمنی و خشونت گردد، به موجب قانون ممنوع می باشد» عمل نشریه‌ی دانمارکی جرم محسوب می‌شود.

در همون زمان کسانی که فکر می‌کردند قدیسشون (دموکراسی و آزادی بیان) با حرف من زیر سوال داره می‌ره و من سخن بنیاد فکنی رو مطرح کردم های و هوی راه انداختن که نخیر هیچ جرمی مرتکب نشده است و … من هم دیگه حرفی نزدم من همون موقع هم داشتم این عمل رو یک جور ترور می‌دیدم، ترور شخصیتی و همش از خودم می‌پرسیدم اگه ترور خودش چیز ایراد داری هستش پس ترور شخصیتی هم یک جور جرم حساب می‌شه وقتی قضیه رو چند ماه پیش خودم بالا و پایین کردم به این نتیجه رسیدم که اگر «آزادی بیان» رو به عنوان یک قدیسی که هیچ تبصره‌ای وجود نداره بپذیریم ممکنه چیز بدی درست بشه ازش. من به کسایی که می‌گفتند که این مشکل مسلمون‌هاست که گنجایش ندارند و تو خود اروپا و یا آمریکا برای مسیح هم همین کار رو می‌کنند و هیچ مشکلی پیش نمی‌یاد می‌گفتم که به هر حال چه حساسیت اسمش رو بگذاریم و چه گنجایش نداشتن و متمدن نبودن! الان یک‌سری آدم واقعا ناراحت شدند که تعدادشون هم زیاده ولی جواب قانع کننده‌ای ازشون نمی‌شنیدم! مثلا یکی می‌گفت مشکل خودشونه.

از طرف دیگه هی شک می‌کردم که خوب اگه مسلمون‌ها حساسیت نشون نمی‌دادند هم جرم مرتکب نمی‌شد چون همون‌طور که قبلا گفتم قانون کنوانسیون نتیجه‌محور نوشته شده. ولی به هر حال قانون رو کامل و شناور دیدم و متوجه شدم که آزادی بیان بر خلاف تصور همگانی که وجود داره مرز داره، مرزش هم مطلق نیست و نسبی هستش. به هر حال من به سه دلیل این کار رو محکوم کردم پیش خودم:

اما حرف و حدیث‌ها ادامه داشت و کسایی که تریپ روشن‌فکری می‌گرفتند، هیچ مشکلی توی این قضیه نمی‌دیدند - البته من به حکمی هم که خودم داده بودم مشکوکم هنوز - اما وقتی قضیه‌ی کنفرانس هولوکاست و زیر سوال بردنش شروع شد دیدم که همین اروپایی‌ها چقدر واکنش نشون دادن چقدر بهشون برخورد چقدر اعتراض کردند خوب حالا سوال من اینه:

مسلمون‌ها متمدن نبودند و گنجایش نقد رو نداشتند و آزادی بیان رو نمی‌فهمیدند، اروپا که ادعای داشتن گنجایش و آزادی بیان رو داشت، چی شد یک دفعه‌ای؟ چرا برافروخته شد؟ چرا بیانیه صادر کرد؟ چرا فعالیت‌ةای اقتصادی اتحادیه‌ی اروپا سو گیری کرد؟ چرا همه چیز به هم ربط پیدا کرد یک هو؟ چرا از همین بچه‌هایی که نوشتدن و گفتند مسلمون‌ها و ایرانی و جهان سومی‌ها نباید اعتراض کنن، کسی برنگشت بگه که اروپا هم حق اعتراض نداره؟

حالا اصلا اگه به نظر خود نشریه‌ی دانمارکی اشتباهی نشده بود و جرمی رخ نداده بود، عذرخواهی برای چی بوده؟!

