فروردین ۲م, ۱۳۸۶
یادم رفت یه چیز عجیب رو ننوشتم؛ امروز صبح که پاشدم از خواب، اولین چیزی که بهش فکر کردم تصور این بود که همین الان بمیرم، خیلی واقعی و تقریبا خیلی نزدیک. برخلاف تصورم ترسیدم. دقیق این سوالها تو ذهنم چرخ میزد، چی مهمه؟ چکار باید کرد؟ قلبم هم میتپید. خیلی تجربهی عجیبیه فقط کافیه که یک لحظه به این فکر کنی که لحظهی بعد نیستی من برای اولین بار واقعا تصورش کردم.
Tags: خویشتننامه، خوابنامه، فلسفه، من، مرگ، مزدک، پندار، پرسش، ترس، تصور، زندگی، سوال | No Comments »
اسفند ۱۹م, ۱۳۸۵
البته بهتره بگم که یه شب دیگه گذشت چون الان صبح شده دیگه، یه شب و روز دیگه گذشت تا دوباره من از خودم بپرسم که چکار باید بکنم و به این فکر کنم که جهانی که توش هستم به چه دردی میخوره و آخرش چی میشه و مردم چرا این همه دروغ میگند و تو سر خودشون میزنن مگه نه اینکه همه چیز و میگذارند و میروند کافیه ماهی یک بار هر کسی یک سر بره همین بهشت زهرای خودمون و مرگ رو تصور کنه لحظهی مرگش رو و اون حس عجیب ترس رو و پوچی کارهایی که تا الان کرده رو جلوی چشمش ببینه و اون وقت از خودش بپرسه ارزشش رو داشت؟ و بعد اگه چیزی فهمید به من بگه که بدونم چی ارزشش رو داره چه کاری؟ چه رفتاری؟ برای چی؟ و من سرگردون رو هم سر و سامون بده.
Tags: خویشتننامه، فلسفه، مرگ، هویت، هدف، پوچی، پرسش، جهان، روزمره، روزمرگی، زندگی، زندگینامه، سوال | چند بار از مرگ هراسیدهای 2 بار؟