اگه هولوکاست، یک رخداد و واقعیت تاریخی هستش، محمد هم یک رخداد حقیقت تاریخی بودش
اگه تو جریان زیر سوال بردن هولوکاست کلی آدم ناراحت شدند، توی جریان کاریکاتورها هم خیلی‌ها که اعتقاد داشتند ناراحت شدند
اگه آزادی بیان مطلقا باید جاری باشه پس دیگه اعتراض اروپا معنی نداره، اگه هم نه، حدودی داره مرز داره - که من هم فکر می‌کنم این‌طوریه- پس مشکل اعتراض مسلمون‌ها چیه؟ پس جریان گنجایش نداشتن جهان سوم چیه؟!

یکسری از بچه‌ها اومدن گفتند که « نخیر خیلی‌ها داغ دیده هستند از جریان هولوکاست حق دارن ناراحت بشن چون یه رخداد تاریخی داره زیر سوال می‌ره» من هم پرسیدم که خوب آیا به همین قیاس مسلمون‌ها هم حق ندارند ناراحت بشند؟

قضیه به این‌جاها هم ختم نشد یکمی که دقیق‌تر شدم دیدم که اصلا تو اجازه نداری که تحقیقات تاریخی در این زمینه بکنی حق نداری اصلا هولوکاست رو زیر سوال ببری، ۲ ماه پیش هم یک پیش‌نویسی رو - آمریکا فکر کنم بود دقیق نمی‌دونم - نوشت و برد سازمان ملل که قانونی رو تصویب کنه در مورد این‌که هیچ کسی یا هیچ گروهی حق زیر سوال بردن یا مسخره کردن رخداد تاریخی هولوکاست رو نداره! شگفتا و غریبا این کار که خودش بنیاد فکنه از این نظر که بت «آزادی بیان» شکسته می‌شه که یعنی حواسشون نیست؟ اگه نیست من برم بگم بهشون! خیلی مهمه‌ها چون پس‌فردا هم یه چیزی باید تصویب بشه برای این‌که هیچ‌گروهی حق نداره در مورد پیامبر مسلمون‌ها صحبت کنه بعد اوضاع بی‌ریخت می‌شه از نظر صور فلکی و نجوم ستاره شناسی قمر در عقرب می‌شه‌ها حالا من گفتم نگید نگفتی.

آقا خلاصه من هیچ فرق منطقی‌ای ندیدم تو این ۲ تا جریان، به جز این‌که کنفرانس هالوکاست یه کار پژوهشی بوده و هنری نبوده مثلا کاریکاتور نبوده و فیلم هم نبوده همین. فقط یه چیزای بدی دستگیرم شد در مورد آدم‌‌هایی که داوری می‌کردند، من فهمیدم که چند دسته آدم وجود داره؛ یکسری‌هاشون کلا و انصافا غرب‌زده هستند )) یعنی در حدی که دوگانگی به این آشکاری رو نمی‌تونن ببینن و اگه هم ببینن یا انکار می‌کنن یا این‌که حنداق می‌گیرن! به نظرم این دسته کلا فاشیست‌تر هم هستند -:) شرمندم به خدا ولی نظر من اینه - چون یک‌سری مقدسات قرن ۲۱ ساختند برای خودشون یادشون رفته اصلا این قضیه از کجا اومده برای چی اومده و … مثلا چند تا بت معروفشون این‌هاست: آزادی بیان، عدم خشونت و …بعضی وقت‌ها که بت شکنی پیدا می‌شه سریع زیر دوخمش رو می‌خواهن بگیرند و به باد ای حرف‌ها می‌گیرنش که: ن‌که جهان‌سومی هستی من توی جامعه‌ی متمدن هر کسی حق داره هر حرفی رو چه درست چه نادرست بلند بلند داد بزنه و تو حق نداری که بهت بر بخوره این دسته همون بخش از آدم‌هایی می‌شه که کلا با نظام جمهوری اسلامی هم مشکلات اساسی دارند بنابراین اصلا برای این دسته کلا منطق داوری معنی نداره فرمول ذهنی برای ایم دسته این‌طوریه: «هر کاری که اروپا و آمریکا می‌کند خوب است و هر کاری که ایران می‌کند بد است» مستقل از خودِ کار!

حالا این‌هایی که گفتم کلا پیش‌گفتار بود، الان فیلم ۳۰۰ رو بورسه ولی موضوع به نظرم تکراریه من بر اساس قاعده‌ی طلایی و با همون دلایل بالا می‌گم که این فیلم ایراد داره چرا چون با توجه به ۵۰۰۰۰ امضا که اینترنتی هستش تازه و مطمئنم که خیلی بیشتر تو کوچه و خیابون.

این فیلم عملا« ترغیب به تنفر ملی یا نژادی یا مذهبی که باعث تحریک به تبعیض و یا دشمنی و خشونت» کرده - یه ایرادی این‌جا وارده من فکر نمی‌کنم که همه‌ی امضا کننده‌ها این فیلم رو دیده باشند ولی برای امضا یا اعتراض دلیلی نداره که تو دیده باشی فیلم رو همین کافیه که شرحش رو جایی خونده باشی یا از کسی بپرسی که دیده باشدش- حالا می‌گید نه این سوال‌ها رو از خودتون بکنید جوابش رو به من بگید:

سوال دقیق اینه که

یک: آیا من یا هر کس دیگه‌ای می‌تونه که عکس، کاریکاتور، فیلم، داستان و مقاله حتی بنویسه در مورد یک واقعه‌ی تاریخی یا چیزی که برای توده‌ای از مردم جهان مهمه و حساسیت وجود داره و این حق رو به خاطر این‌که کار یک کار هنری هست و کلا داستان تخیلی هست به خودش بده و داستان رو این‌طوری توجیه کنه یا نه؟ مثلا در مورد هولوکاست یه فیلم تخیلی می‌شه ساخت که برعکس رخ‌دادهایی که تو ذهن اروپایی‌ها وجود داره باشه؟ اگه ساخته بشه مردم اروپای حق اعتراض دارند؟ اگه دارند، به چی دقیقا اعتراض می‌کنند؟ آزدی بیان چی می‌شه آخه؟ پس فرقشون با اعتراض مسلمون‌ها و یا الان ایرانی‌ها چیه؟ و در کل این «بت آزادی بیان» به جاییش بر نمی‌خوره؟ انکار هولوکاست محاکمه داره! داستان چیه؟ آزادی بیان چی شد پس؟ در حد کمیک استریپ و هنر محدود شده؟ نمی‌شه آخه

آیا من یا هر کس دیگه‌ای اجازه داره یا می‌تونه یه فیلم یا کارتون بسازه (تخیلی البته!) یا نمایشگاه راه بندازه و ناکازاکی و هیروشیما رو و مردم ژاپن رو و اون ۲ تا بمب رو که خورد توی سر ژاپنی‌ها جور دیگه‌ای نشون بده؟ اشکالی نداره؟

در مورد نسل انگولاساکسون چطور؟ یا ملکه‌ی انگلیس؟ ایرادی نداره شبیه ماده گراز کشیده بشه توی یه کارتونی یا فیلمی؟ و نسل انگولاساکسون هم کلا شبیه آدمیزاد نباشه؟

در مورد قوم یهود چطور؟ اگه کنفرانس نباشه ولی فیلم و عکس و داستان و کارهای هنری باشه مشکلی نداره؟ من بعید می‌دونما قطعنامه رو خوندی؟

دو: اگه واقعا ساخت فیلم هدف سیاسی نداشته باشه که من مشکوکم ولی الان نمی‌‌خواهم وارد بشم و یا ثابتش کنم یه سوال دیگه می‌مونه: راه دیگه‌ای برای ساخت فیلم و یا اجرای فیلم و یا داستان فیلم نبود که هم جلوه‌های ویژه رو داشته باشه هم خشونت رو و هم جذابیت رو بدون این‌که انقدر حساسیت بر انگیز بشه؟ واقعا نمی‌شد؟ آدم مشکوک می‌شه دیگه حتی اگه نتونه ثابت کنه!

من خیلی دوست دارم که بدونم نظر شما که این چیزا رو تا الان خوندی چیه؟

در کل می‌‌خواهم بدونم که میشه یه الگوریتم منطقی پیدا کرد؟ چون من کلی تضاد و دوگانگی توی داوری آدم‌ها می‌بینم در صورتی‌که موقعیت‌ها مشابه و واکنش‌ها هم مشابه بوده. در صورتی‌که با توجه همون چیزی که کنوانسیون سازمان ملل می‌گه الان ساخت این فیلم جرم محسوب می‌شه. اگر هم نظرتون چیز دیگه‌ایه باشه، خیلی دوست دارم که یه فیلم کمیک استریپ ببینم درباره‌ی آلمان نازی و یهودی‌ها و هولوکاست که توش یهودی‌ها شبیه آدم نیستند و آلمان‌ها تر و تمیز و درست حسابی و بعد ببینم که واکنش‌ها چیه، تقریبا مطمئنم که دادگاه برای سازنده‌ی فیلم تشکیل می‌دهند. باور نمی‌کنی؟ بورش سخته نه؟ دادگاه رو تشکیل دادن قبلا؟ قطع‌نامه هم صادر کردند، بگردم بازم بیشتر می‌تونم پیدا کنم. می‌بینی چیزا از هم جدا نیست فقط بعضی وقت‌ها جدا می‌شه از هم

البته نباید از ساختن یه فیلم خوب درباره‌ی تاریخ ایران و چیزی که بوده هم غافل شد. بهترین کار همینه گو این‌که می‌دونم کار سختیه و این فیلمی که من می‌گم ساخته نخواهد شد ولی کلا اگه یه فیلم باحال هنری و جذاب و خوب برای ایران ساخته می‌شد بهترین کار بودش پس ۲ تا فیلم باید ساخت!
به هر حال الان لوگوماهی و چند نفر دیگه پروژه‌ی اعتراض هنری راه‌اندازی کردن که در نوع خودش موفق بوده به نظرم خیلی ها هم نوشتن یه چیزایی درباره‌ی این فیلم که پیدا کردم زیر این نوشته می‌گذارم.
دقت کنید من موضوعم اصلا خود فیلم نیست. من دنبال یه الگوریتم منطقی برای فهم نوع داوری و نشون دادن رفتارهای دوگانه هستم در مورد آزادی بیان به عنوان بارزترین نماد تمدن کنونی غرب و دموکراسی

همون‌طور که گفتم دیگران هم زودتر از من و البته درباره‌ی خود فیلم نوشتند:

مخالفان:

موافقان:

همسو با:

یه روز دیگه گذشت

اسفند ۱۹م, ۱۳۸۵

البته بهتره بگم که یه شب دیگه گذشت چون الان صبح شده دیگه، یه شب و روز دیگه گذشت تا دوباره من از خودم بپرسم که چکار باید بکنم و به این فکر کنم که جهانی که توش هستم به چه دردی می‌خوره و آخرش چی می‌شه و مردم چرا این همه دروغ می‌گند و تو سر خودشون می‌زنن مگه نه این‌که همه چیز و می‌گذارند و می‌روند کافیه ماهی یک بار هر کسی یک سر بره همین بهشت زهرای خودمون و مرگ رو تصور کنه لحظه‌ی مرگش رو و اون حس عجیب ترس رو و پوچی کارهایی که تا الان کرده رو جلوی چشمش ببینه و اون وقت از خودش بپرسه ارزشش رو داشت؟ و بعد اگه چیزی فهمید به من بگه که بدونم چی ارزشش رو داره چه کاری؟ چه رفتاری؟ برای چی؟ و من سرگردون رو هم سر و سامون بده.


Valid XHTML 1.0 Transitional Valid CSS!